X
تبلیغات
اطلاعات

اطلاعات

اینجا وبلاگ ثبت اطلاعات است

کاراته

سلام  به شما خوبان

تاریخچه کاراته را از نظر می گذرانیم........
کاراته ورزشي است با ريشه ژاپني که هدف آن اين است كه بدن را وسيله اي تخصصي جهت حمله ودفاع نمايد.در واقع  ورزشي است که درقالب مبارزه بين دو نفر اجرا ميگردد.
کاراته در لغت به دو واژه کارا يعني خالي (Empty) وته به معناي دست (Hand) تقسيم ميشود که معناي کلي کاراته – دو(راه کاراته)، مبارزه با دست خالي (بدون سلاح) ميباشد كه در اين راه دل و ذهن از تمام خواسته های دنيوي و غرور بي جا خالي ونهايتاً فرد ميبايست بر نفس اماره خويش فايق آيد.
 در اين رشته، مسابقات بصورت تيمي وانفرادي در دوبخش آقايان و بانوان در رشته هاي کاتا وکوميته انجام ميگردد.
اوزان مسابقات كوميته انفرادي به ترتيب 55- و 60- و65- و 70- و75- و80- و80+و آزاد برای آقايان و 53- و60-و60+و آزاد براي بانوان ميباشد.
Ø     تاريخچه جهاني كاراته:
انسان از زمان تولد مجبور به مبارزه براي ادامه زندگي ميباشد پس تاريخ قطعي براي پيدايش اين فكر كه بدن را به وسيله مبارزه تبديل نمايد نميتوان يافت، اما کاراته امروزی شکل تکامل يافته اي از کمپوي  چيني (بوکس چيني) مي باشد که در ابتدا اوکيناواته  ناميده ميشد.
کاراته از سال 1912 به صورت سيستماتيک از کشور ژاپن به جهان خارج معرفي شد ودر سال 1964 اولين فدراسيون رسمي کاراته در جهان توسط انجمنهاي گوناگون ژاپني هم زمان با بازيهاي المپيک در ژاپن تشکيل يافت.(FAIKO)
در طي اين سالها کاراته از طريق سازمانهاي مختلف بين المللي تغذيه گرديد تا اينکه هم زمان با اولين دوره مسابقات جهانی اين رشته در سال 1970 ، کنفرانسی با حضور 32 کشور برگزار گرديد که منجر به تشکيل سازمان جهاني کاراته دو (WUKO) شد. و از اين زمان به بعد کاراته به عنوان ورزش جهاني دست يافت.
مدتي بعد فدراسيون جهاني کاراتهW.K.F تاسيس و نهايتاَ به تاييد I.O.C رسيد و اکنون اين سازمان زير نظر I.O.C مشغول به کار ميباشد ومسابقات رسمي آن از طريق همين مجموعه در جهان انجام ميگردد.
W.K.F درهرقاره اي نماينده اي دارد که علاوه بر اين که به عنوان رئيس فدراسيون همان قاره متولي امور مي باشد سمت نايب رئيسي فدراسيون جهاني را نيز دارد و مسابقات دوره ای آن قاره را انجام ميدهد که در آسياA.K.F  (فدراسيون کاراته آسيا) عهده دار آن است و کشور ما نيز بعنوان زير مجموعه هردو سازمان فوق فعاليت مينمايد.
مرکز سازمان جهاني کاراته در کشور اسپانيا و سايت اينترنتي آن www.wkf.net و مرکز فدراسيون کاراته آسيا در کشور تايوان ميباشد.
Ø     تاريخچه کاراته ايران :
هنر رزمي کاراته در سال 1342 وارد ايران شد.
 بنيانگذار كاراته ايران آقاي فرهاد وارسته هستند و اولين نفري که در کشور مان توانست موفق به اخذ کمربند مشکي گردد آقاي مرتضي کاتوزيان بود که در خرداد سال 1349 به اين امر نائل گرديد.
    کاراته با سبکهای کان ذن ريو، شوتوکان و وادوريو در ايران شروع به کار نمود ولي به تدريج سبكها گسترش يافت بطوريكه هم اکنون 47 سبک بصورت رسمي درايران فعاليت مينمايند.
در سال 1351 آکادمي کاراته به عنوان اولين باشگاه رسمي کاراته کشور کار خود را بصورت منسجم و کلاسه شده آغاز نمود.1
در سال 1352 براي اولين بار تيم ملي کاراته کشورمان شکل گرفت  که با هزينه شخصي به دومين دوره مسابقات جهاني که در پاريس برگزار مي شد اعزام گرديد و موفق به کسب مدال برنز کوميته تيمي و عنوان پنجمي اين دوره از مسابقات شد.
در سال 1353 فدراسيون کاراته ايران شکل گرفت که مسئوليت آن از سوي سازمان ورزش وقت به آقاي فرهاد وارسته واگذار گرديد.
امروزه فدراسيون کاراته متولي امور  مربوط به سبکهاي آزاد کاراته نيزهست که به دو شکل رينگي و غير رينگي  فعاليت مينمايند. لازم به ذکر است اين دو رشته در جهان از طريق سازمانهاي غير متمرکز رهبري ميگردد. اما در کشورمان با توجه به جمعيت  زياد اين بخش، فدراسيون کاراته امورمربوط به سبکهاي آزاد را عهده دار است

منبع وبلاگ ورزشینگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

تیراندازی

تيراندازي

تيراندازي حتي براي کودکان نيز جذاب است.

تيراندازي يکي از قديمي ترين ورزشهايي است که هنوز هم انجام ميشود. در اينجا نميخواهيم شما را به زماني ببريم که انقلاب تير اندازي انجام شده، بلکه مي خواهيم از تاريخ بشر و انسان بگوييم.
شاهدان قديمي که تيراندازي را از زمانهاي بسيار دور در انجام ميدادند شايد بتوان تاريخ انجام آنرا به "عصر سنگي" نسبت دادند (در حدود 20000 سال قبل از ميلاد مسيح). مردمان اوليه زماني که در مصر باستان زندگي ميکردند از تير و کمانهاي ابتدايي استفاده مي کردند که قدمت استفاده از اين ابزار به چيزي حدود 5 هزار سال پيش از شروع اولين نشانه هاي جنگاوري در روي کره زمين بر ميگردد.
در چين قدمت تير اندازي به زمان حکومت سلسله شانگ (Shang - در حدود سالهاي1027 تا 1766) بر مي گردد. در زمان جنگ ارابه اي هر تيمي از سه مرد تشکيل مي شد، يک راننده ارابه، يک نيزه دار، و يک تير انداز. در زمان حکومت ژوZhou از 256 تا 1027 قبل از ميلاد، خاندان سلطنتي در مسابقات تير اندازي شرکت ميکردند که با مراسم جشن و موسيقي و ... همراه بود.
گسترش در آسيا
هنگامي که چيني ها در قرن 6 ميلادي ژاپنيها را با تير اندازي آشنا کردند، اين مساله تاثير برجسته و شگرفي روي رسوم و سنن مردم آسياي شرقي گذاشت. يکي از هنرهاي رزمي ژاپنيها به نام Kyujutsu (کمان و نيزه) که امروزه در اين کشور با نام کيودو (Kyudo)يکي از روشهاي کمان داري است، از ورود تير اندازي در همان دوران سرچشمه گرفته است. کيدوي مدرن و پيشرفته يکي از متدهاي پيشرفت و بهبود فيزيکي، ذهني و روحي است
تيراندازي زنان - دهه 40 ميلادي

در دوران Greco-Roman، کمان و نيزه بيشتر براي شکار و کارهايي از اين قبيل مورد استفاده قرار مي گرفت تا جنگ و ستيز و خونريزي! تيراندازان در مواقع ديگر سال در کار گاه هاي کوزه گري و سفالگري ديده ميشدند. البته اين شاخه ورزشي به سرعت در آسياي شرقي و کشورهاي مجاور آن توسعه يافت. آشوريها و پارتها جزو کساني بودند که در توسعه اين ورزش رزمي گامهاي بلندي برداشتند. از آتيلا اسطوره تير و کمان در سده هاي پيشين، هنوز به نيکي ياد مي شود.
اساطير تير اندازي
در قرنهاي پيشين محبوبيت تير اندازي به قدري بود که حتي تاثير آن را در ادبيات قومي و شعر سرايي هم ميتوان ديد. حتي در تصوير سازيهايي مانند رابين هود که از معروفترين و مطرحترين چهره هاي اين عرصه به شمار ميرفت.
مراجع مختلف و متعدد در خصوص تير اندازي حاکي از وجود داستانها و افسانه هاي گوناگوني در ادبيات کهن يونان است. اوليسز (Ulysses) قهرمان حماسه اوديسه منسوب به هومر (Homer) شاعر نابيناي يوناني در کتاب بيستم يکي از بهترين نمونه هاي اين افسانه ها است. اوليسز به واقع يکي از قهرمانان تير اندازي در اساطير است. پنه لوپه (زوجه اوديسوس) فکر ميکرد که همسرش بعد از 20 سال غيبت پس از جنگ بزرگ تروا (Troy) هرگز باز نمي گردد. خواستگاران فراواني او را احاطه کرده بودند، اما بالاخره اوليسز از جنگ تروا بازگشت و در قالب يک چوپان به زندگي اش ادامه داد و با استفاده از تير و کمان و مهارتش در اين رشته توانست به همسرش خبر دهد که چه کسي است!! ادبيات انگليس همچنان به اسطوره هاي خود در اين رشته و تاثير آن در ادبيات کهن کشور افتخار مي کند.
هدف يا سيبل تيراندازي

تاسيس فدراسيون جهاني
اولين رقابتهاي رسمي و سازمان دهي شده تيراندازي در فينسبري (Finsbury) انگلستان در سال 1583 برگزار شد که حدود 3000 شرکت کننده داشت. در طول جنگ 30ساله سالهاي 1618 تا 1648 که استفاده از سلاح هاي آتش زا باب شده بود، تير و کمان ديگر کاربرد چنداني نداشت و کم کم به يک ورزش و رقابت هيجان انگيز و سرگرم کننده تبديل شد.
بدنه اصلي سازمان تير اندازي بين المللي با نام فدراسيون تير اندازي (FITA) در تاريخ 4 سپتامبر 1931 در لهستان با حضور 7 کشور (فرانسه، چک، سوئد، لهستان، مجارستان، ايتاليا و ايالات متحده آمريکا) تاسيس شد. پس از آن با انجام مسابقات زير نظر اتحاديه رسمي پس از مدتي اين رشته به بازيهاي المپيک هم راه پيدا کرد. به طوريکه به سرعت برايش قوانين جهان وضع کردند و رقابتهاي قهرماني آن هم شهرت جهاني پيدا کرد.

تاثير مثبت ورزش بر سلامت روحي و جسمي ما غير قابل انکار است. بهترين حالت، زماني است که شما برنامه ورزشي خاصي که متناسب با شيوه زندگي، علايق و شرايط جسميتان باشد برگزينيد، زيرا ورزش کاري است که بايد از آن لذت ببريد.
اگر در فصل تابستان، گرما شما را از انجام ورزش منصرف ميکند، به جاي آنکه ورزش را قطع کنيد، به شنا بپردازيد. شنا نه تنها موجب طراوت و شادابي ميشود، بلکه ميتواند تاثيري معجزه آسا بر جسم و از بين رفتن آن کيلوهاي اضافه بگذارد.
راهنماي ورزش شنا
تاثير مثبت فراواني که چند مرتبه شنا در طول يا عرض استخر بر سلامت ما ميگذارد، باورکردني نيست. شنا سلامت را بهوبود بخشيده و موجب تناسب تمام بدن ميشود و قدرت، استقامت و انعطاف آنرا تقويت ميکند. شنا به عنوان يک ورزش، با بدن بسيار ملايمتر برخورد ميکند و آسيبهاي ناشي از آن در حد اقل هستند.
وزن بدن در آب به يک دهم وزن واقعي تقليل يافته و خاصيت شناوري در آب، از شدت ضربه هاي وارد شده بر مفاصل ميکاهد. کم شدن وزن در آب به افرادي که بدن آماده اي ندارند کمک ميکند تا راحتتر حرکت کنند. به اين ترتيب، شنا به خصوص براي افراد مبتلا به آرتروز، مشکلات پشت و کمر، مشکلات ناشي از اضافه وزن، بارداري و در کل افرادي که نميتوانند به ورزشهاي خشکي بپردازند، بهترين انتخاب خواهد بود.
مزاياي ورزش شنا
علي رغم سبکي بدن در آب، شنا ورزشي سنگين به شمار ميرود و تمام عضلات اصلي بدن را به حرکت واميدارد. شناي کرال سينه، غورباقه و کرال پشت تقريبا از تمام عضلات اصلي بدن- شکم، عضلات دوسر و سه سر، سرين، عضلات پشت ران و چهارسر- استفاده ميکنند.
شنا علاوه بر استفاده از گروههاي متعدد ماهيچه ها، موجب انعطاف پذيري و حفظ نرمي مفاصل به خصوص در ناحيه لگن، گردن، شانه و دست و پا ميشود. شنا در دسته ورزشهاي ايروبيک-هوازي- قرار دارد زيرا چند دور شنا بيش از سه دقيقه زمان ميبرد و مقدار مصرف اکسيژن عضلات بسيار زياد است.
از مزاياي ديگر شنا ميتوان به کاهش فشار خون اشاره کرد که به نوبه خود موجب کاهش خطر سکته قلبي ميشود. اين ورزش توان قلب را بالا برده و ميزان خون پمپ شده به بدن را افزايش ميدهد و همچنين با افزايش جريان خون در ريه، موجب سوخت کالري بيشتر ميشود.
بنابر گزارش کارشناسان، ورزشهاي آبي داراي مزاياي جسمي، اجتماعي و روحي متعددي هستند که تعدادي از آنها بدين قرارند:
• بهبود يافتن قدرت و انعطاف پذيري بدن
• استقامت و تعادل عضلاني بهتر (به همين دليل بسياري از ورزشکاران حرفه اي در رشته هاي ديگر، به تمرينات آبي هم ميپردازند)
• قلب قدرتمند
• تناسب اندام
• بهبود جريان خون
• توان بخشي درماني براي عضلات مستهلک و آسيب ديده و بهبود از تصادفات و آسيبهاي بدني
• کنترل وزن
• از بين رفتن اضطراب و تنشهاي روحي
• افزايش انرژي
اين تصور غلط وجود دارد که چون بدن در طي شنا کردن متحمل فشار زيادي نميشود، پس نميتوان آنرا ورزش خوبي دانست، در صورتي که هر چند بدن در آب سبک ميشود، اما براي هر حرکت بايد بر مقاومت آب غلبه کرده، انرژي زيادي مصرف کند، به اين ترتيب حتي راه رفتن در آب از پياده روي در خشکي کالري بيشتري ميسوزاند. انواع ورزشهاي قابل اجرا در آب از اين قرارند:
1. راه رفتن و دويدن آهسته در آب : اين دو ورزش در آب داراي همان مزاياي راه رفتن و دويدن در خشکي هستند، اما آسيبهاي کمتري دربر دارند. راه رفتن در آب ميتواند در حالي که آب تا کمر يا سينه رسيده باشد انجام شود. مقاومت آب تاثير اين دو ورزش را بالا ميبرد.
2. ايروبيک در آب : همانطور که گفتيم، ايروبيک در آب شامل حرکاتي براي تقويت قلب و عروق است، حرکات ايروبيک ريتميک و منظم هستند و ميتوان حرکات رابه مدت 20 دقيقه در آب اجرا نمود. مقاومت آب، تاثير مثبت اين حرکات را افزاي ميدهد.
3. يوگا و حرکات نرمشي در آب : آب خود به عنوان ماده اي آرامش بخش شناخته شده است و حرکات آرام، آهسته و روان بخشي از يوگا در آب هستند.
4. حرکات کششي و انعطاف پذيري : بهترين محيط براي تمرين و افزايش انعطاف پذيري بدن آب است که شامل حرکات کششي و حرکاتي براي تمام بدن است.
5. ورزشهايي براي تقويت و تناسب اندام : شامل حرکاتي براي بالاتنه و پايين تنه است که هرچند مقاومت آب ميتواند تاثير آنها را بسيار افزايش دهد اما گاهي با وسايل مخصوص اجرا ميشود تا اين مقاومت هرچه بيشتر شود. نتيجه اين حرکات عضلاتي کشنده، محکم و زيباست.
6. دويدن آهسته و سريع در آب عميق : در اين ورزش، پا به کف استخر نميرسد و حرکات دويدن در استخر عميق اجرا ميشود. به همين منظور از کمربندها، کفشها و ابزارهاي مختلفي براي شناور ماندن استفاده ميشود.
7. ورزشهايي در لبه استخر : ديوار استخر بهترين وسيله براي نگهداشتن بدن در حال انجام حرکات است و خود به عنوان يک وسيله براي انجام حرکات به کار ميرود.
8. کشش : حرکات کششي آهسته در ميان حرکات ورزشي پر تحرک انجام ميگيرد و موجب استراحت و بازگشت عضلات به حالت عادي شده، از دردناک شدن و کوفتگي بدن جلوگيري ميکند.
9. شنا : شنا معمولترين ورزش در آب است که به شيوه هاي مختلف-کرال سينه و پشت، غورباقه و پروانه- اجرا ميشود. شما ميتوانيد شنا را با آموختن يکي از انواع آن آغاز کرده و پس از مهارت يافتن در آن به انواع ديگر شنا بپردازيد.

منبع وبلاگ ورزشینگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

کنگفو KUNG FU

تاريخچه KUNG FU

سخنم راباحديثي ازمولاي متقيان حضرت علي عليه السلام آغاز مي کنم :
مسلمان بايد هم بدن نيرومند و قوي داشته باشد وهم توان فکري ،چراکه يک شخص نحيف الجثه
وضعيف حتي از اداي عبادت نيز بر نمي آيد .
کونگ فو ،شناخته شده ترين ريشه ي هنر هاي رزمي
پيدايش وفلسفه کونگ فو ،ازجمله پيچيده ترين مسائلي است که مي توان به آن پا سخ داد وعلاقمندان
به راحتي نمي توانند اطلاعات مستندي ازچگونگي شکل گيري اين هنر رزمي بدست بياورند.
کونگ فو يک نگرش است بر دنياي جديد ،ضمن اينکه داراي يک تاريخچه ي قديمي ميباشد .
سرگذشت کونگ فو هم زمان با تاريخچه ي انسان انديشمند است که در دوازده هزار سال پيش
سابقه اولين حرکات فکر وجسم براي اولين بار براي مقابله با محيط زيست و بقاي خود ،داشته است.
اولين کساني که پي به اين نيروي اسرار آميز بردند ،نژاد زرد بود ند وچون بعدهافقط از نيروي تن
استفاده کردند ،اصول ومباني علمي اين راه فراموش شد . اصولاً در سبکهاي رزمي کساني بوده اند
که دانش پيشينيان را با اندوخته تجربي خويش در آميخته اند وبه مقتضاي شرايط زماني ومحيطي
خود ،بيش از ديگران درمعرفي و ارائه يک شيوه رزمي خاص موفق بوده اند.ذکر نام وسبک ايشان
يادي است براي آنها که مي دانند وتذکري براي آنان که نمي دانند . هيچ استادي تاشيوه کلاسيک
واصولي را بطورکامل ودقيق نياموخته ،سبکي را معرفي نکرده است . ياد وخاطره اساتيد ،هميشه
شوق هنرجويان را برمي انگيزد واين همان چيزي است که مايه پيشرفت مي شود .
«اشتياق آموختن ودانستن » بسياري ازاين پيشگامان را ديگران نمي پسندند ، برخي به دلايل درست
وگروهي ديگر به علل نادرست . اما به هر تقدير قضاوت،قله هاي کوهي است که دامنه اش شناخت
درست ناميده مي شود. «هرچند هميشه افرادي هستند که در رسيدن به قله ، هلي کوپتر را به
کوهنوردي ترجيح ميدهند.» اگر هرکسي درهر درجه اي ازمهارت رزمي، عمر شاگردي بيشتري
داشته باشد ،استاد بهتري خواهد بود .
مطلب در زمينه ي بيانگذاران وبنيگذاري،بسيار است ودرحوصله اين مقاله نمي گنجد ،اطمينان داريم
اسا تيد فاضلي نيز هستند که به ازاي تدريس يک درس يا مطلب ،ده درس را تفهيم وتمرين مي کنند
واز وجود خود ،پلي مي سازند که نسلهاي آينده با عبور ازآن به شناخت دقيق تري دست يابند.
تامو بنيانگذار قديمي ترين شيوه شناخته شده متعارف در کشور چين و جهان است که کونگ فو نام دارد

 

. لغت کونگ فو به معني : انجام بيشترين کار در کمترين زمان است وکسي که اين هنر رزمي را
مي آموزد ،مرد ماهر وتصويري ازکارپيوسته وجدي را با خود دارد.
گفته ميشود کونگ فو حدود 2500 سال پيش در کشور چين توسط مردي به نام دراياما تائيشي
يا «تامو»يا «بودهي دارما»يا«دات مور»يا «بودا آدها »کاشف انديشه برتر ونفوذ روح توانا عرضه
شد.دراياما ثابت کرد که انسان قبل ازاينکه به مسائل دنياي خارج خود بيانديشد بهتر است به خود
بيانديشد وهمين فکر بود که جامعه ي قرن بيستم را با تکان شديد به مکتب خود رهنمون کرد و
هم اکنون ميليون ها انسان از کليه جوامع ،مفتون اين انديشه شده اند.
درا ياما درابتدا شاگردان را به گرد انديشه فرو برد وپس از ساليان زياد رياضت درتوانايي انديشه،
دانست که نيروي انديشه توانا است ولي تن بي حرکت است . ازهمين جابود که بمنظور نمايش
نفوز انديشه ي برتر ،حرکاتي ازدست وپا ابداع نمود.
حرکات دراياما با تحولهاي بسيار بصورت دست وپا وبالاخره متکي به نيرو هاي دوران بطريقه ي
علمي امروز به آن پرداخته ميشود ،آميخته اي از هنر تن وروان است که نام آن را کونگ فو
نهاده اند.
درسال 1900 استاداني از نژاد زرد بگرد هم جمع شدند واصولي بر ضربات علمي وفني بنام
هنرهاي مبارزه اي تنظيم کردند ومربياني نيز به کشور هاي مختلف جهان اعزام داشتند.
برخي اعتقاد دارند درا ياما ازهندوستان وارد چين شده ،اما پژوهشهاي دقيق تاريخي در حوزه
فنون رزمي ،وجود شيوه مبارزاتي شبيه به فنون وي رادرهندوستان آن زمان تأييد نمي کند.
دراين ميان نظر «پال پيلوت» مورخ فرانسوي وگروهي ديگر از محققان که معتقدند وي ازايران
به چين رفته است ،به حقيقت نزديکتر به نظر مي رسد . وجود معابدي که در غرب چين ميان
کوهستان ها وبعضاً در غار ها بنا ء شده ونقش نماد ماه وخورشيد «که از مباني ديدگاه ماني
وساير مخالفين سلسله ساساني است »بر ديوار آنها، همچنين مطالب تخصصي مطرح شده در
مکاتب کونگ فو درباره ي ماه واشاره اساتيد اين سبک به ماه ومعني آن در سبکهاي «پاشي ين چين ،
نگو چوچوآن»وساير سبکها وتلفظ چيني کلمه فارسي «تاماه » که همان « تاموست » به همراه خيلي
دلايل ديگر بنيا نگذار کونگ فو شائولين که شناخته شده ترين ريشه ساير هنرهاي رزمي جهان
است،رايک ايراني معرفي مي کند. به هر تقدير ، دراياما ازغرب به چين آمد وبه «بودتور »رفت
وپس از طي مراحل ومنازعاتي ، امپراتور،آن معبد را دراختار وي گذاشت تا تعليمات خودرا درآنجا
بنياد نهد. اين معبد پس از چند دوره تخريب وآتشسوزي وبازسازي ،بعدها درزمان سلسله «تانگ»
شائولين نام گرفت .
درهنگام استقرار تامو در اين معبد ، هنرجويان وي از فشار خستگي وتمرکز شديد اثناي تمرينات
فکري وروحي به ضعف جسماني شديدي مبتلا شدند که دراياما رامجبورکرد تمرينات بدني خواصي
را براي جلو گيري از فساد سلولي وافزايش قدرت جسماني به ايشان عرضه کند .قسمتي ازاين تمرينات
«شي آر لوهان شو»يا«آي کي کين کيو»نام دارد که امروزه نيز اگر درست تدريس شود،جزء مفيد ترين

 

 وسنگين ترين تمرينات بدني موجود دردنيا است .درا ياما دوکتاب به جاي مانده که يکي
«يي جين چينگ»نام دارد ودر ارتباط باتقويت نيروي جسماني است وديگري «شيه سويي جينگ»گفته

 

 مشود که ناظر بر تمرينات فکري وتعليمات روحي است .
ازکتاب دوم در مراجع رسمي کشور چين بطور علني اثري دردست نيست وگفته ميشود کتاب نخست
نيز به طور کامل در اختيار پژوهشگران قرار نگرفته است .دراياما پس از تعليم شيوه خود، روزي از معبد
خارج شد و ديگر هرگز بازنگشت ، اثري از مقبره يا قبر او دردست نيست ، ولي تصاويري که به او نسبت
داده مي شود ، از چين تا اوکيناوا واز استراليا تامحله چيني ها درشهر هاي مختلف آمر يکا ، زينت بخش
مکانهاي تمرين هنرهاي رزمي است .درحقيقت چهره واقعي دراياما همچون چهره حقيقي فنون او
براي همگان روشن نيست ، اما نتايج عمل او دراغلب نقاط آسياي جنوب شرقي هم ازنظر آييني وهم
به لحاظ تمرينات بدني تاامروز باقي مانده است.
کونگ فو توآ درايران درسال 1352 توسط بيانگذار آن استاد پروفسور ابراهيم ميرزايي با 5 نفر
هنرجو فعاليت خود را آغاز نمود ودرحال حاضر تعدادعلاقمندان به هزاران نفر در سطح کشور رسيده
است واين نشان دهنده ي تيزهوشي وذکاوت هموطنان است که خيلي زود به فوائد کونگ فوپي بردند
وبسوي اين ورزش کشيده شدند.
کونگ به معناي دانايي و فو به معناي طريقت است ودرپيونداين کلمات به کونگ فو طريقت دانايي
گفته ميشود حرکت در مسير دانايي ويا گام برداشتن در طريقت دانايي به درک انسان بستگي دارد
ودرک حاصل نيروي فکر است وفکر نيز در جسم قرار دارد که به آن پايگاه فکر مي گويند.
کونگ فو ضمن اين که داراي يک تاريخچه از منه ي قديمي مي باشد ، يک نگرشي است بر دنياي
جديد و جواناني که دراين اثر هيجان زده بسر ميبرند وهرگونه اعمال قهرماني ازآنان سلب شده
وگاهي گوشه گيري وبي بندو باري آنان را مبتلا ساخته است يک دنياي جديد است ، راهي پر قدرت
است وروش درست انديشيدن ميباشد

کنگ فو توا

مقدمه

آفرین جان آفرین پاک را آنکه جان بخشید وایمان خاک را

تاریخچه پیدایش کانگ فو توا

کانگ فو قدمتی تقریبا برابر تاریخ نسل بشر دارد ولی رشد ونمو این هنر از هنر قدیمی چینی به مفهوم طریق مشت زنی یا کمپو سرچشمه میگیرد. در باره ریشه کمپو یک داستان قدیمی چنین بیان میکند:

یکی از پیروان مکتب بودا بنام((داروما تائیشی))از هندوستان برای آموزش اصول دین بودا به پادشاه لیانگ به چین سفر کرد.او برای رسیدن به چین راه طولانی و خطرناک را که نیاز به قدرت و مقاومت جسمی وروحی فوق العاده داشت به تنهایی طی کرد ودر معبدی بنام شائولین سو اقامت گزید وبه تعلیم مکتب خویش پرداخت تعلیمات شدید فکری او باعث خستگی ومنزوی شدن شاگردان او شد در مرحله بعدی او به شاگردانش توضیح داد که هر چند هدف دین بودا سالم سازی روح انسان میباشد اما روح وجسم از همدیگر جدا نیستند وهنگامی که شخص در ضعف فیزیکی باشد نمی تواند به تزکیه نفس دست یابد داروما برای ایجاد نیروی فیزیکی برتر 9 سال وقت صرف کرد و ساکت و آرام در دنیای درون خود فرو رفت پس از این مدت حرکات سریع برای دست وپا ابداع کرد. که همین حرکات پایه واساس بیشتر ورزشهای رزمی امروزی است.



پس از چندی شاگردان او از جنگجوترین افراد چین محسوب شدند وهنری را که ایشان یاد گرفته بودند به کمپو یا شائولین سو معروف گردید.

و پایه و اساس ورزش ملی چین را بنا نهاد.

این هنر بعدا طی سفرهای تجاری بازرگانان که نیاز به امنیت داشتند آموخته شد وبه سایر ممالک از جمله ژاپن- کره- هنگ کنگ و غیره انتقال یافت و پایه واساس ورزشهای رزمی شرقی چون کاراته و..... را بنا نهاد . اما بیشتر این افراد فقط به نیروی تنی این هنر توجه کردند و از فلسفه عمیق وقدرتهای درونی این هنر غافل شدند و به تدریج فلسفه این هنر به فراموشی سپرده شد.

این هنر در ایران توسط ابراهیم میرزائی شالبند قرمز کانگ فو بصورت تز علمی مطرح شد که ایشان این هنر را با آداب وسنن و فرهنگ غنی ایرانی ومطابق فرمول تن ایرانیان بنیان نهاد به همین علت اسامی و معانی این هنر ایرانی است حرکات و تکنیکهای این هنر با توجه به نوع فیزیولوژی وآب وهواو تغذیه مردم ایران زمین طرح ریزی شده است وبرای همین پیشرفت این هنر در ایران خیلی سریع و چشمگیر بوده است.



اولین گام



اولین گام در راه شناخت این هنر بزرگ آشنایی با اصطلاحات ومعانی کلمات می باشد

پس براین اساس:

کانگ:یعنی دانایی فو:طریقت

پس کانگ فو یعنی طریقت دانایی وطریقت دانایی بدرک ماست ودرک مانیروی فکر ما وفکر ما در جسم ما وجسم پایگاه فکر ماست

توآ: یعنی انشاء تن وروان (پرورش دادن تن و روان)یا پروردن جسم وطریقت دانایی (کانگ فو توآ) ما را به سوی خویش می خواند ومی سراید توآ.به خود آ.یعنی تو بیا و به خود بیا.یا بقول شاعر هر کس تورا بسوی خویش میخواند من تو را جز به سوی تو نمی خوانم.

هدف توآ:توانایی- هستی داری-یگانگی - هم آهنگی - دیدگاه یگانه وخود شناسی است.

این است طریقت دانایان به تن وروان انسان شاهکار جهان دارای قدرتی نا محدود وسلسله ای ازشعور واندیشه است وباید وی را در حریم معنویت جستجو کرد به این آماج وتوان- و تو ای انسان که بر ما نشسته و تفکر آغاز نموده ای این راه راهیست بی پایان واندیشه جهان وانسان- انسانی بی زمان با فرهنگ زمان در بی زمان است

مفهوم آرم كانگ فو

1- مشخصات عبارتند از:

هلال قرمز بالاي مشت نشان دهنده فلسفه خون كانگ فو يعني مبارزه تا آخرين قطره خون در راه آزادي انسانها مي باشد.

2-مشت در ميان دايره سياه نشان دهنده قيام از دل تاريكيها و پليديهاو همه آنچه كه انسان امروز از خود بيگانه كرده ودر بند كشيده است.

و مشت نشانه تجاوز نمي باشد ،بلكه حالت دفاعي دارد كه از شكل آن نيز مشخص است .

3-هلال سفيد زير مشت نشان دهنده نژاد سفيد ايراني است.

4-كره جهان زير مشت و نقشه ايران در وسط كره بعنوان پايگاه كانگ فو توآ در جهان مشخص شده است .

اين آرم روي سينه طرف چپ قرار مي گيرد كه مشت حفاظت از قلب ماست كه طپش آن صداي فكر مان است.

پس آرم كانگ فو نيز دفاعي بودن اين هنر را نشان مي دهد و بازگو كننده اين نقطه است كه:

پيكار ما فقط براي دفاع از انسانيت است

برنامه آموزش ضربات پا

ياد گيري ضربات پا استفاده از آنها نسبت به ضربات دست ،زمان و تمرين زيادي را ميطلبد و بيشتر رزمي كاران در مورده استفاده از پا ها دچارمشكل مي شود .بدين منظور براي آموزش ضربات پا بايد برنامه ريزي دقيق واصولي انجام شود تا همراهان نسبت به پيشرفت وآمادگي جسماني با يادگيري خطوط كانگ فو بر ضربات پا تسلط كافي نسبت به درجه(خط ) داشته باشد .

برنامهاي كه اين جانب در طول آموزش چند ساله تجربه كردهام براي آموزش ضربات پا به شرح زير مي باشد .

در اين برنامه براي هر خط از كانگ فو از خط1تا خط 4ضربات پا درنظر گرفته شده است تا همراهان در هر خط اصول صحيح اجراي ضربات پا را ياد بگيرند ووقتي همراه طبق اين برنامه آموزشي خط 4 را به پايان رساند ديگر مشكلي درباره نحوه اجراي كلاسيك ضربات پا (اعم از مستقيم ،چرخشي ،پرشي وغيره...)نداشته باشد.

همه ي همراهان به اين نكته واقفند كه با پيشرفت همراه و تمرين زياد هر روز برقدرت و سرعت ضربات افزوده مي شود ولي اصول ضربات هميشه ثابت مي باشد وما در اين برنامه بيشتر آموزش اصول را در نظر گرفته ايم .

چون وظيفه ي اصلي يك مربي در بخش آموزش ضربات آموزش اصول صحيح تكنيكهاي و وظيفه ي بعدي بعهده ي خود همراه است كه با تمرين و تلاش برقدرت و سرعت ضربه ي خود بيفزايند . ولي اگر اصول تكنيك درست نباشد هر قدر هم يك همراه سعي و تلاش كند ضربه ي خوبي اجرا نخواهد شد .

ضربات پا

ضربات پا در كانگ فواز اهميت فوق العاده اي برخوردارندو يكي از بخشهاي اساسي تمرينات كانگ فو مي باشد يك كانگ فو كار بايد از پاهاي قوي ،سريع وكنترل شده برخردار باشد تا بدان پايه كه مانند دستها از پاها استفاده كند.

بطور كلي ضربات پا در كانگ فو به دو طريق استفاده مي شود:

1-ضربت دفاعي يا سدكننده

2- ضربات حمله اي يا نفوذي

نرمشهاي فكري (رواني)

دربيشترحركات و نرمشها فكرنيز دخالت دارد ولي نرمش فكري نرمشي است كه در آن جسم هيچ گونه حركتي ندارد وهر گونه حركت و نرمش در فكروروان انسان انجام مي شود و تمام حواس بدرون توجه دارند و در فكر وروان اين حركات و نرمشها انجام مي شوند .نرمشهاي فكري انواع زيادي دارد كه خارج از بحث ما دراين كتاب است يك نوع نرمش فكري ساده بطور مثال چنين است:

در حالت ذن داي نشسته ، در جاي ساكت و آرام چشمها را مي بنديم و تمام حواس خود را متوجه درون مي كنيم و حركتهاي نرمشي كه هر روزه در بايشگاه تمرين مي كنيم در فكرمان شروع به انجام دادن آنها مي كنيم و سعي مي كنيم تمام حركات را بطور احسن انجام مي دهيم .

براي همراهاني كه اولين بار اين كار را انجام مي دهند شايد كمي سخت و عجيب با شد ولي با تمرين و شكيبايي رفته رفته انجام اين گونه نرمشها ي فكري آسان شده و در فكر و جسم احساس قدرت و نشاط خاصي مي شود .

با تمرين زياد و عميق شدن تمركز بروي حركات فكري مي توانيم بدون انجام حركات جسمي تمام نقاط بدن را گرم كنيم بطوري كه عرق بر پيشاني بنشيند وبدن آماده هرگونه حركت و مبارزه شود . با تمرين اين گونه نرمشها روح و جسم هماهنگي خاصي مي يابند و اعتماد به نفس عجيبي در انسان بوجود مي آيد ، كه قابل توصيف نيست .

نيست شرح اين سخن را منتها

پاره اي گفتم بداني پاره ها

مراحل نرمش:

حركات نرمشي در مرحله ي اول بايد مفصل ها را گرم كرده وآماده حركت كندو در مرحله ي دوم عضلات را گرم كرده و به كار اندازد و در مرحله ي آخر استخوانها كه تمام نيروها توسط آنها مهار مي شود و ستون بدن هستند زيرا در حالت عادي اولين آسيب ديدگي ها بشتر در مفاصل اتفاق مي افتد و بعد از مفاصل در عضلات و در مرحله ي آخر در استخوانها بوجود مي آيد .

پس حركات نرمشي بايد به ترتيب اين نقاط بدن را گرم كرده و آماده ي حركت و تمرين كند. در هنر رزمي كانگ فو اولين اصل قبل از ورود به نرمش يا حركت و تمرين تمركزحواس و آمادگي فكري براي انجام حركا ت مي باشد.همراهان بايد توجه داشته باشند اگر اصول نرمشي رعايت نشود هر كدام از حركات ورزشي شايد آسيب جدي به بدن وارد سازد كه جبران و بهبود آن ماه ها ويا سال ها طول مي كشد .

در بيشتر هنرهاي رزمي منظور از نرمش و حركات نرمشي آماده كردن بدن براي انجام حركات و فنون با قدرت و سرعت بدون آسيب ديدن بدن مي باشد. در كانگ فو علاوه بر موارد بالا منظور از نرمش بالا بردن روان تنفسي همراه (نفس سازي ) و توان قلبي (افزايش پمپاژ قلبي ) و به كار انداختن غدد داخلي براي بوجود آوردن نيروي برتر و حركت ها ي فكري در حركات نرمشي دسته جمعي به منظور تمركز حواس و هماهنگي كامل فكر و جسم مي باشد.

پس منظور ما از حركتهاي نرمشي در برنامه هاي تمريني فقط گرم كردن بدن نيست ، بلكه در هر برنامه ي نرمشي خيلي از موارد بايد رعايت شود تا فكر وجسم يك كانگ فو كار آنطور كه شايسته است ساخته شود . در هر جلسه تمريني بايد بعد از گرم كردن عمومي بدن از نرمش هاي ويژه اي براي بالا بردن آمادگي جسماني و پيشرفت همراهان نسبت به گذشت زمان و درجه ي همراهان استفاده شود. حركات نرمشي نبايد هميشه به يك شكل اجرا شود ، بلكه درهر جلسه تمريني نرمش هاي مختلفي انجام شود .

به طور مثال در بايشگاهي كه همراهان 3 روز در هفته تمرين مي كنند ، 1روز بيشتر برروي حركتهاي كششي (ايستاو دناميك ) كار شود در روزدوم برروي حركت هاي قدرتي بيشتر كار شود و بالا خره در روز سوم بيشتر بر روي حركات سرعتي كار شود .

و در بعضي از جلسات در طول ماه حا لات تركيبي اين حركت ها انجام شود تا همراهان به يك نوع حركات نرمشي عادت نكنند كه اين يك نواختي هم باعث افسردگي و سستي همراهان مي شود و هم باعث مي شود كه بعضي از نقاط بدن بيشتر كار كرده و تقميت شود يا در اثر كار كردن زياد حالت كوفتگي و گرفتگي وجود آيد و بعضي از نقاط بدن نيز چنان بهره اي از نرمش ها نمي برد . براي از بين بردن اين حالات بايدطبق برنامه دقيق از حركا ت نرمشي متنوعي استفاده شود . بطور كلي در برنامه حركات نرمشي روزانه اصول زير بايد رعايت شود:

1 نرمش هاي ويژه براي آمادگي عمومي بدن (فكر و جسم) انجام شود .

2 حركات نرمشي ويژه اي براي آمادگي كمر و عضلات شكم انجام شود .

3 حركات نرمشي براي آمادگي عضلات دست و پا انجام شود .

اين اصول سه گانه بايد هميشه در جلسات تمريني رعايت شود تا از آسيب ديدگي بدن جاو گيري شود . بعد از اين گونه حركتهاي نرم و اوليه ي بدن براي انجام نرمش هاي قدرتي و سرعتي

آماده شده و هيچ مشكلي از نظر نرمشي و گرم كردن بدن بوجود نمي آيد.

البته همراهان عزيز توجه داشته باشند ما در برنامه ريزي جلسات هفتگي فقط حركت هاي نرمشي را نوشتيم و اگر بخواهيم برنامه ريزي كلي براي كاركردن در بايشگاه را بنويسيم بايد به نكات ديگري نيز توجه داشته باشيم ، بطور مثال (آموزش تكنيك – آموزش ضربات پا – آموزش مبارزه – بدنسازي رزمي و ...)

نمونه اي از جلسات تمريني هفتگي براي همراهان بطور ساده چنين است:

روز اول:بعد از حركات نرمشي آموزش تكنيك و اجراي تكنيك (روزتكنيك)

روز دوم:بعد از حركات نرمشي آموزش ضربات پا (روزضربات )

روز سوم:بعد ازحركات نرمشي آموزش مبارزه و بدن سازي رزمي (روز مبارزه )

اين برنامه براي 3روز تمرين درهفته بطور كلي طرح ريزي شده است .

توجه:

در برنامه هاي نرمشي بايد بخشي از حركات را در حالت دو (دويدن)انجام دهيم كه بهترين نرمش بدن خصوصا قلب ،دويدن مي با شد.

حرکات نرمشی هررشته ورزشی نسبت به نوع حرکات و تکنیکها ی آن رشته ورزشی طرح ریزی می شود و عواملی مانند گرمی و سردی هواونوع تغذیه ،محیط تمرین ( سرپوشیده یا هوای آزاد ) بروی برنامه ی ورزشی تاثیر زیادی دارد .

در هنر کانگ فو تو آ این مورد بطور عمیق ودقیق بررسی شده است واز نظر علم فیزیولوژی بدنی نرمشهاوحرکاتی انتخاب شده که باعث تقویت عمومی بدن (عضلات ،مفاصل ،استخوانها ودستکاهای داخلی بدن ) شده واز آسیب دیدگی آنها جلوگیری می کند.

حرکات نرمشی که در هنر کانگ فو ارائه شده است باعث هماهنگی اعصاب وعضلات به بهترین حالت شده و آمادگی جسمانی را به حد اعلای می رساند.

تغذیه در کانگ فو:

چون حرکات ورزشی یا به طورحرکت در بدن و رابطه مستقیم با سوخت و ساز بدن (تغذیه ) دارد، مختصری در باره تغذیه همراهان آن طور که می توانم و تجربه کردم بطور ساده و مفید برای همراهان می نویسم:

بحث تغذیه در ورزش خیلی مهم است ، متاسفانه بیشتر ورزشکاران به این مسئله توجه کافی ندارند و یا دچارافراط و تفریط در تغذیه می با شند .

بعضی از داروهای نیرو زا و بعضی ازمکمل های غذایی خود سرانه استفاده می کنند و غافل از اثرات سوء این داروها و مکملهابر روی بدن انسان می باشند ، این حقیقت را باید بدانیم که یک ورزشکار خوب و سالم کسی است که با تغذیه سالم و طبیعی بر قدرت وسرعت خود بیفزاید نه با داروهای نیروزا و غیره که ضایعات جبران ناپذیری بر بدن انسان وارد می سازد.

تغذیه خوب پر خوری نیست بلکه به اندازه خوردن است

یک همراه طریقت دانایی باید از حداقل هزینه وامکانات بطور مطلوب استفاده کند و تغذیه خوب وسالمی داشته باشد تا از آسیب دیدگی عضلات و مفاصل بدن در اثر کمبود مواد معدنی وویتامین ها و ... جلوگیری کند .

روش ساده ای که استادان بیان کرده اند واین تجربه کرده ام در حد توان خود برای همراهان می نویسم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید .

در هر فصل از میوه ها و سبزیجات آن فصل بطور مفید استفاده کنیم . از سبزیجات تازه و سالم استفاده کنیم

خوردن کلم، کاهو،هویچ ، گوجه فرنگی در تامین فیبر های غذایی و مواد معدنی وویتامین ها تاثیر زیادی در بدن دارد و سعی کنیم در برنامه غذایی هر روز مقداری سیر بهمراه غذا خورده شود .

صبحانه نقش مهمی در تغذیه ی سالم دارد باید در صبحانه ها از شیر استفاده کنیم .

خوردن چند عدد خرما بهمراه شیر خیلی مفید می باشد . در صبحانه نیز از تخم مرغ استفاده کنیم ، بصورت آب پز بهتر می با شد.

اگر در کنارتغذیه معمولی خودمان موارد بالا را رعایت کنیم با رعایت این بیت از فرهنگ ایرانی درباره تغذیه:

نه چندان بخور که از دهانت برآید

نه چندان که از ضعف جانت برآید

هیچ کمبودی برای یک همراه از نظر تغذیه بوجود نمی آید .

موارد بالا نتیجه ی سال ها تجربه می با شد .

به همراهان ورز شکاران عزیز بعنوان دوست و یک همراه یاد آوری می کنم که هیچ وقت در دام داروهای نیروزا ومکملهای غذایی نیافتند که باعث ضرر جانی جبران نا پذیری می شود.

البته مکملهای غذایی برای کسانی که اسیب دیدگی دربدن خود دارند با نظر پزشک معالج خیلی مفید می -باشد وباعث ترمیم و بهبود سریع اسیب دیدگی می -شود. اما فقط به تجویز پزشک در طول مدت زمان درمان.

متاسفانه بیشتر نوجوانان و جوانان در اثر عدم آگاهی در دام بعضی از سودجو یان وشهرت طلبان می افتد و کور کورانه از مکملهای غذایی وداروهای نیروزا استفاده می کنند ولی چند سالی طول نمی کشد که پشیمان میشوند (در اثر عوارض و بیما ریهای قلبی و غیره) ولی دیگر پشیمانی سودی ندارد ،بخاطر دو سه سال خود نمائی وناآگاهی باید درد ورنج سختی را تا آخر تحمل کنند واز ورزش ومیادین ورزشی دورمی افتند و بیشتر این افراد حتی توانائی انجام دادن حرکتهای سبک را هم از دست می دهند که بزرگان گفته اند:

جوانان باطل اندکی است وحق همیشگی است

واین وظیفه همه مربیان واساتید محترم ورزشی است که به ورزشکاران در باشگاها این نکات و مطالب را بطور دقیق وکا مل بیان کنند ونوجوانان و جوانان عزیزرا آگاه سازند.

شهرت و مقام چیزی نیست که بخاطر آن زندگی انسان ها را به خطر انداخته و باعث بیماری نوجوانان و جوانان شد . که در فرهنگ ایرانی این چنین آمده است ای همراهان:

چشم روشن ساز از اندیشه ها

کارها بین ز ابتدا تا انتها

عاقلی جز پیش بینی بیش نیست

وای آن گو عاقبت اندیش نیست

پس ای همراهان بهوش باشیم و بکوشیم تا با تغذیه سالم از مواد طبیعی همیشه سالم و ورزشکار باشیم .

فلسفه ی لباس سیاه کانگ فو

سیاهی گر ببینی نور ذات است به تاریکی درون آب حیات است

لباس یا پوشش بدن نقش مهمی در هنر های رزمی دارد وحرکت دارد .

منبع وبلاگ ورزشینگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

هندبال

تاريخچه هندبال:

هوم تاريخ نوين مشهور يونان در كتاب معروف خود او ديه از ورزش هندبال با نام «اورانيا» ياد كرده است. اين بازي كه در سال 600 قبل از ميلاد روي يكي از ديوارهاي آتن قديم حجاري شده بود، در سال 1926 كشف شد.
در قرنهاي شانزدهم و هفدهم ميلادي خانمهاي درباري و شوالبه‌ها به اين بازي كه تغيير مختصري يافته بود مي‌پرداختند و شاعران وقت، آن را اولين بازي تابستاني نام نهاده بودند كزادكخ- كه يك معلم ورزش آلماني بود در سال 1890 هندبال را به صورت جديدتري با نام «رافابل اشپيل» معرفي كرد كه از آن پس آن را به صورت هندبال يازده نفره بازي مي‌كردند كه شباهت زيادي به يكي از بازيهاي محلي چكواسلواكي به نام «هازنا» داشت.
پس از اولين جنگ جهاني، آقاي «هرمان» رئيس فدراسيون هندبال آلمان براي گسترش و تحكيم اين ورزش بسيار خدمت كرد البته دكتر «كارل شلنز» استاد دانشراي عالي تربيت بدني و ورزش بر اين كه او را پدر هندبال ناميده‌اند، بيشتر در سال 1920 مقررات اين ورزش را تدوين كرده و آن را در كلاسهاي خود به مرحله اجرا در آورده بود: لذا پس از او شاگردانش موجبات گسترش اين ورزش را در سراسر آلمان فراهم آوردند.
در كشورهاي شمالي به دليل سردي هوا براي اجراي اين ورزش در سالن، شكل تازه‌اي بدان داده شد كه اين امر باعث پيدايش هندبال هفت نفرة امروزي شد. تا سال 1928 از نظر تشكيلات بين‌المللي نيز هندبال جز و فدراسيون بين‌المللي دو و ميدان محسوب مي‌شد،اما به دليل اهميت هندبال اين فدراسيون در هشتمين كناره خود كه در سال 1926 برگزار شد كميسيون براي مستقل هندبال با يازده كشور هند و در آمسزدام تشكيل شد كه آقاي «اوري بر اندج» عضو هيأت مديره آن، براي گسترش اين ورزش كمكهاي بسياري كرد. در سال 1931 كميته بين‌المللي المپيكي اجازه داد كه هندبال جز و بازيهاي المپيك در آتن.

 تعريف و معرفي هندبال:

در اين ورزش كافي است نوعي بازي بسكتبال را در نظر آوريم كه توپ با سرعتي بيش از حد معمول در حدود دروازه‌ها در جريان باشد و بازيكنها با حرارت و جديت بيشتي سعي مي‌كنند به جاي شوت به حلقه، از پشت يك محوطه 6 متري كه محوطه دروازه‌بان است توپ را در دروازه‌اي كه تقريباً نصف دروازه فوتبال است وارد نمايند و يك امتياز كسب كنند. در ايران بصورت رسمي در مدارس برگزار شد 48-1347 – 1354 فدراسيون هندبال ايران تشكيل شد و اولين رياست دكتر اميرتاش و الان آقاي رحيمي ميباشد.

مزيتهاي هندبال:

ويژگيهاي ورزشهاي اساسي مثل دو و ميداني و نكته‌هاي فني بيشتر ورزشهاي دسته جمعي را داراست و مزيت ديگر براي كسب آمادگيهاي جسماني نظير سرعت، چابكي، استقامت، مهارت، دقت، قدرت و هماهنگر بين اعصاب و عضله‌ها مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

 

پايان

منبع وبلاگ ورزشینگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

تکواندو

تكواندو

تاريخچه:

تكواندوهنررزمي كره اي هاست وشامل تكنيك هاي دفاع از خود است وموارد استفاده آن به صورت ضربه زدن،لگد زدن،دفاع كردن بادست وپاهاي برهنه مي باشد.شروع تكواندو دركشور كره مي تواند به 37 سال قبل از ميلاد مسيح نسبت داده شود،يعني هنگامي كه مردمان سلسله گوگوريو به تمرين آن مي پرداختند و نام قديمي تكواندو كه درآن زمان تمرين شده است، تكيون بوده است.

همچنين حدود 1300سال پيش در حكومت سلسله سيلا،اين ورزش رزمي تمرين مي شده است و در محل كيونگ جو كه پايتخت سيلا يك نقاشي كه تصوير دو بودايي در آن نشان داده شده و درحال اجراي تكنيك تكواندو هستند وروبروي يكديگر قراردارند نشان مي دهد.تكيون در ميان جوانان "هورانگ دو"كه در جهت آموزش نظاميان سيلا برگزيده شده بودند،تمرين مي شد.در سال 1943به دنبال جودو،كاراته ژاپني وكونگ فوي چيني براي اولين بار به كشور كره آمدو داراي محبوبيت موقتي گرديد.درسال 1945كره به آزادي رسيد وتعداد زيادي از كره اي هاكه مشتاق ورزش تكواندو بودندكوشش بسيار زيادي نمودند تا هنر تكوادو را كه يك هنر اصيل وقديمي كشورشان بود زنده نمايند.

بالاخره باحمايت وپشتيباني هاي عمومي تكوتندو در سال 1962در يك نشست همگاني وملي بعنوان ورزش رسمي درآمد.

تاريخچه تكواندو در ايران:

آموزش ورزش تكواندو براي اولين بار در ايران حدود 29سال قبل در سال 1349 در بين پرسنل نظامي و چترباران به سرپرستي سرگرد كره اي به نام كيم سوريان شروع به كار نمود وبه تدريج با علاقه واشتياقي كه جوانان ايراني به اين ورزش نشان دادند به خارج از محيط نظامي ودر ميان مردم راه پيدا كرد.امروز ورزش تكواندو در 27استان كشور پهناور ايران در بين رده هاي مختلف سني از نوجوانان گرفته تا افراد بزرگسال وحتي بانوان آموزش داده مي شود وقريب به يك ميليون نفر نوجوانان وجوانان وبانوان مشغول به فراگيري ورزش تكواندو مي باشند ودر سطح جهان بيش از 147كشور دنيامشغول به آموختن تكواندو مي باشند.

تكواندوي ايران اسلامي باتوكل برخداوند متعال و به پشتوانه جوانان غيرتمند و سلحشور در مسير كسب جايگاه هاي رفيع قهرماني است.

آموزش

ت گوك . اي جانگ

TEA GEUK. II JANG

 

الف : فلسفه

تگوك دو مجموعه ايست از حركات كه بيانگر ( ت   TEA ) از هشت شاخه پال گه ميباشد . ت بمعناي شادي ميباشد .شادي و نشاط حالتي است كه پس از انجام يك كار نيك به انسان دست ميدهد و اين تگوك ميبايست با ملايمت و اطمينان و قدرت اجراء گردد .

 

پ : تعداد حركات

اين تگوك داراي 18 حركت است كه شامل 23 تكنيك بشرح ذيل ميباشد :

1-دفاع دست ( سون ماكي )

                                  1-آره ماكي 5 بار

                                 2- مومتونگ ماكي 4 بار

                                 3- اولگول ماكي 2 بار

2-ضربه دست ( چيروگي )

                                1-مومتونگ چيروگي 5 بار

                                2- اولگول چيروگي 2 بار

3-ضربه پا ( پال چاگي )

                               1-آپ چاگي 5 بار

ت : ايستادنها ( سوگي )

1- آپ سوگي ( 15 بار )            2-آپ كوبي ( 4 بار )

ث : چرخشها

1-90 درجه ( 5 بار )  2-180 درجه ( 3 بار )   3-270 درجه ( يكبار )

ت گوك . اي جانگ

TEA GEUK. II JANG

ج : اجراي ت گوك – اي جانگ

چاريوت ( خبردار ) - كيونگ نه ( احترام ) - چونبي (آماده - پيان هي سوگي) -شي جاك (شروع)

1-پاي راست ثابت چرخش 90 درجه به چپ پاي چپ جلو. آپ سوگي . آره ماكي

2-پاي چپ ثابت پاي راست مستقيم بجلو آپ كوبي دست راست مومتونگ چيروگي

3-پاي چپ ثابت پاي راست از سمت راست 180 درجه بعقب آپ سوگي دست راست آره ماكي

4-پاي راست ثابت پاي چپ مستقيم بجلو آپ كوبي دست چپ مومتونگ چيروگي

5-پاي راست ثابت . چرخش 90 درجه به سمت چپ پاي چپ بجلو .آپ سوگي . دست راست

    مومتونگ آن ماكي .

6-پاي چپ ثابت . پاي راست مستقيم بجلو .آپ سوگي .دست چپ مومتونگ آن ماكي

7-پاي راست ثابت . پاي چپ 90 درجه بچپ بجلو . آپ سوگي . دست چپ آره ماكي

8-پاي چپ ثابت پاي راست مستقيم بجلوضربه آپ چاگي بجلوروي زمين . آپ كوبي .

     دست راست اولگول چيروگي

9-پاي چپ ثابت.چرخش 180درجه ازسمت راست بعقب پاي راست بجلوآپ سوگي . دست راست آره ماكي

10-پاي راست ثابت.پاي چپ مستقيم بجلوضربه آپ چاگي .بجلوروي زمينآپ كوبي .

      دست چپ اولگول چيروگي

11-پاي راست ثابت چرخش 90درجه به چپ پاي چپ بجلو.آپ سوگي .دست چپ اولگول ماكي

12-پاي چپ ثابت پاي راست مستقيم بجلو . آپ سوگي . دست راست اولگول ماكي

13-پاي راست ثابت چرخش 270 درجه از چپ بعقب پاي چپ بجلو . آپ سوگي . دست راست

      مومتونگ آن ماكي

14-پاي چپ ثابت چرخش 180درجه ازسمت راست بعقب پاي راست بجلو. آپ سوگي . دست چپ

      مومتونگ آن ماكي

15-پاي راست ثابت چرخش 90درجه بچپ پاي چپ بجلو.آپ سوگي.دست چپ آره ماكي

16-پاي چپ ثابت پاي راست مستقيم آپ چاگي بجلوروي زمين .آپ سوگي . دست راست مومتونگ

       چيروگي

17-پاي راست ثابت پاي چپ مستقيم آپ چاگي بجلو روي زمين.آپ سوگي .دست چپ مومتونگ چيروگي

18-پاي چپ ثابت پاي راست مستقيم آپ چاگي بجلو روي زمين . آپ سوگي . دست راست

     مومتونگ چيروگي همراه با (كيهاپ)

كومون (پايان ) –بارو (پاي راست ثابت چرخش 180 درجه ازسمت چپ بعقب –پاي چپ پهلوي پاي راست –پيان هي سوگي – چونبي )  چاريوت ( خبردار )   كيونگ نه (احترام )

يل چون شو(راحت باش درجا)

 

 

تگوك - ايل جانگ

TAE GEUK . ILJANG

الف : فلسفه

 اين تگوك در بر گيرنده اعمال (كن k on) كه اصلي ترين شاخه پالگه است ميباشد . كن نشان دهنده آسمان و نور است . آسمان باران و خورشيد نور ميدهد كه اين دو اساسي ترين عوامل زندگي بشردرروي زمين و آغازگر همه چيز ميباشد و در فلسفه شرق، كن به اژدهائي كه مظهر قدرت مطلق درزمين بوده و جهت حمايت و كنترل زمين و آنچه كه در زمين است و به آسمان رفته اطلاق ميگردد .

در طراحي آن سعي گرديده كه جهت اجراي آسان آن براي مبتديان از تعداد زيادي آپ سوگي استفاده گردد و ضربه مشت آن ضربه و سط ودفاعهاي آن از سه دفاع اصلي پائين و وسط و بالا تشكيل يافته است

ب : خطوط حرکت       

                                                                                                                                                 

پ : تعداد حركات

اين تگوك از 18 حركت شامل 20 تكنيك بشرح ذيل تشكيل يافته است :

1-دفاع دست : 1-آره ماكي 5 بار

                   2- مومتونگ ماكي 2 بار

                   3- اولگول ماكي 2 بار

2-ضربه دست :مومتونگ چيروگي 9 بار

3-ضربه پا : آپ چاگي 2 بار

توضيح : در حركت شماره 14 و 16 آپ چاگي و مومتونگ چيروگي يك حركت مي باشد .

ت : نشستها (سوگي)

1-آپ سوگي 12 بار

2-آپ كوبي 4 بار

ث : چرخشها

1-90 درجه 6 بار                         2-180 درجه 3 بار

تگوك - ايل جانگ

TAE GEUK . IL JANG

ج : اجراي ت گوك ايل جانگ

چاريوت (خبردار )‌   كيونگ نه (احترام )   چونبي (آماده)‌   شي چاك(شروع)

1-پاي راست ثابت 90 درجه بسمت چپ آپ سوگي  دست چپ آره ماكي

2-پاي چپ ثابت پاي راست مستقيم بجلوآپ سوگي دست راست مومتونگ چيروگي

3- پاي چپ ثابت پاي راست از سمت راست 180درجه بعقب آپ سوگي دست راست آره ماكي

4-پاي راست ثابت پاي چپ مستقيم بجلو آپ سوگي دست چپ مومتونگ چيروگي

5-پاي راست ثابت پاي چپ 90 درجه بسمت چپ بجلو آپ كوبي دست چپ آره ماكي

6-درجا بدون حركت پا دست راست مومتونگ بارو چيروگي

7- پاي چپ ثابت پاي راست 90 درجه براست بجلوآپ سوگي دست چپ مومتونگ آن ماكي

8- پاي راست ثابت پاي چپ مستقيم بجلو آپ سوگي دست چپ مومتونگ چيروگي

9- پاي راست ثابت پاي چپ از سمت چپ 180 درجه بعقب آپ سوگي دست راست مومتونگ آن ماكي

10- پاي چپ ثابت پاي راست مستقيم بجلوآپ سوگي دست چپ مومتونگ چيروگي

11- پاي چپ ثابت پاي راست ازسمت راست 90 درجه چرخش آپ كوبي دست راست آره ماكي

12- درجا بدون حركت پا دست چپ مومتونگ چيروگي

13- پاي راست ثابت پاي چپ 90 درجه بچپ آپ سوگي دست چپ اولگول ماكي

14-پاي چپ ثابت پاي راست مستقيم ضربه آپ چاگي بجلوروي زمين آپ سوگي دست راست مومتونگ آن ماكي

15- پاي چپ ثابت پاي راست از سمت راست 180 درجه بعقب آپ سوگي دست راست الگول ماكي

16- پاي راست ثابت پاي چپ مستقيم ضربه آپ چاگي بجلو روي زمين آپ سوگي دست چپ مومتونگ چيروگي

17- پاي راست ثابت پاي چپ به سمت راست 90درجه چرخش وبجلوآپ كوبي دست چپ آره ماكي

18- پاي چپ ثابت پاي راست مستقيم بجلو آپ كوبي دست راست مومتونگ چيروگي همراه با كيهاپ

بارو (پاي راست ثابت 180 درجه ازسمت چپ بعقب پاي چپ جمع پهلوي پاي راست)چونبي ( بحالت شروع )  -چاريوت (‌خبردار )‌ -گيونگ نه (احترام )- يل چون شو (راحت باش درجا )‌

 

 

 واژه هاي اسامي اعضاي بدن

تلفظ انگليسي

تلفظ كره اي

معناي فارسي

رديف

MOH . RE

موه . ر

پيشاني

1

IN . JOOM

اين . جوم

بيني

2

TOOK

توك

چانه

3

MOK

موك

گردن

4

O . KI

او . كي

شانه

5

KA . SOOM

كا . سوم

سينه

6

PYONG . JI

پيونگ . جي

جناق سينه

7

HABOK.PU

هايوك - پو

ناف

8

HARI

هري

باسن

9

SON

سون

مچ دست به جلو

10

SON . MOK

موك

مچ دست

11

JOO . MOK

سون

مشت بسته

12

AP . JOO . MOK

.

پيش مشت

13

ME . JOO . MOK

موك

پشت مشت

14

DONG . JOO . MOK

.

زير پشت

15

SON . NAL

سون . نال

تيغه خارجي كف دست

16

SON . NAL . DONG

سون . نال . دونگ

تيغه داخلي كف دست

17

SON . BADAK

سون باداك

كف دست

18

SON . KOOT

سون . كوت

نوك انگشتان دست

19

GAVI.SON.KOOT

گاوي . سون . كوت

نوك انگشتان وسط و انگشت نشانه

20

BATANG . SON

باتانگ . سون

انتهاي كف دست

21

 

 

 

واژه هاي شمارش اعداداز يك تا ده

IL

ايل

يكمين

HANA

هانا

1 يك

YI

يي

دومين

TOOL

تول

2 دو

SAM

سام

سومين

SET

ست

3 سه

SA

سا

چهارمين

NET

نت

4 چهار

O

او

پنجمين

DA SET

دا ست

5 پنج

YUK

يوك

ششمين

YA SET

يا ست

6 شش

CHIL

چيل

هفتمين

IL KOOP

ايل كوپ

7 هفت

PAL

پال

هشتمين

YOO DOL

يو دول

8 هشت

KYO

كيو

نهمين

A HOP

آ هوپ

9 نه

SHIP

شيپ

دهمين

YoL

يول

10 ده

 

واژه هاي  كلاسي

تلفظ انگليسي

تلفظ كره اي

معناي فارسي

رديف

Kok.ki.nim  kyong.ne

كوك كي نيم كيونگ نه

احترام به پرچم

1

T.k.D      YOKSA

تكواندو يوكسا

تاريخچه تكواندو

2

WO   NE  CHI

و . نه . چي

بجاي خود

3

JOO   BOON   KANGE

جو . بون . كانگه

جمع شدن به وسط

4

HI.CHO.MOYO

هچو . مويو

ايستادن پشت هم

5

JAWOYANGWO

جاوو . يانگ وو

ايستادن روبهم

6

SHIZEM.WENCHOOMA

شي . زم . ونچوما

بستن چشمها

7

KI .HAP

كي . هاپ

فرياد كشيدن

8

HIM

هيم

انقباض بدن –نيرووانرژي

9

JIP.JOONG

جبپ . جونگ

تمركز حواس

10

SOOK.DO

سوك . دو

سرعت

11

BANDOOK.RIYOK

باندك . ريوك

نيروي عكس العمل

12

KYON.HYONG

كيون . هيون

توازن و تعادل

13

HOO.HOP

هو . هوپ

كنترل نفس

14

MOM.POOLOGI

موم . پولوگي

نرمش

15

HIM.OYI.WOLI

هيم . اويي . ولي

نيرو و قدرت

16

KWON.KAK

كوان . كاك

نقاط ضربه زننده

17

MAKKI.BOYI

ماكي . بويي

نقاط دفاع كننده

18

SON.PAKO

سون . پاكو

تعويض دست

19

BAL.PAKO

تعويض پا

تعويض پا

20

WEN

ون

چپ

21

ORN OKEUN

اورن

راست

22

YANG

يانگ

دوتايي

23

YOM- CHI

يوم چي

شرافت – راستي - دوستي

24

YON- SOK

يون – سوك

پي درپي – پشت سرهم

25

HAP

هاپ

نفس – روح

26

HECHYO

هچيو

بازكننده

27

HOORYO

هوريو

سخت زدن

28

ویژگی های مبارز:

 

دراينجا ويژگيهاي يك مبارز به دوگروه الف : مشخصات عمومي      ب: مشخصات فردي

تقسيم شده در بخش اول ويژگيهايي مطرح شده كه تاحدي دروجود هرمبارزي قرار دارد اما وجه تمايز بين يك مبارز عالي ،خوب ، متوسط ، وضعيف وتفاوت آنها با يكديگردرقسمت دوم نهفته است وهرقدراين ويژگيها قويتر وبارزترباشد مبارز طراز      اول ترخواهد بود .

در بخش مشخصات عمومي منظورازآگاهي قوانين ومقررات اين است كه بدليل تغييرات مختلف دراوزان ابعاد محوطه شي هاپ جانگ تعداد داوران قوانين وزن كشي امتيازات اخطارها علائم حتي هوگو وغيره دلالت براهميت وقوف وآگاهي ازقوانين وجديدترين تغييرات توسط بازيكن دارد تا درهنگام برخورد با هركدام ازموضوعات دچار مشكل وسردرگمي نگردد.

۱۸ نکته در مورد مبارزه :

نكته 1: ارزيابي تكنيك وتاكتيك حريف : مي بايست سريعاً اقدام به ارزيابي حريف مقابل نمائيم وچنانچه ازقبل اورامورد ارزيابي قرادداده بوديم استراتژيهاي حمله مناسب رااجرانمائيم براي ارزيابي حريف درنظرگرفتن نوع گاردچپ يا راست پا بودن حمله يا ضرحمله كاربودن واصولاً شيوة مبارزه ونقاط ضعف وقوت وي مهم است.

نكته 2: تطبيق فيزيك بدن با حريف مقابل : آيا حريف ازماكوتاهتراست يا بلندتر؟ بنابراين باتوجه به اختلاف قدبين خودوحريف ميبايست شيوة مناسب مبارزه با حريف رااتخاذ نمائم .

نكته 3: موقعيت سنجي دركسب امتياز: بدليل سرعت ضربات ، فرصت وموقعيت هاي كسب امتيازبسياركوتاه است وچنانچه مبارز به سرعت ازموقعيت هاي ايجادشده استفاده ننمايدويا كند عمل كندبعيداست دربالا بردن امتيازات خودچندان موفق باشد ضمن آنكه يك مبارزه خوب بااتخاذ استراتژي صحيح موقعيت هاي كسب امتيازرابراي خود ايجاومينمايد ومنتظرفراهم شدن موقعيت نمي شود.

نكته 4: تقسيم انرژي ونفس دركل سه راند: بسيارديده شده كه بازيكناني درراندهاي اول ودوم بسيارخوب ظاهرشده ولي ناگهان آنقدربه اصطلاح كم مي آورندكه يك مبارزة برده رابه باخت تبديل مي كنندضمن آنكه بروز چنين حالتي حتي مي تواندبراي وي بسيارخطرناك هم باشد زيرابا بروز خستگي وكم آوردن نفس ديگرتوان دفاع صحيح ويا جابجايي به حداقل رسيده وممكن است درچنين شرايطي حتي ناك اوت گرددبنابراين بايدبگونه اي عمل كردكه راندآخربا راند اول يكسان بوده ويا حتي اكتيوتروفعال ترنيزبود واگربدين طريقه عمل كنيم كه براي راندآخرانرژي بيشتري راذخيره كرده باشيم مي توانيم ازخستگي حريف مقابل نيز كمال استفاده راببريم .

نكته 5: تغييرروند مسابقه درشرايط بحراني : ازادامة روند مبارزه درحاليكه بنفع شما نيست اجتناب كنيدوفوراً شيوة مبارزه را تغييردهيد مثلاً اگراستراتژي ضرحمله بنفع شما نيست سعي كنيد بيشترازحمله استفاده كنيد ويا اگرمبارزه درحال سكون سشودي برايتان نداردشيوة رقص پا وجابجايي وتحرك پيشه كنيد درهرصورت سعي كنيد با تغييربه موقع شيوه ها تمركزحريف را بهم ريخته واستراتژي اوراخشي سازيد ،حتماً تابحال شاهدبوده ايد كه مبارزي درعين حال كه چندين امتيازازحريف عقب است با اتخاذيك استراتژي جالب وي رابه كناره هاي شي هاپ جانگ نزديك كرده وآنقدربه اوحمله مي كندواورامجبوربه بيرون رفتن ازمحوطه ودرنتيجه گرفتن اخطارمينمايد و6 اخطار ميكند وازحريف برنده يك بازنده مي سازد ومبارزه رابنفع خودخاتمه ميدهد ، اين نمونه اي ازروش تغييرروند مسابقه درشرايط بحراني ميباشد .  

نكته 6 : حركت درچارچوب قوانين : انجام مسابقه درچهارچوب قوانين جاري ونگرفتن اخطارها ي متعددحداقل دوحسن خوب دارديكي انجام بازي جوانمردانه وديگر ازدست ندادن امتيازوچه بسيار بازيكناني كه فقط بديل گرفتن اخطار بيشترنسبت به حريف مبارزه راواگذار كرده اند .

نكته 7: تسليم ناپذيري : يك مبارز خوب تا آخرين لحظه دست ازتلاش برنمي داردچه آنكه ازحريف جلوست ومي بايددرحفظ امتيازونتيجه بكوشدوچه آنكس كه ازحريف خود عقب افتاده هيچگاه نبايدتسليم شده وفكركندكه ديگركاري ازدست وي برنمي آيد زيرا بارها اتفاق افتاده كه بازيكني با توجه به امتيازات متعدددي كه عقب بوده بناگاه درآخرين لحظات توانسته ازحريف جلو افتاده ويك بردشيرين نصيب خودسازدويا اينكه با يك حركت سريع وي راغافلگيركرده وحتي ناك اوت نمايد .

نكته 8 : دست كم نگرفتن حريف : هيچگاه هيچ حريفي رادست كم نگيرد زيرااينكارميتواند گاهي غيراز، ازدست دادن امتياز حتي خطرناك هم باشد .

نكته 9: اثر گذاري مثبت برروي داور: با ارايه بازي جوانمردانه ونيز رفتاراحترام آميز با حريف مقابل وداوران وراُي آنها بخصوص درهنگاميكه اخطاري دريافت نموده  واحساس مي كنيدممكن است اين اخطارمنصفانه نباشد ويازماني كه رفتارغيرورزشي حريفتان، شما راعصباني ميكندنمي بايست ازحيطة رفتارومنش پهلواني خارج شده ورفتاري غيراصولي بروزدهيد درچنين حالاتي باحفظ آرامش وثبات رواني مي توانيد برروي همه اثرمثبت بگذاريد بخصوص داوران .

نكته 10: بزرگنمايي نكردن ضربه حريف : سعي كنيدتاآنجا كه مي توانيد ضربة حريف را كم اهميت وحتي بي اثرجلوه دهيدخيلي ازبازيكنان كم تجربه هنگاميكه مثلاً ضربه اي وولوبي اثربه كلاهشان اصابت مي كندويا ازكنارآن ردمي شودبلافاصله دست به كلاه برده وآنرا جابجا ميكنند واين عمل مي تواند به داورقدرت ضربه را القاء نمايد.

نكته 11: تقدم تكنيك : به اين فكرنكنيد كه كدام ضربه راخوب اجراميكنيد بلكه بايد بيابيد كدام ضربه راحريف ميخوردودرآن نقطه ضعف داردوسعي كنيد همان ضربه را به حريف وارد كنيد.

نكته 12: حركات فريبنده وجابجايي ها : حركات فريبنده با پا ويا بدن دراداره مسابقه نقش بسزايي دارد واصولاً هدف ازحركات فريبنده برهم زدن تمركز حريف ، برهم زدن روند حمله حريف ، ايجاد رخنه دردفاع وگارد واستقرارحريف ، استفاده ازغفلت حريف براي اجراي تكنيكي مؤثر ، ايجاد فاصله ويا كم كردن سريع فاصله ، فراهم ساختن موقعيت حمله وضدحمله ، برهم زد ن تعادل حريف ، تحريك حريف به واكنش و كلام آخربه اشتباه انداختن حريف ميباشد .

نكته 13: انعطاف پذيري درهنگام فشارهاي تكنيكي ورواني : فرض كنيد دركشورومحيطي بيگانه سرگرم مبارزه باحريفي هستيد كه طرفداران زيادي نيزاورامورد تشويق قرارداده وسروصداي زيادي نيز ايجادكرده اند حريف هم تحت تاُثير همين تشويق ها فشارزيادي به شمامي آورد درچنين موقعيتهايي انعطاف پذيري شما هرقدربيشترباشد واجازه ندهدتمركزتان بهم بخورد واتكاء بنفس خودراازدست ندهيد مي توانيد ازهمة توانمندي خود استفاده كنيد .

نكته 14: پنهان كاري ، عدم اطلاع حريف ازاستراتژي ما : درطول مبارزه بايدبگونه اي عمل كنيم كه حريف ازشيوة واستراتژي مبارزه ما اطلاع نيابد،اززمان  حمله ونوع آن هرچه كمتر مطلع گردد بهتر ميتوان ازوي امتياز گرفت ويا امتياز كسب شده را حفظ نمود.

نكته 15: پيروي واطاعت ازكوچ : بازيكن هرقدرهم مجرب وكاركشته باشدمي بايست كه نظرات سازنده كوچ خوددربكارگيري شيوة حمله وضدحمله ويا مواقع بحراني استفاده كندزيراكوچ هنگام مشاهده بازي هردومبارز ، بدورازفشار تكنيكي ورواني حريف قراردارد وبااتكاء به تجربيات خودمي تواند تكات كليدي با ارزشي دراختياربازيكن قراردهد .

نكته 16: حفظ بدن ازآسيت ديدن : حتي الامكان ازدرگيريهاي زيادوبي مورد وبي نتيجه ويا اجراي تكنيك بدون دقت كافي خوداري نمائيد همچنين مواظب حريفي كه سطح فني وتكنيكي اوازشما پائين تراست باشيد زيراچنين حريفاني امكان صدمه زدن بيشتري نسبت به حريفان وارد وفني دارند . حريفاني كه بيش ازحدهيجان زده باشندمي توانند باعث اسيب ديدن ماگردندبنابراين ميبايست مواظب چنين حريفاني نيزبود .

نكته 17: بازيخواني : يكي ازويژگيهاي مهم يك مبارزقدرت بازيخواني درمبارزه است وهرقدراين نيرودرفردقويتر وسريعترباشد وبخوبي پي به استراتژي حريف ببردميتواندراهكاركسب امتيازيا حفظ آنرا بكاربندد.

نكته 18 :‌عدم اجراي تكنيك هاي بيمورد:‌ بازيكن ميبايست ضمن اداره كردن بازي ودردست داشتن ابتكار عمل ازاجراي تكنيك هاي بيمورد اجتناب ورزد سه حالت ازمبارزه را درنظربگيرد .

1-بازيكن ازنظرامتيازي جلوست ،‌دراينحالت با انجام حركات اضافه احتمال به خطرافتادن وازدست دادن امتيازدور ازذهن نيست بنابراين ميبايست با جابجايي ها ورقص پاها ي مناسب وفريب دادن حريف روند بازي را بسود خود حفظ كنيم .

2-بازيكن درشرايط مساوي با حريف بسرمي برد ،‌دراين حالت نيزهرحركت نسنجيده اي مي تواند گران تمام شود بنابراين تا مطمئن نشده ايد وفرصت صحيح ضربه بدست نياورده ايد نتيجه را حفظ وبدنبال فرصت باشيد.

3- بازيكن عقب افتاده ونيازونيازبه كسب امتيازدارد ،‌ درحالت سوم هم نميبايست بي گداربه آب زد زيرا هرحركت بدون تفكرمي تواند به ازدست دادن امتيازبيشترمنجرشود وبايد با تغييرشيوة بازي ودرپيش گرفتن استراتژي مناسب امتيازعقب افتاده را جبران نمود .

منبع وبلاگ ورزشینگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

فوتسال

فوتسال

تاريخچه فوتسال:

منشا شكل گيري فوتسال به شهر مونت ويدئوي اروگوئه باز ميگردد. در سال 1930، ژوان كارلوس سرياني، فوتبال پنج نفره را براي مسابقات جوانان در YMCA پي ريزي كرد. اين رقابتها در زميني به ابعاد زمين بسكتبال، در محلهاي سرپوشيده و يا در محل باز و بدون ديوار و حصار انجام مي گرفت.

 واژه FUTSAL، واژه بين المللي براي اين رشته ورزشي است. اين واژه برگرفته از لغات اسپانيايي FUTbol  ( به معناي فوتبال )، و SALA  ( به معناي داخلي يا داخل سالن ) مي باشد. از زماني كه سرياني اين حركت را آغاز كرد، فوتسال به سرعت در آمريكاي جنوبي (بخصوص برزيل) محبوبيت پيدا كرد. بسياري از بازيكنان بزرگ و مشهور فوتبال برزيل، از طريق كسب مهارتهاي رشته ورزشي فوتسال، سبك ها و متدهاي خود را در رشته فوتبال گسترش داده و اين موضوع زمينه مطرح شدن آنها را به عنوان بازيكنان بزرگ فوتبال فراهم نمود. بازيكناني مانند پله، زيكو، به به تو و ساير ستاره هاي فوتبال برزيل مهارت هاي خود را از طريق بازي در زمين هاي فوتسال و شركت در اين رشته ورزشي ترقي دادند. ازآن هنگام، برزيل راه خود را به سوي مطرح شدن به عنوان قطب اصلي فوتسال جهان  در پيش گرفت و اكنون مسابقات اين رشته ورزشي تحت حمايت FIFA در سراسر جهان برگزار مي گردد.

اولين رقابت بين المللي فوتسال در سال 1965 برگزار شد، زماني كه پاراگوئه اولين جام آمريكاي جنوبي را بدست آورد. شش جام ديگر آمريكاي جنوبي تا سال 1979 برگزار شد كه برزيل پيروز تمامي اين ميادين بود. برزيل جايگاه خود را به عنوان قدرت برتر در اولين جام آمريكايي تا سال 1980 حفظ كرد و اين جام را بار ديگر در سال 1984 بدست آورد.

اولين دوره قهرماني فوتسال جهان با حمايت FIFUSA ( قبل از ادغام اعضاي آن با FIFA در سال 1989 )، در سائوپائولوي برزيل برگزار شد كه با قهرماني برزيل به اتمام رسيد. موفقيت هاي برزيلي ها در دومين جام جهاني فوتسال در كشور اسپانيا و در سال 1985 تكرار شد اما در سومين جام جهاني در سال 1988 و در كشور استراليا،برزيل مقابل پاراگوئه تن به شكست داد. FIFA مستقيماً حمايت مالي (sponsorship) مسابقات فوتسال را در سال 1989 بدست گرفت و اولين جام جهاني فوتسال با حمايت فيفا در هلند برگزار شد. پس از آن، جام هاي جهاني در سال هاي 1992 (در هنگ كنگ)، 1996(در اسپانيا) و 2000 (در گواتمالا) برگزار شد. فوتسال در اروپا به عنوان عضو جديدي از UEFA مطرح مي باشد كه محبوبيت و عموميت يافتن آن مقدمه اي براي برگزاري مسابقات قهرماني فوتسال اروپا گرديده است. اولين مسابقات قهرماني، در فوريه 1999 در شهر گرانداي كشور اسپانيا برگزار گرديد و فينال پرشور و هيجاني داشت. در اين بازي روسيه بعد از يك بازي پرهيجان در حالي كه نتيجه بازي 3 بر3 مساوي بود ، اسپانيا را با يك ضربه پنالتي شكست داد. دور بعدي فينال رقابت هاي قهرماني فوتسال اروپا در سالن ورزشي لوژنيكي در فوريه 2001 و در شهر مسكو برگزار شد. در آغاز هشت تيم به دو گروه تقسيم شدند. گروه برنده ها و بازنده ها در ديدارهاي نيمه نهايي به مصاف هم رفتند، جايي كه اسپانيا و اكراين، روسيه و ايتاليا را شكست دادند.

 اسپانيا گل سر سبد رقابتهاي قهرماني بود و اكراين را در فينال و پس از يك جنگ سخت با نتيجه 2-1 شكست داد. ايتاليا پيشتاز سومين رقابتهاي جام اروپايي 2003 بود و موفقيتهاي چشم گيري در اين دوره بدست آورد. بيش از 6000 نفر از طرفداران و مشتاقان فوتسال در پالاماجيوي كاسرتا، گرد آمده بودند تا از نزديك شاهد هنرنمايي اسپانيا در مقابل اوكراين باشند كه نتيجه را 0-1 به اسپانيا واگذار كرد. ايتاليا بار ديگر به نيمه نهايي رقابتهاي جام اروپا (UEFA ) در سال 2005 راه يافت و در اين مرحله به مصاف روسيه رفته و نتيجه را واگذار كرد. اين در حالي اتفاق افتاد كه در نيمه نهايي ديگر، اسپانيا نايب قهرمان سال 2003 را شكست داد. به اين ترتيب اسپانيا بار ديگر به مرحله نهايي جام راه يافته و بعد از آنكه جمهوري چك را بانتيجه 2-1 در استراوا شكست داد عنوان قهرماني را از آن خود كرد. تورنمنت سال 2007 در شهر پورتوي پرتغال برگزار گرديد و اسپانيا بار ديگر عنوان قهرماني را از آن خود كرد. 

تورنمنت اروپايي ديگري نيز با عنوان   UEFA futsal cup وجود دارد. تا كنون پنج دوره از اين مسابقات برگزار شده است و اسپانيا در اين رقابتها نيز پيشتازمي باشد.  

منبع وبلاگ ورزشینگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

فوتبال

تاريخچه فوتبال جهان:

بازي با توپ تاريخچه اي چند هزار ساله دارد و گر چه به درستي معلوم نيست كه نخستين بار ورزش فوتبال در كدامين نقطه از كره زمين متداول شده و چه كساني آن را ابداع كرده اند اما مدارك تاريخي ثابت مي كند كه لگد زدن به توپ يا چيز هاي  مدور و گرد در گوشه و كنار گيتي به شكلهاي مختلف رواج داشته است .

چين :

نزديك به دو هزار سال پيش يكي از امپراطور هاي چيني به نام امپراطور هوانگ تين كه به تقويت جسم و روح سربازان خود بسيار علاقمند بود بازي جالب و سرگرم كننده اي را ابداع كرد و نظاميان را واداشت كه در اوقات فراغت به آن بپردازند .اين بازي تسو- كوه ناميده شد و ترتيب ان چنين بود كه دو گروه بدون استفاده از دست و فقط با ضربه هاي پا توپ را مي بردند تا از زمين حريف عبور دهند. تسو در زبان چيني به معني لگد زدن و كوه به معني توپ است تو پي كه براي بازي تسو- كوه بكار مي رفت از هشت قطعه چرم به هم دو خته تشكيل مي شد كه درون آن را با پر مرغ يا پشم مي انبا شتند.

ژاپن:

در اواخر قرن ششم ميلادي بازي تسو- كوه از چين به ژاپن راه يافت اما شكلي ديگر به خود گرفت. ژاپني ها فوتبال خود را گو ماري نام نها دند و آن را با آداب و تشر يفاتي با شكوه در معبد ها بر گزار كردند و رنگي مذ هبي- عبادي به گو ماري بخشيد ند.

بيش از هر مسا بقه كو ماري كاهن بزرگ توپ را به دست مي گرفت ودعا هاي مخصو صي بر آن مي خواند. آنگاه توپ به زير پاي باز يكنان دو گروه مي افتد و بازي مدتها ادامه مي يافت.

در اسپارت هم توپ بازي با پا رواج داشت كه به شكلي بسيار خشن اجرا   مي شد و قوانين و مجازات هاي سختي نيز بر آن حاكم بود فوتبال وايكتينگها نوعي توپ چرمي پر از كاه و گاه با جمجمه حيوانات صورت    مي گرفت. در نزد اقوام متمدن آزتك بازي با اجسام كروي شكل و لگد زدن به گوي متداول بوده است.

رم و يونان باستان:

انواع توپ بازي با پا در يونان و رم باستان به اجرا در مي آمد .تصور بر اين است كه رميها بازي با توپ را از يونانيها ياد گرفته باشند .اما قيصر آگوستوس امپراطور رم فوتبال  را در سرباز خانه ها ممنوع اعلام كرد. چرا كه معتقد بود اين بازي براي سربازان و جنگاوران رمي بسيار ملايم و سبك است .فوتبال يونانيها اپيگرو ناميده مي شد و در آن دو تيم در دو طرف يك زمين بزرگ صف آرايي مي كردند و با شروع بازي هر تيم مي كوشيد توپ را از ياران حريف عبور دهدو به آن سر ميدان برساند .

در ميان روميان بعدها نوعي توپ بازي با پا متداول شد. به نام هارپاستوم    به معني( من ميگيرم)  بازي هارپاستوم بسيار خشن هيجان انگيز بود به همين جهت سربازان و جنگجويان بيشتر به آن مي پرداختند تا قدرت بدني خود را افزايش دهند. توپ بازي ديگري كه رميها داشتندبا توپي از جنس چرم نرم اجرا مي شد. اين توپ فوليس نام داشت.

از روي هار پاستوم يونانيها نوعي بازي دسته جمعي پديد آوردند كه اسفروناثيا خوانده مي شد .

انگلستان:

وقتي امپراطور رم كلاوديوس اول در سال 43ميلادي انگلستان را فتح كرد سربازان رمي بازي هار پاستوم را در انگلستان رواج دادند.

اهالي دربي انگلستان ادعا مي كنند كه در سال 217ميلادي توانسته اند يك دسته از سربازان رمي را شكست دهند از آن به بعد به افتخار فراري دادن دشمن هر سال در همان روز جشن با شكوهي مي گرفتندو در اين روز به بازي فوتبال مي پرداختند.

 بازي فوتبال رفته رفته چنان در قلب جوانان انگليسي جاي گرفت كه هر چه زمان مي گذشت گروه بيشتري مايل به بازي و تماشاي آن مي شدندو به اين ترتيب چنان گسترش در اين كشور يافت كه انگلستان تبديل به مهد فوتبال شد.

قرون وسطي:

توپ بازي با پا در قرون وسطي در مناطق مختلف اروپا رواج داشت كه چون قوانين يكسان و معيني براي آن موجود نبود به شكلي پر هياهو و بسيار خشونت آميز همراه با مشت و لگد و پشت پا زدن انجام مي شد. به همين دليل حكمرانان محلي و پادشاهان تصميم گر فتند مانع از اجراي آن در شهر ها و روستاها شو ند.

در فرانسه در قرن چهاردهم ميلادي بازي فوتبال چندين بار از سوي پادشاهان كشور ممنوع اعلام شد.

پادشاهان انگلستان در قرنهاي 14و 15فوتبال را به عنوان اينكه كاري ناشايست و زيانبار استيك عمل شيطاني دانستند و اعلاميه هاي در ممنوعيت آن انتشار دادند.ممنوعيت فوتبال درانگلستان همچنان در اواخر قرن 18ادامه داشت اما اين قبيل سختگير ها هرگز نتوانست عملا مانع از توپ بازي با پا شود و فوتبال به شكلهاي گوناگون در گوشه و كنار اروپا به ويژه در انگلستان گسترش  مي يافت و حتي در مدرسه ها و دانشگا هها اجرا مي شد.

در سال 1863دانشگاه كمبريج انگلستان بازي فوتبال را رسما پذيرفت و قوانين خاصي براي آن به وجود آورد كه به مقررات كميريج معروف شد.اين قوانين را تيمهاي آزاد هم پذيرفتند و در بازيهاي خود اجرا كردند.

آغاز تحول:

در تاريخ 26اكتبر سال 1863نمايندگان هفت باشگاه و دسته آزاد در لندن جمع شدندوفدراسين فوتبال انگلستان را تاسيس كردند. از اين پس با مسابقات منظمي كه در ميان تيمها برگزار مي شد شمار طرفداران فوتبال نيز در انگلستان رو به فزوني مي نهاد و از طرف ديگر انگليسها به هر نقطه از جهان كه قدم مي نهادند بازي فوتبال را معرفي و منتشر مي كردند. در اواخر قرن نوزدهم فوتبال به قدري توسعه يافته بود كه در بسياري از كشورهاي اروپاي و برخي از كشورهاي آمريكاي لاتين مسابقات فوتبال به صورتي منظم جريان داشت. در سال 1904 فدراسيون بين المللي فوتبال {فيفا}با مشاركت هفت كشور فرانسه هلند بلژيك سوئيس اسپانيا دانمارك و سوئد تاسيس شد. انگلستان در ابتدا از پيوستن به اين هفت كشور خوداري كرد اما سر انجام در سال 1946به آنها پيوست.

در سال 1908همزمان با برگزاري چهارمين دوره بازيهاي المپيك فوتبال در برنامه المپيادها قرار گرفت و از سال 1930مسابقات جام جهاني فوتبال راه اندازي شد. در حال حاضر 165كشور جهان عضو فيفا هستند و فوتبال بي ترديد ورزش اول دنيا محسوب مي شود چرا كه فوتبال تركيب كاملي است از فن مهارت قدرت و كوشش جمعي يك تيم.

كشورهاي صاحب فوتبال جهان عبارتند از :برزيل انگلستان آلمان آرژانتين ايتاليا فرانسه هلند اسپانيا بلژيك و اروگوئه.

از ميان بهترين بازيكنان تاريخ فوتبال نيز مي توان به اين اسامي اشاره كرد:

په له {برزيل}اوزه بيو{پرتقال}كرايف {هلند}ياشين{شوروي}بكن بائر {آلمان}مارادونا{آرژانتين}و پلاتيني{فرانسه}پيدايش فوتبال در ايران

ورزش و بازيهاي نوين مانند فوتبال كه بازيهاي اروپايي خوانده مي شود در بيست سال پاياني قرن سيزدهم هجري شمسي حدود سالهاي {1280-1300}توسط اروپايها بويژه انگلستان در ايران رواج يافتند. اصطلاح فوتبال را دانشجويان اعزامي به اروپا وارد زبان فارسي كردند.

اولين بار فوتبال توسط انگليسيها مقيم ايران در تهران و ملوانان خارجي در بنادر كشور به راه انداخته شد در سال 1907{1286}هجري شمسي وزير مختار انگليس در ايران به منظور ايجاد حس رقابت در بازيكنانو جنبه رسمي دادن به بازيها يك جام {كاپ}براي فوتبال تهيه كرد و اولين دوره رسمي مسابقه فوتبال در همان سال انجام شد.در بازيهاي تيمهاي انگليسي هيچ ايراني شركت نداشت. كريم زندي اولين ايراني بود كه در سالهاي1287تادر 1295در آن تيمها بازي كرد .

طي سال 1299ه.ش فوتبال به صورتي پراكنده و كاملا ابتدايي در زمين هاي حاشيه تهران بازي مي شد.در سال 1300انجمن ترقي و ترويج فوتبال در تهران تاسيس شد و برگزاري مسابقات فوتبال را بر عهده گرفت. اولين بار مدرسه آمريكايي البرز فعلي آموزش فوتبال را به دانش آموزان آغاز كرد.

در سال 1308اولين مسابقه خارجي فوتبال با تيم باد كوبه {شوروي}در تهران برگزار شد كه در آن شكست خورد.سال 1312را به حق مي توان {سال پيشرفت تشكيلات ورزش}در مدارس و فوتبال در ايران دانست.

در سال1313{انجمن ملي تربيت بدني و پيشاهنگي}تشكيل شد تا متصدي اداره امور تربيت بدني و ورزش در خارج از مدارس باشد.

تعداد تيمها در سال 1315و 367تيم در 29استان و شهرستان بود كه در مقايسه با سال 1314كه 152تيم فوتبال وجود داشت قابل توجه مي باشد.

در سال 1316حسين صد قياني پس از بازگشت از اروپا به ايران مسئول آموزشو گسترش فوتبال شد از كارهاي صد قياني تشكيل تيم ملي و اعزام آن به افغانستان بود.سال 1318 را ميتوان يكي از نقاط عطف ورزشي بويژه فوتبال در ايران دانست.

ورزشگاه امجديه در اين سال تكميل شد و به شكلي در آمد كه امروز وجود دارد.در 12اسفند سال 1325نخستين فدراسيون فوتبال ايران به وجود آمد و سال بعد در 30دي ماه1326اين فدراسيون به عضويت فيفا پذيرفته شد.

تيم ملي ايران از ابتدا تا سال 1326:

دوره اول:1314-1305

اولين تيم ملي فوتبال ايران در سال 1305به سرپرستي مير مهدي ورزنده براي سفر به باد كوبه {شوروي}تشكيل شدو براي انجام چند مسابقه به آذر بايجان شوروي سفر كرد. از بازيكنان اين تيم كه در حقيقت ستارگان فوتبال ايران در سالهاي 1305تا1314بودند مي توان از خان سردار پل هراند شكوه رضا كلانتري حسين سردار احمد سردار حسين صد قياني علي امير اصلاني {معروف به گيوه اي}حسن مفتاح و رضا هدايتي نام برد.

آموزش

 

هدف تمرین : پاس دادن و حرکت

تعداد بازیکنان : 8 نفر در هر گروه تمرینی

امکانات تمرین : مانع - توپ - 

نحوه اجراء: طبق شکل در حالی که بازیکنان زرددر مربع حرکت ÷ا به تو÷ را انجاممیدهند بازیکنان آبی ÷اسها را طبق شکل بهم دیگر داده و تعویض جا می نمایند.

 

هدف تمرین : حفظ توپ یک مقابل یک

تعداد بازیکنان : به دلخواه

امکانات تمرین : مانع - توپ -  دروازه متحرک

نحوه اجراء: طبق شکل بازیکن زرد پا به توپ وارد می شود و بازیکن قرمز می بایست در مقابل او دفاع کند.این تمرین توسط بازیکنان زرد و آبی نیز انجام می شود.

 

هدف تمرین : پاسهای بلند و کوتاه - شوت زدن

تعداد بازیکنان : به دلخواه

امکانات تمرین : مانع - توپ -  دروازه

نحوه اجراء: طبق شکل بازیکن آ آبی به بی پاس می دهد و جای او می رود بازیکن بی به بازیکن سی و جای او می رود بازیکن سی به بازیکن دی می دهد و بازیکن دی به طرف دروازه حرکت کرده و شوت می زند. این تمرین توسط گروه زرد نیز انجام می شود.

 

هدف تمرین : پاسهای بلند و کوتاه - سانتر - اختصاصی مهاجمین - پست شناسی

تعداد بازیکنان : به دلخواه

امکانات تمرین : مانع - توپ -  دروازه

نحوه اجراء: طبق شکل بازکنان از پاس یک تا پاس 5 را انجام می دهند و بازیکن کناری توپ را سانتر می کند و مهاجمین با حرکت بدون توپ ضربه سر می زنند.

جایگاه دروازه بان در زمین بازی محلی است که نیازمند نیروی روانی زیادی می باشد. یک اشتباه در این نقطه پایان همه چیز است.معمولا یک دروازه بان در انتهای زمین برای تیم خدمت می کند و آن محل جای همه کس نیست. در مواقع لزوم مربی باید یک روان شناس باشد و هیچ پستی از پست دروازه بانی که اعتماد به نفس اصلی را بر عهده دارد مهمتر نیست. حال تعدادی از نظریاتی را که یک مربی می تواند از طریق آنان به استحکام ذهنی و طرز نگرش یک دروازه بان کمک کند ذکر می کنیم: 1 ـ تنها از نفراتی درون دروازه استفاده کنید که واقعا به دروازه بانی علاقه دارند. 2ـ پس از خورد گل نیز نظر مثبتی روی دروازه بان داشته باشید. 3ـ برای تلاشهای دیگر دروازه بان ( غیر از توپ گیریهای مستقیم ) نیز ارزش قائل شوید. 4ـ بعد از مهار توپ توسط دروازه بان اوضاع را متشنج نکنید. 5ـ به دروازه بان در پرورش عادات صحیح کمک کنید. 6ـ در هر زمان و در هر شوتی به سوی دروازه اجازه کم کاری به دروازه بان ندهید. 7ـ اگر اوضاع بر وفق مراد نیست دروازه بان تیم را با احتیاط از بازی بیرون بکشید. 8ـ دروازه بانها را تشویق به تمرین اضافی کنید

هدف تمرین : حرکت با توپ - پاس دادن - چرخش -

تعداد بازیکنان : به دلخواه

امکانات تمرین : مانع - توپ - 

نحوه اجراء: طبق شکل بازیکن آ به بازیکن بی پاس می دهد و جای او می رود بازیکن بی پس از چرخش به بازیکن سی پاس می دهد و جای او می رود بازیکن سی نیز پا به توپ به نقطه شروع می رسد.

* از بازیکنان سرزن بخواهید سعی کنندمسیر توپ را سریعتر شناسائی کنند.آنها باید به سمت توپ حرکت کنند و حتی چناچه لازم باشد ابتدا یک قدم به عقب برگردند.

* به بازیکنان تذکر دهید که حتی المقدورروی یک پا پرش نمایند.

* بازیکنان هرگز نباید چشم از توپ بردارند.

*به بازیکنان آموزش دهید که قبل از نزدیک شدن توپ ؛ بدن خود را به سمت عقب خم کرده یا قوس دهند و درست قبل از تماس سر با توپ آن را به جلو حرکت دهند.

* هنگام سر زدن پاها به جلو؛ کمر و ناحیه پایین بدن به عقب و نواحی پشت ؛ گردن و سرسریع به جلوحرکت خواهند داشت.

* برای افزایش پرش عمودی بازیکنان از تمرینات پلیومتریک می توان استفاده کرد.

هدف تمرین : فوتبال یک مقابل یک - دفاع یک نفره - حمله یک نفره - افزایش استقامت هوازی

تعداد بازیکنان : به دلخواه

امکانات تمرین : مانع - توپ - 

نحوه اجراء: طبق شکل مربی توپ را به بازیکن زرد داده و بازیکن زرد می بایست در مقابل بازیکن آبی فوتبال یک مقابل یک را بازی کند.

منبع وبلاگ ورزشینگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

reading skills

Reading skill is one of the best determiners for school success, and yet, many children read poorly or simply do not seem to enjoy reading. How can parents help reluctant readers enjoy reading more? Here are some parent-tested tips for helping your child develop a love for reading.

· Don't nag. The very best way to make a child NOT want to do something is to nag. So abandon all those subtle, and not so subtle suggestions that your child go read a book instead of playing Nintendo, watching TV or following you around singing the "I'm bored" song. Relax…pressure just turns reluctance into stubborn resistance.

· Be a book lover. Why should a child think reading is fun if neither mom nor dad ever picks up a book? Is your home rich in reading material or are all the books relegated to your child's room? Let your child "catch" you reading for pleasure or squeezing book time into your busy day and he will begin to get the idea that reading can be fun.

· Read to your kids and with your kids. Let your kids read aloud to you while you do simple chores. Many children will be willing to read just for the extra "together time" with mom or dad.

· Make reading part of bedtime. Many parents allow kids to stay up past bedtime as long as they are reading.

· Make buying books into an event. Let your child choose what he wants to read and go to bookstores that have a pleasant atmosphere and knowledgeable staff - independent book stores are often excellent for this. After book buying, consider stopping off for a treat and a chance to discuss the chosen books, thus building excitement for reading them.

· Enlarge your definition of reading. Your child may prefer not to read the classics, but would be happy to read non-fiction, especially about topics or celebrities that interest him. Even comic books can increase a child's enjoyment for reading. You might also try clipping articles of interest from the newspaper or magazine - a clipping seems far less intimidating than a whole book.

· Consider some of the "picture book" nonfiction for older readers. Reading the caption paragraphs seems far less like work than tackling huge blocks of text. Also try books with semi-independent chapters so that your child isn't likely to lose interest if they put the book down for a while.

· Encourage your child to give books a chance. One parent gave her daughter a prize if she would read a "quality" book. However, if a child reads a chapter or two of a particular book and discovers he really doesn't like it, respect his tastes. We don't all like every book.

· Encourage reading as part of a vacation or day trip. Your child can read pamphlets on the destination, and plan the route on a map. After the outing, books about the things he saw will probably have more appeal.

· With a group of kids, consider helping the children create a role-playing game based on a favorite book or series. Creating a role-playing game requires writing and research, math skills and good verbal skills - all developed in a fun and exciting atmosphere.

· Try a project where your child writes his own illustrated book. Not only is this a fun introduction to reading and writing, but also the books make great gifts for friends and relatives.

Get your child a reading buddy. One grandmother sends a new book periodically to her reluctant reading granddaughter. Then they read the book together and discuss it during regular phone calls.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

Advances in technology ..........

Advances in technology have greatly increased the tools we can choose from to assist with the improvement of reading skills. I am going to focus on computer learning software for kids. This is of particular interest to me because while the child is increasing his or her attentional capacity by playing a video game he is also fine tuning reading specific skills such as comprehension and vocabulary.

In ‘Action Video Game Modifies Visual Selection Attention’ published in April 2003 by Shawn Green & Daphne Bavelier a study was conducted to analyze the effects of video game playing on visual attention resources. Green and Bavelier did find that video-game players do indeed have a greater attentional capacity than non video-game players. Thus, we can assume that video games do in fact improve reading skills by increasing the attentional capacity.

Children who have difficulty reading are more likely to drop out of high school and less likely to attend college. Therefore, focusing on and solidifying reading skills at a young age is incredibly important to an individuals overall success. Reading can be very difficult skill to motivate a young person to practice. However, once an agreed upon method or methods are found it is an easy skill to improve and you will see progress quickly.

I conducted a search for games that would enhance specific reading skills while incorporating the above mentioned increase in attentional capacity and offer the following reviews.

Reader Rabbit 1 Software by The Learning Company builds early reading skills and is geared for ages 4-7. Features include match up, sorter, labeler and word train. Educational benefits include increasing vocabulary by associating pictures with their names, increasing the understanding of letter-sound correspondences with the use of lifelike speech throughout the program and allowing parents to customize their child's learning experience using graduated levels of difficulty.
Reading Comprehension Booster by Merit Software allows students to receive practice in using basic reading improvement strategies and is geared for grades 3 through 5. Students work with interactive exercises to determine main idea, make inferences, and draw conclusions. Assessments place students in appropriate units of instruction. Students advance as they demonstrate readiness. They receive immediate instructional feedback throughout.
The Jump Start Series by Knowledge Adventure pack extreme fun and exciting adventure into learning. The game takes you through an adventure for example, solving a mystery while using various skills to navigate through a number of different settings. Skills include Parts of Speech, Spelling and Vocabulary, Addition and Subtraction, Multiplication and Division, Prime Numbers, Fractions, Decimals, Estimation, Science, Geography, Music, The Arts and History. Jump Start series is available from Kindergarten through 6th grade!

Technological advances have increased the tools that we can choose for reading enhancement. I have suggested computer learning software for kids that I find to be of high quality as well as engaging. This is of particular interest to me because while the child is increasing his or her attentional capacity by playing a video game he is also fine tuning reading specific skills such as comprehension and vocabulary.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

How to Improve Your Reading Skills

How to Improve Your Reading Skills  

Eighty-five percent of college work requires reading. How good are your reading skills? Here are seven steps to help you improve your reading skills:

1.  Evaluate your reading habits to find out where you need improvement. Do you "say" the words you’re reading? Do strange words slow your speed and comprehension? Do you read every word? Do you re-read sentences? Do you vary your speed to suit the material?

2.  Provide the best conditions for reading. Choose a place where you’ll have few interruptions, have good lighting, can sit in a good chair, and won’t be distracted by radio, TV or other noises. Hold the book about fifteen inches away (about the distance from your elbow to your wrist).

3.  Use your eyes efficiently. If words are blurry, get your eyes checked by a professional. Don’t "say" what you read, and don’t re-read unnecessarily. Read phrases, not every single word.

4.  Increase your vocabulary by keeping a dictionary handy, maintaining a list of new words, and knowing the origin of words.

5.  Match your speed to the material you are reading. Know what and why you’re reading. Preview the material, especially when studying. Study reading requires closer, slower reading. For leisure reading you can go faster. Be sure you get the information in graphic aids and illustrations.

6.  To improve your reading speed, practice for about 15 to 30 minutes each day, checking your rate in words-per-minute. Check your comprehension by summarizing what you read. Ideally, you want to read faster while maintaining your understanding. Therefore, use the same type of materials each time you practice to provide the consistency needed for meaningful practice. 

7.  Come by the Center for Teaching and Learning, Room 124 Osband Hall, or call 348-5175 to find out more about how you can help yourself at the CTL.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

فرياد رس محرومان (امام حسن)

بسم الله الرحمن الرحيم

فرياد رس محرومان

پيشواى دوم جهان تشيع كه نخستين ميوه پيوند فرخنده على (ع) با دختر گرامى پيامبر اسلام (ص) بود، در نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدينه ديده به جهان گشود.(1)

حسن بن على ع از دوران جد بزرگوارش چند سال بيشتر درك نكرد زيرا او تقريبا هفت سال بيش نداشت كه پيامبر اسلام بدرود زندگى گفت/

پس از درگذشت پيامبر (ص) تقريبا سى سال در كنار پدرش امير مومنان (ع) قرار داشت و پس از شهادت على (ع) (در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت و در سال 50 هجرى با توطئه معاويه بر اثر مسموميت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسيد و در قبرستان «بقيع» در مدينه مدفون گشت/

 

در آيين اسلام، ثروتمندان، مسئوليت سنگينى در برابر مستمندان و تهيدستان اجتماع به عهده دارند و به حكم پيوندهاى عميق معنوى و رشته‏هاى برادرى دينى كه در ميان مسلمانان بر قرار است، بايد همواره در تامين نيازمنديهاى محرومان اجتماع كوشا باشند. پيامبر اسلام (ص) و پيشوايان دينى ما، نه تنها سفارشهاى مؤكدى در اين زمينه نموده‏اند، بلكه هر كدام در عصر خود، نمونه برجسته‏اى از انساندوستى و ضعيف نوازى به شمار مى‏رفتند/

پيشواى دوم، نه تنها از نظر علم، تقوى، زهد و عبادت، مقامى برگزيده و ممتاز داشت، بلكه از لحاظ بذل و بخشش و دستگيرى از بيچارگان و درماندگان نيز در عصر خود زبانزد خاص و عام بود. وجود گرامى آن حضرت آرام بخش دلهاى دردمند، پناهگاه مستمندان و تهيدستان، و نقطه اميد درماندگان بود. هيچ فقيرى از در خانه آن حضرت دست خالى برنمى گشت. هيچ آزرده دلى شرح پريشانى خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمى‏كرد، جز آنكه مرهمى بر دل آزرده او نهاده مى‏شد. گاه پيش از آنكه مستمندى اظهار احتياج كند و عرق شرم بريزد، احتياج او را برطرف مى‏ساخت و اجازه نمى‏داد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد!

«سيوطى» در تاريخ خود مى‏نويسد: «حسن بن على» داراى امتيازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او شخصيتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متين، سخى و بخشنده، و مورد ستايش مردم بود.(2)

 

نكته آموزنده

امام مجتبى (ع) گاهى مبالغ توجهى پول را، يكجا به مستمندان مى‏بخشيد، به طورى كه مايه شگفت واقع مى‏شد. نكته يك چنين بخشش چشمگير اين است كه حضرت مجتبى (ع) با اين كار براى هميشه شخص فقير را بى نياز مى‏ساخت و او مى‏توانست با اين مبلغ، تمام احتياجات خود را برطرف نموده و زندگى آبرومندانه‏اى تشكيل بدهد و احياناً سرمايه‏اى براى خود تهيه نمايد. امام روا نمى‏ديد مبلغ ناچيزى كه خرج يك روز فقير را بسختى تامين مى‏كند، به وى داده شود و در نتيجه او ناگزير گردد براى تامين روزى بخور و نميرى، هر روز دست احتياج به سوى اين و آن دراز كند/

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

علل گرايش مردم به خلافت حضرت على (ع )

بسم الله الرحمن الرحيم

علل گرايش مردم به خلافت حضرت على (ع )

هوداران امام (ع ) پس از درگذشت پيامبر اكرم (ص ) در اقليت فاحشى بودند و جز گروهى از صالحان از مهاجرين و انصار, كسى به خلافت او ابراز علاقه نكرد. ولى پس از گذشت ربع قرن از آغاز خلافت اسلامى , ورق آنچنان برگشت كه افكار عمومى متوجه كسى جز على (ع ) نبود. پس از قتل عثمان , همه مردم با هلهله و شادى خاصى به درخانهء امام (ع )ريختند و با اصرار فراوان خواهان بيعت با او شدند.
علل اين گرايش را بايد در حوادث تلخ دوران خليفهء سوم جستجو كرد; حوادثى كه سرانجام به قتل خود وى منجر شد و انقلابيون مصرى و عراقى را بر آن داشت كه تا كار خلافت اسلامى را يكسره نساخته اند به ميهن خود باز نگردند.
 

ريشه هاى قيام بر ضد عثمان

ريشهء اصلى قيام , علاقه و ارادت خاص عثمان به خاندان اموى بود. وى كه خود شاخه اى از اين شجره بود, در راه تكريم و بزرگداشت اين خاندان پليد, علاوه بر زير پا گذاشتن كتاب و سنت , از سيرهء دو خليفهء پيشين نيز گام فراتر مى نهاد.
او به داشتن چنين روحيه و گرايشى كاملاً معروف بود. هنگامى كه خليفهء دوم اعضاى شورا را تعيين كرد در انتقاد از عثمان چنين گفت :
گويا مى بينم كه قريش تو را به زعامت برگزيده اند و تو سرانجام <بنى اميه >و <بنى ابى معيط>را بر مردم مسلط كرده اى و بيت المال را مخصوص آنها قرار داده اى . در آن موقع گروههاى خشمگين از عرب بر تو مى شورند و تو را در خانه ات مى كشند.(1)
بنى اميه كه از روحيه عثمان آگاه بودند, پس از گزينش او از طريق شورا, دور او را گرفتند و چيزى نگذشت كه مناصب و مقامات اسلامى ميان آنان تقسيم شد و جرأت آنان به حدى رسيد كه ابوسفيان به قبرستان احد رفت و قبر حمزه عم بزرگوار پيامبر اكرم (ص ) را كه در نبرد با ابوسفيان كشته شده بود زير لگد گرفت و گفت : <ابويعلى , برخيز كه آنچه بر سر آن مى جنگيديم به دست ما افتاد>.
در نخستين روزهاى خلافت خليفهء سوم , اعضاى خانوادهء بنى اميه دور هم گردآمدند و ابوسفيان رو به آنان كرد و گفت :
اكنون كه خلافت پس از قبيله هاى <تيم >و <عدى >به دست شما افتاده است مواظب باشيد كه از خاندان شما خارج نگردد و آن را همچون گوى دست به دست بگردانيد, كه هدف از خلافت جز حكومت و زمامدارى نيست و بهشت و دوزخ وجود ندارد.(2)
از آنجا كه انتشار اين سخن لطمهء جبران ناپذيرى بر حيثيت خليفه وارد مى ساخت , حاضران از افشاى اين رويداد خوددارى كردند, اما حقيقت سرانجام خود را نشان داد .
شايستهء خليفهء اسلامى اين بود كه ابوسفيان را ادب كند و حد الهى دربارهء مرتد را در حق او جارى سازد. ولى متأسفانه نه تنها چنين نكرد, بلكه بارها ابوسفيان را مورد لطف خودقرار داد و غنايم بسيارى به او بخشيد.

 

علل شورش

عثمان در سوم ماه محرم سال 24هجرى , از طريق شورايى كه خليفهء دوم اعضاى آن را برگزيده بود, به خلافت انتخاب شد و در هجدهم ماه ذى الحجهء سال 35 پس از دوازده سال حكومت , به دست انقلابيون مصر و عراق و گروهى از مهاجرين و انصار كشته شد.
تاريخنويسان اصيل اسلامى علل سقوط عثمان و انقلاب گروهى از مسلمانان را در آثار خود بيان كرده اند, هر چند برخى از مورخان , به احترام مقام خلافت , از بازگو كردن مشروح اين علل خوددارى ورزيده اند. بارى , عوامل زير را مى توان زير بناى انقلاب و شورش گروههاى خشمگين مسلمانان دانست :
1- تعطيل حدود الهى .
2- تقسيم بيت المال در ميان بنى اميه .
3- تأسيس حكومت اموى و نصب افراد غير شايسته به مناصب اسلامى .
4- ايذاء و ضرب گروهى از صحابهء پيامبر (ص ) كه از خليفه و اطرافيان او انتقاد مى كردند.
5- تبعيد تعدادى از صحابه كه خليفه حضور آنان را مزاحم افكار و آمال و برنامه هاى خود مى ديد.

 

عامل نخست : تعطيل حدود الهى

1- خليفه , وليد بن عتبه , برادر مادرى خود را به استاندارى كوفه منصوب كرد. وى مردى بود كه قرآن مجيد او را در دو مورد به فسق و تمرد از احكام اسلامى ياد كرده است .(1) اما خليفه , گذشتهء او را ناديده گرفت و استاندارد منطقهء بزرگى از ممالك اسلامى را به او واگذار كرد.
براى فرد فاسق چيزى كه مطرح نيست رعايت حدود الهى و شئون مقام زعامت است . حاكمان آن زمان , علاوه بر ادارهء امور سياسى , امامت نمازهاى جمعه و جماعت را نيز برعهده داشتند. اين پيشواى نالايق (وليد), در حالى كه سخت مست بود, نماز صبح را با مردم چهار ركعت برگزار كرد و محراب را آلوده ساخت ! شدت مستى او به اندازه اى بود كه انگشترش را از دست وى در آوردند و او متوجه نشد.
مردم كوفه به عنوان شكايت راهى مدينه شدند و حادثه را به خليفه گزارش كردند. متأسفانه خليفه نه تنها به گزارش آنها ترتيب اثر نداد بلكه آنان را تهديد كرد و گفت : آيا شما ديديدكه برادر من شراب بخورد؟ آنان گفتند: ما شراب خوردن او را نديديم , ولى او را در حال مستى مشاهده كرديم و انگشتر او را از دست وى در آورديم و او متوجه نشد.
گواهان حادثه كه از رجال غيور اسلام بودند على (ع ) و عايشه را از جريان آگاه ساختند. عايشه كه دل پر خونى از عثمان داشت , گفت : عثمان احكام الهى را تعطيل و گواهان راتهديد كرده است .
اميرمؤمنان (ع ) با عثمان ملاقات كرد و گفتهء خليفه دوّم را در روز شورا دربارهء وى ياد آور شد و گفت : فرزندان اميه را بر مردم مسلّط مكن . بايد وليد را از مقام استاندارى عزل كنى وحد الهى را در حق او جارى سازى .
طلحه و زبير از انتصاب وليد انتقاد كردند و از خليفه خواستند كه او را تازيانه بزند.
خليفه در زير فشار افكار عمومى , سعيد بن العاص را كه او نيز شاخه اى از شجرهء خبيثهء بنى اميه بود, به استاندارى كوفه نصب كرد. وقتى وى وارد كوفه شد محراب و منبر ودارالامامه را شستشو داد و وليد را روانهء مدينه ساخت .
عزل وليد در آرام ساختن افكار عمومى كافى نبود. خليفه بايد حد الهى را كه دربارهء شرابخوار تعيين شده است در حق برادر خود اجرا مى كرد. عثمان , به جهت علاقه اى كه به برادرخويش داشت , لباس فاخرى بر تن او پوشانيد و اورا در اطاقى نشاند تا فردى از مسلمانان حد خدا را دربارهء او اجرا كند. افرادى كه مايل بودند او را با اجراى حد ادب كنند, از طريق وليد تهديد مى شدند. سرانجام امام على (ع ) تازيانه را به دست گرفت و بى مهابا بر او حد زد و به تهديد و ناروا گويى او اعتنا نكرد.(2)
2- يكى از اركان حيات اجتماعى انسان حاكميت قانونى عادلانه است كه جان و مال افراد جامعه را از متجاوزان صيانت كند. و مهمتر از آن , اجراى قانون است , تا آنجا كه مجرى قانون در اجراى قانون در اجراى آن دوست و دشمن و دور و نزديك نشناسد و در نتيجه قانون از صورت كاغذ و مركب بيرون آيد و عدالت اجتماعى تحقق يابد .
رجال آسمان قوانين الهى را بى پروا و بدون واهمه اجرا مى كردند و هرگز عواطف انسانى يا پيوند خويشاوندى و منافع زودگذر مادى , آنان را تحت تأثير قرار نمى داد. پيامبر گرامى ,خود پيشگامترين فرد در اجراى قوانين اسلامى بود و مصداق بارز آيهء <و لا يخافون لومة لائم >(3) به شمار مى رفت . جملهء كوتاه او دربارهء فاطمهء مخزومى , زن سرشناس كه دست به دزدى زده بود, روشنگر راه و روش او در تأمين عدالت اجتماعى است .
فاطمهء مخزومى زن سرشناسى بود كه دزدى او نزد پيامبر اكرم (ص ) ثابت گرديد و قرار شد كه حكم دادگاه دربارهء او اجرا شود. گروهى به عنوان <شفيع >و به منظور جلوگيرى ازاجراى قانون پا در ميانى كردند و سرانجام اسامة بن زيد را نزد پيامبر فرستادند تا آن حضرت را از بريدن دست اين زن سرشناس باز دارد. رسول اكرم (ص ) از اين وساطتها سخت ناراحت شد و فرمود:
بدبختى امتها پيشين در اين بود كه اگر فرد بلند پايه اى از آنان دزدى مى كرد. او را مى بخشيدند و دزدى او را ناديده مى گرفتند, ولى اگر فرد گمنامى دزدى مى كرد فوراً حكم خدا رادربارهء او اجرا مى كردند. به خدا سوگند, اگر دخترم فاطمه نيز چنين كارى كند حكم خدا را دربارهء او اجرا مى كنم و در برابر قانون خدا, فاطمهء مخزومى با فاطمهء محمدى يكسان است .(4)
پيامبر گرامى (ص ) امت اسلامى را با اين انديشه پرورش داد, ولى پس از درگذشت آن حضرت , به تدريج , تبعيض در اجراى قوانين در پيكرهء جامعهء اسلامى رخنه كرد. خصوصاً دردوران خليفهء دوم مسئلهء <عربيت >و نژاد پرستى و تفاوت اين گروه با گروههاى ديگر به ميان آمد, اما چنان نبود كه مايهء شورش و انقلاب گردد. در دوران خلافت عثمان , مسئله ءتبعيض در اجراى قوانين به اوج خود رسيد و چنان موجب ناراحتى شد ه خشم گروههى را بر ضد خليفه و اطرافيان او برانگيخت .
از باب نمونه , خليفهء دوم به دست يك ايرانى به نام ابولؤلؤ, كه غلام مغيرة بن شعبه بود كشته شد. اينكه علت قتل چه بود, فعلاً براى ما مطرح نيست و در بحث <على و شورا>به گوشه اى از علل قتل عمر اشاره كرديم .
جاى بحث نيست كه موضوع قتل خليفه بايد از طرف دستگاه قضايى اسلام تحت تعقيب قرار مى گرفت و قاتل و محركان او (اگر محركى مى داشت ) بنابر احكام و ضوابط اسلامى محاكمه مى شدند, ولى هرگز صحيح نبود كه فرزند خليفه يا فردى از بستگان او قاتل را محاكمه كند يا او را بكشد, چه رسد به آنكه بستگان و يا دوستان قاتل را نيز, بدون اينكه دخالت آنان در قتل خليفه ثابت شده باشد و بدون محاكمه , بكشد!
ولى متأسفانه پس از قتل خليفه , يا در دوران احتضار او, عبيدالله فرزند خليفه دو فرد بيگناه را به نامهاى هرمزان و جفينه (دختر ابولؤلؤ) به اين اتهام كه در قتل پدر او دست داشته اند, كشت و اگريكى از صحابه شمشير را از دست او نمى گرفت و او را بازداشت نمى كرد, مى خواست تمام اسيرانى را كه در مدينه بودند بكشد.
جناب عبيدالله , غوغايى در مدينه بر پا كرد و مهاجرين و انصار, با اصرار تمام , از عثمان مى خواستند كه او را قصاص كند و انتقام خون هرمزان و دختر ابولؤلؤ را از او بازستاند.(5) بيش از همه , امير مؤمنان اصرار مى كرد كه عبيدالله را قصاص كند و به خليفه چنين گفت : انتقام كشتگان بى گناه را از عبيدالله بگير, چه او گناه بزرگى مرتكب شده و مسلمانان بيگناهى را كشته است . اما وقتى آن حضرت از عثمان مأيوس شد, رو به عبيدالله كرد و گفت لا اگر روزى بر تو دست يابم تو را به قصاص قتل هرمزان مى كشم .(6)
انتقاد از مسامحهء عثمان در قصاص عبيدالله بالا گرفت و هنوز خون به ناحق ريخته شدهء هرمزان و دختر ابولؤلؤ مى جوشيد. خليفه چون احساس خطر كرد به عبيدالله دستور داد كه مدينه را به عزم كوفه ترك كند و زمين وسيعى در اختيار او نهاد كه آنجا را <كويفة ابن عمر>(كوفهء كوچك فرزند عمر) مى ناميدند.

 

عذرهاى ناموجّه

تاريخ نويسان مسلمان در دفاع از خليفهء سوم و همفكران او پوزشهايى نقل كرده اند كه از عذرهاى كودكانه دست كم ندارد و ما به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
اف ـ وقتى عثمان دربارهء عبيدالله به مشاوره پرداخت عمر و عاص به او چنين گفت : قتل هرمزان هنگامى رخ داد كه زمامدار مسلمانان فرد ديگرى بود و زمام ملمانان در دست تونبود و از اين رو, بر تو تكليفى نيست . پاسخ اين پوزش روشن است .
اولاً: بر هر زمامدار مسلمان لازم است كه حق ستمديده را از ستمگر بستاند, خواه ستمگرى در زمان زمامدارى او رخ داده باشد يا در هنگام زمامدارى فرد ديگر. زيرا حق , ثابت وپايدار است و هرگز مرور زمان و تغيير زمامدار, تكليف را دگرگون نمى سازد.
ثانياً: زمامدارى كه اين حادثه در زمان او رخ داد, خود دستور بررسى داده بود, به طورى كه وقتى به خليفهء دوم خبردادند كه فرزندش عبيدالله هرمزان را كشته است وى از علت آن پرسيد. گفتند: شايع است كه هرمزان به ابولؤلؤ دستور قتل تو را داده بود. خليفه گفت : از پسرم بپرسيد, هرگاه شاهدى بر اين مطلب داشته باشد خون من در برابر خون هرمزان باشد, در غير اين صورت او را قصاص كنيد.(7)
آيا بر خليفهء بعدى لازم نيست كه حكم خليفهء پيشين را اجرا كند؟ زيرا فرزند عمر هرگز نه شاهدى داشت كه هرمزان مباشر قتل پدرش بوده است و نه او به ابولؤلؤ چنين دستور داده بود.
ب ـ درست است كه خون هرمزان و دختر كوچك ابولؤلؤ به ناحق ريخته شد, ولى مقتولى كه وارث نداشته باشد <ولى دم >او امام و خليفهء مسلمانان است . از اين رو, عثمان از مقام و موقعيت خود استفاده كرد و قاتل را آزاد ساخت و او را بخشيد.(8)
اين عذر هم دست كم از عذر پيشين ندارد, زيرا هرمزان همچون قارچى نبود كه از روى زمين روييده باشد و وارث و بسته اى برى او تصور نشود. مورخان مى گويند كه او مدتهافرمانرواى شوشتر بود.(9) چنين فردى نمى توانست بى وارث باشد, بنابراين , وظيفهء اين بود كه او وارث او تحقيق كند و زمام كار را به دست او بسپارد.
گذشته از اين , بر فرض كه وى بى وارث بود; در آن صورت , حقوق و اموال او متعلق به مسلمانان بود و هرگاه همهء مسلمانان قاتل او را مى بخشيدند آن وقت خليفه مى توانست قصاص او را ناديده بگيرد. ولى متأسفانه جريان بر خلاف اين بود و مطابق نقل طبقات , همهء مسلمانان جز چند فرد انگشت شمار, خواهان قصاص عبيدالله بودند.(10) امير مؤمنان (ع ) با اصرار زياد به عثمان مى گفت : <اقد الفاسق فانه اتى عظيما قتل مسلما بلا ذنب >.(11) و هنگامى كه خليفه مى خواست وسيلهء آزادى عبيدالله را فراهم سازد امام على (ع )
صريحاً اعتراض كرد و گفت : خليفه حق ندارد حقوقى را كه متعلق به مسلمانان است ناديده بگيرد.(12)
علاوه بر اين , مطابق فقه اهل سنت , امام و همچنين ديگر اولياء (مانند پدر و مادر) حق دارند كه قاتل را قصاص كنند يا از او ديه بگيرند, ولى هرگز حق عفو او را ندارند.(13)
ج ـ اگر عبيدلله كشته مى شد دشمنان مسلمانان شماتت مى كردند كه ديروز خليفهء آنان كشته شد و امورز فرزند او را كشتند.(14)
اين عذر نيز از نظر كتاب و سنت ارزشى ندارد, زيرا قصاص چنان فرد متنفذى مايهء سر افرازى مسلمانان بود و عملاً ثابت مى كرد كه كشور آنان كشور قانون و عدالت است وخلافكاران , در هر مقام و منصبى باشند, به دست قانون سپرده مى شوند و مقام و نفوذ آنان مانع از اجراى عدالت نخواهد بود.
دشمن در صورتى شماتت مى كند كه ببيند فرمانروايان و زمامداران با قانون الهى بازى مى كنند و هوى و هوس را بر حكم الهى مقدم مى دارند.
د ـ مى گويند هرمزان در ريختن خون خليفه دست داشته است , زيرا عبد الرحمان بن ابى بكر گواهى داد كه ابولؤلؤ و هرمزان و جفينه را ديده است كه با هم آهسته سخن مى گفتند ووقتى متفرق شدند خنجرى به زمين افتاد كه دو سر داشت و دستهء آن در ميان آن بود و خليفه نيز با همان خنجر گشته شد.(15)
اين پوزش در دادگاه اسلامى ارزش ندارد,زيرا گذشته از اينكه گواهى دهنده يك نفر است , اجتماع سه نفرى كه با هم آشنايى ديرينه دارند و يكى از آن سه , دختر ديگرى است نمى تواند گواه بر توطئه آنان بر قتل خليفه باشد. شايد هرمزان در آن مجمع ابولؤلؤ را از قتل خليفه نهى مى كرده است . آيا با حدس و گمان مى توان خون اشخاص را ريخت ؟ و آيااين گونه مدارك احتمالى در هيچ دادگاهى قابل قبول هست ؟
بارى , اين پوزشهاى نادرست سبب شد كه قاتل هرمزان مدتها آزاد زندگى كند. ولى امام على (ع ) به او گفته بود كه اگر روزى بر او دست يابد قصاص هرمزان را از او بازمى ستاند.(16) هنگامى كه امام (ع ) زمام امور را به دست گرفت عبيدالله از كوفه به شام گريخت . امام (ع ) فرمود: اگر امروز فرار كرد روزى به دام مى افتد. چيزى نگذشت كه در نبرد
صفين به دست على (ع ) يا مالك اشتر يا عمار ياسر (به اختلاف تواريخ ) كشته شد.

 

عامل دوم : تقسيم بيت المال در ميان بنى اميه

خلافت و جانشينى پيامبر (ص ) مقام بس مقدس و رفيعى است كه مسلمانان پس از منصب نبوت و ريالت , آن را محترمترين مقام مى شمردند. اختلاف آنان در مسئلهء خلافت واينكه خليفه بايد از جانب خدا انتخاب شود يا مردم او را برگزينند مانع از آن نبود كه به مقام خلافت ارج نهند و موقعيت خلافت اسلامى را گرامى بشمارند. به سبب همين احترام به مفام خلافت بود كه امير مؤمنان (ع ) به نمايندگى از طرف مردم به خليفه سوم چنين گفت :
<و انى انشدك الله ان لاتكون امام هذه المقتول , فانه كان يقال يقتل فى هذه الامة امام يفتح عليها القتل و القتال الى يوم القيامة>.(1)
من تو را به خدا سوگند مى دهم كه مبادا پيشواى مقتول اين امت باشى , زيرا گفته مى شود كه پيشوايى در اين امت كشته مى شود كه قتل او يرآغاز كشت و كشتار تا روز قيامت مى گردد.
به رغم چنين مقام و موقعيتى كه خلافت اسلامى و خليفهء مسلمين در ميان مهاجرين و انصار و ديگر مسلمانان داشت گروهى از شخصيتهاى برجستهء اسلامى در مدينه گردآمدند وبه كمك مهاجرين و انصار خليفه سوم را كشتند و سپس به شهرها خود بازگشتند.
عموامل انقلاب و شورش بر ضد عثمان يكى دو تا نبود. يكى از عوامل انقلاب , تعطيل حدود الهى بود كه پيشتر به اختصر مورد بحث قرار گرفت . عامل ديگرى كه هم اكنون موردبحث است بذل و بخششهاى بى حساب خليفه به فاميل خود بود. هر چند تاريخ نتوانسته است همهء آنها را به دقت ضبط كند و حتى طبرى كراراً تصريح مى كند كه <من به جهت عدم تحمل اغلب مردم , از نوشتن برخى از انتقادها و اشكالات كه از جانب مسلمانان بر خليفه شده است خوددارى مى كنم >.(2) ولى همان موارد كه تاريخ ضبط كرده است مى تواند روشنگر رفتار عثمان دربارهء بيت المال مسلمين باشد.
ميزان اموال و املاكى كه وى از بيت المال مسلمانان به اعضاى خانواده خود بخشيده بسيار عظيم است كه اينك به برخى از آنها اشاره مى شود.
وى دهكدهء فدك را, كه مدتها ميان دختر گرامى پيامبر (ص ) و خليفهء اول مورد كشمكش بود, به مروان بى حكم بخشيد و اين ملك دست به دست در ميان فرزندان مروان مى گشت تا سرانجام عمر بن عبدالعزيزى آن را به فرزندان فاطمه (س ) بازگردانيد.
دخت پيامبر (ص ) مى گفت : پدرم آن را به من بخشيده است . ولى ابوبكر مدعى بود كه از صدقات است و بايد مانند تمام صدقات , اصل آن محفوظ بماند و در آمد آن در مصالح مسلمانان مصرف شود. در هر صورت , بخشش آن به مروان از طرف عثمان دليلى نداشت . بسيارى از مورخان در اين مورد به خليفه خرده گرفته اند و همگى به يك عبارت آورده اند كه : <از ايرادهايى كه بر او گرفته اند اين است كه وى فدك را كه صدقهء رسول خدا بود به مروان تمليك كرد>.(3)
اين كاش خليفه به همين مقدار اكتفا مى كرد و پسر عمو و داماد خود را بيش از اين مورد عنايت و بخشش بى حد و حساب خود قرار نمى داد. ولى متأسفانه علاقهء خليفه به خاندان اموى حد و مرزى نداشت . وى به اين مقدار هم اكتفا نكرد, بلكه در سال 27هجرى كه ارتش اسلام از آفريقا با غنيمتهاى فراوانى كه دو و نيم ميليون دينار برآورد مى شد بازگشت يك پنجم آن را, كه مربوط به مصارف ششگانهاى است كه در قرآن وارد شده است (4), بدون هيچ دليلى به دامادش مروان بخشيد و از اين طريق افكار عمومى را بر ضد خود حريك كرد و كار به جايى رسيد كه برخى از شعرا در انتقاد از او چنين سرودند.
و اعطيت مروان خمس العباد ظلما لهم و حميت الحمى (5)
خمسى را كه مخصوص بندگان خداست به ناروا به مروان بخشيدى و از فاميل خود حمايت كردى .

 

نظر اسلام دربارهء بيت المال

هر نوع عملى حاكى از يك نوع عقيده و نظر است . عمل خليفه حاكى از آن است كه وى خويش را مالك شخصى بيت المال مى دانست و اين بذل و بخشش را گويا يك نوع صله ءرحم و خدمت به خويشاوندان قلمداد مى نمود.
اكنون بايد ديد نظر اسلام دربارهء بيت المال , اعم از غنايم جنگى و زكات و ديگر انواع اموال عمومى مسلمانان , چيست . در اينجا نظر پيامبر گرامى (ص ) و امير مؤمنان (ع ) را با نقل چند نمونه از سخنان آنان منعكس مى كنيم :
1- پيامبر اكرم (ص ) دربارهء غنايم چنين فرمود:
<لله خمسه و اربعة اخماس للجيش >.(6)
يك پنجم آن سهم خدا و چهار پنجم آن متعلق به لشكر است .
بديهى است خدا بى نيازتر از آن است كه براى خود سهمى قرار دهد, بلكه مقصود اين است كه بايد يك پنجم را در مصارفى به كار برد كه رضاى خدا در آن است .
2- هنگامى كه پيامبر اكرم (ص ) معاذ بن جبل را روانهء يمن كرد به او دستور داد كه به مردم بگويد:
ان الله قد فرض عليكم صدقة اموالكم تؤخذ من اغنيائكم فترد الى فقرائكم .(7)
خداوند زكات را بر شما واجب كرده است . از متمكنان شما گرفته شده , به نيازمندانتان پرداخت مى شود.
3- امير مؤمنان (ع ) به فرماندار خود در مكه نوشت :
به آنچه كه از مال خدا در نزد تو جمع شده است رسيدگى كن و آن را به مردم عيالمند و گرسنه بده , مواظب باشد كه حتماً به افراد فقير و نيازمند برسد.
در تاريخ آمده است كه دو زن از دو نژاد, يكى عرب و ديگرى آزاد شده , نزد امير مؤمنان آمدند و هر دو اظهار احتياج كردند. امام به هر يك , علاوه بر چهل درهم , مقدارى موادغذايى داد. زنى كه از نژاد غير عرب بود سهم خود را بر داشت و رفت , ولى زن عرب بنابر افكار جاهلى خود به امام (ع ) گفت : آيا همان مقدار كه به زن غير عرب دادى به من نيز كه از نژاد عربم مى دهى ؟ امام (ع ) در پاسخ او گفت : من در كتاب خدا براى فرزندان اسماعيل برترى به فرزندان اسحاق نمى بينم .(8)
با اين نصوص و تصريحات و با توجه به اينكه روش دو خليفهء اول و دوم نيز بر غير طريقهء خليفهء سوم بود, مع الوصف عثمان در طول دوران خلافت خود از اين بذل و بخششهابسيار داشت كهب ه هيچ وجه نمى توان آنها را توجيه كرد.
باز اگر خليفه اين حاتم بخشيها را دربارهء گروه صالحى كه سابقهء درخشانى در اسلام داشتند انجام مى داد تا اين حد مورد ملامت واقع نمى شد, ولى متأسفانه گروهى زير پوشش فضل و كرم او قرار مى گرفتند كه فضيلتى در اسلام نداشتند. مروان به حكم از دشمنان سرسخت امير مؤمنان (ع ) بود. وقتى وى بيعت خود را با على (ع ) شكست و در جن جمل اسير شد و با شفاعت حسين (ع ) آزاد گرديد, فرزندان امام (ع ) به آن حضرت گفتند: مروان بار ديگر با تو بيعت خواهد كرد. امام (ع ) فرمود:
مرا به بيعت او نيازى نيست . مگر پس از قتل عثمان با من بيعت نكرد؟ بيعت او مانند بيعت يهودى است كه به مكر و حيله و پيمان شكنى معروف است . اگر با دست خود بيعت كند فردا با مكر و حيله آن را مى شكند. براى او حكومت كوتاهى است به اندازهء ليسيدن سگ بينى خود را. او پدر چهار پسر است و امت اسلام از او و فرزندانش روز خونينى خواهند داشت .(9)
 

عامل سوم : تاسيس حكومت اموى

عامل سوم شورش بر ضد خلافت عثمان , تسلط ظالمانهء امويان بر مراكز حساس اسلامى بود; تسلطى كه پير و جوان نمى شناخت و خشك وتر را مى سوزانيد. اصولاً خليفهء سوم علاقه و عاطفهء خاصى نسبت به بنى اميه داشت و تعصب فاميلى در او به حد اعلا رسيده بود. در جهت تأمين درخواستهاى بستگان او راجع به تشكيل يك حكومت اموى , عقل وخرد و مصالح و مفاسد مسلمانان و قوانين و مقررات اسلامى هيچ يك ملاك و معيار عثمان نبود. لذا در پوشش عنايت و عاطفهء او خلافكاريهاى زيادى انجام مى گرفت .
بايد يادآور شد كه هرگز عاطفهء مطلق و محبت نسبت به همهء مسلمين بر خليفه حاكم نبود, بلكه عاطفهء او به طور خاص در خدمت فاميل قرار داشت و ديگران از خشم و غضب اودر امان نبودند. يعنى در عين علاقه به شاخه هاى شجرهء اموى , نسبت به ابوذرها, عمارها, عبدالله بن مسعودهاو... جبار و خشمگين بود. وقتى ابوذر را به سرزمين بى آب و علف ربذه تبعيد كرد و آن پير مجاهد در آنجا به وضع رقتبارى جان سپرد, هرگز عاطفهء او نجوشيد. وقتى عمار در زير مشت و لگد كارپردازان خلافت قرار گفت و از حال رفت , خليفه هيچ متأثر نشد.
تعصب خليفه به خاندان <بنى ابى معيط>قابل كتمان نبود و حتى خليفهء دوم نيز اين مسئله را درك كرده بود; به اين جهت به ابن عباس گفته بود:
<لو وليها عثمان لحمل بنى ابى معيط على رقاب الناس و لو فعلها القتلوه >(1)
اگر عثمان زمام خلافت را به دست بگيرد فرزندان <ابى معيط>را بر مردم مسلط مى سازد, و اگر چنين كند او را مى كشند.
وقتى عمر به تشكيل شورا دستور داد و در آن عثمان را نيز وارد ساخت رو به او كرد و گفت : <اگر خلافت از آن تو شد از خدا بپرهيز و آل ابى معيط را بر مردم مسلط مكن >.
وقتى عثمان وليد بن عتبه را به استاندارى كوفه گماشت امير مؤمنان و طلحه و زبير به گفتار عمر استناد جستند و به عثمان گفتند:
<الم يوسك عمر الا تحميل آل بنى معيط و بنى اميه على رقاب الناس ؟>(2)
مگر عمر به تو سفارش نكرد كه آل بنى معيط و بنى اميه را برگرده مردم مسلط نكنى ؟
ولى سرانجام عاطفه و علاقه بر تمام ملاكها و سفارشها و خير انديشيها پيروز شد و مراكز حساس اسلامى در دست امويان قرار گرفت . و چنان شد كه گروهى مست قدرت وفرمانروايى و گروه ديگر مشغول گردآورى مال بودند, در حالى كه مسلمانان مناطق دور و نزديك , غرامت پرداز تعصب فاميلى خليفه به حساب مى آمدند.
عثمان در حقيقت از گفتار پير خاندان اميه , ابوسفيان , پيروى كرد كه در روز گزينش عثمان براى خلافت وارد منزل او شد و هنگامى كه فهميد همهء اطرافيان از بنى اميه هستند گفت :<گوى خلافت را دست به دست در ميان خود بگردانيد...>.(3)
ابوموسى اشعرى يمنى استاندار كوفه بود. اين امر براى كارگزاران خلافت قابل حمل نبود كه فردى غير اموى چنين پستى را اشغال كند. از اين رو, شبل بن خالد در يك مجلس محرمانه , كه همگى حاضران را امويان تشكيل مى دادند, رو به آنان كرد و گفت : چرا سرزمينى به اين وسعت را به ابوموسى واگذار كرديد؟ خليفه پرسيد: چه كسى را در نظر دارى ؟شبل اشاره به عبدالله بن عامر كرد كه در آن روز بيش از شانزده سال نداشت !(4)
بر اثر اين طرز تفكر بود كه سعيد بن عاص اموى استاندار كوفه بر بالاى منبر مى گفت : <عراق چراگاه جوانان قريش است >.
اگر فهرست كارگزاران حكومت عثمان از لابه لاى اوراق تاريخ استخراج شود صدق گفتار خليفه سوم روشن مى گردد, آنچه كه مى گفت :
<لو ان بيدى مفاتيح الجنة لاعطيتها بنى اميه حتى يدخلوا من آخرهم >.(5)
اگر كليدهاى بهشت در اختيار من بود, آن را به بنى اميه مى دادم تا آخرين فرد آنان واد بهشت شود.
چنين حب مفرط و بى حد و حسابى سبب شد كه مردم از ستم حكام خليفه و سياستگزاران حكومت وى به ستوه آينده و انديشهء شورش بر خليفه در جامعه رشد كند و به خلافت و حيات عثمان خاتمه دهد.
تحولاتى كه تنها در استانهاى كوفه و مصر در طول خلافت عثمان , از حيث جابه جا كردن استانداران , رخ داد نشان دهندهء شيوهء سياسى او در سپردن كارها به امويان است :
روزى كه خليفه زمام امور را به دست گرفت مغيرة بن شعبه را از استاندارى كوفه بركنار كرد و سعد وقاص را به جاى او گماشت . در اين مورد خليفه به ظاهر بينش صحيحى داشت ,زيرا موقعيت سعد وقاص , فاتح عراق , با مغيرهء متهم به زشتكارى , قابل مقايسه نبود. ولى تو گويى نصب سعد وقاص نقش محلل را داشت , چون پس از يك سال او را از كار بركناركرد و برادر مادرى خود وليد بن عتبة بن أبى معيط را استاندار كوفه نمود. در سال 27هجرى عمروعاص را از اخذ خراج مصر بركنار كرد و عبدالله بن سعد بن ابى سرح برادررضاعى خود را مأمور دريافت خراج مصر نمود. در سال 30هجرى ابوموسى اشعرى را, كه از زمان خليفهء دوم استاندار بصره بود, عزل كرد و پسر دايى خود عبدالله بن عامر را كه نوجوانى بيش نبود به استاندارى گماشت .(6)
موارد مذكور نشانگر اين است كه عثمان پيوسته در صدد تأسيس يك حكومت اموى بوده است .
 

عامل چهارم : ضرب و شتم ياران پيامبر(ص)

يكى از عوامل شورش , هتك حرمت ياران رسول خدا (ص ) بود كه از طرف خود عثمان يا به وسيلهء گماشته هاى او انجام مى گرفت . در اين مورد به ذكر دو نمونه اكتفا مى ورزيم :
(قدس)ـ ضرب و شتم عبدالله بن مسعود
عبدالله بن مسعود, صحابى بزرگ پيامبر (ص ), در تاريخ اسلام مقام بس بلند و ارجمندى دارد و در كتابهاى مربوط به صحابه ترجمه هايى از او شده است كه مى تواند ما را به ايمان قوى و استوار وى و تلاشش در اشاعهء معارف اسلامى از طريق آموزش قرآن رهبرى كند .(1)
او نخستين كسى است كه حاضر شد به قيمت جان خود قرآن را در مسجد الحرام و در كنار انجمن قريش با صداى بلند تلاوت كند و كلام خدا را به سمع كوردلان قريش برساند.آرى , در نيمروزى كه سران قريش در محفل خود گرد آمده مشغول مذاكره بودند, ناگهان عبدالله در برابر <مقام ابراهيم >ايستاد و با صداى رسا آياتى از آغاز سورهء الرحمن را تلاوت كرد. قريش به يكديگر گفتند: <ابن ام عبد>چه مى گويد؟ يكى گفت : قرآنى را كه بر محمد نازل شده مى خواند. در اين هنگام همگى برخاستند و با ضرب و شتم عبدالله و نواختن سيلى به چهرهء او, صداى او را خاموش كردند. ما به همين جهت بر تو هراس داشتيم . عبدالله در پاسخ گفت : دشمنان خدا هيچ گاه مثل امروز در نظر من حقير و خوار نبودند. وادامه داد: اگر مايل باشيد فردا نيز اين عمل را تكرار مى كنم ! گفتند: همين مقدار كه آنان آنچه را خوش نداشتند, شنيدند كافى است . (2)
اين برگى است از برگهاى زرين زندگى اين صحابى بزرگ كه عمر خود را از آغاز جوانى در طريق دعوت به توحيد و آموزش قرآن به مسلمانان صرف كرد. او در زمرهء شش نفرى است كه آيهء زير دربارهء آنان نازل شد: (3)
<و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه ما عليك من حسابهم من شىء و ما من حسابك عليهم من شىء فتطردهم فتكون من الظالمين >(انعام : 52
آنان را كه صبح و شام خداى خود را مى خوانند و جز او كسى را نمى خواهند از خود دور مكن , كه چيزى از حساب آنان بر تو و چيزى از حساب تو بر آنان نيست . اگر آنان را طردكنى از ستمگران باشى .
سخن در تمجيد عبدالله گسترده تر از آن است كه در اينجا تماماً نقل شود. آنچه شايان ذكر است اين است كه با چنين صحابى مؤمن و خدمتگزارى , به جرم اينكه تن به خواسته هاى نامشروع استاندار كوفه و وليد بن عتبه نداد, چگونه معامله شد.
سعد وقاص استاندار كوفه بود. عثمان او را از مقام خود بر كنار كرد و برادر رضاعى خود وليد بن عتبه را به جاى او گماشت . وليد پس از ورود به كوفه خواستار در اختيار گرفتن بيت المال شد كه كليددار آن عبدالله بن مسعود بود. عبدالله از تسليم آن خوددارى كرد. وليد جريان را به عثمان گزارش كرد. عثمان نامه اى به عبدالله بن مسعود نوشت و او را درخوددارى از تسليم كليد بيت المال به وليد توبيخ كرد. عبدالله , تحت فشار خليفه , كليدها را به سمت استاندار پرتاب كرد و گفت :
چه روزگارى است كه سعد وقاص از كار بركنار مى شود و وليد به جاى او نصب مى گردد; راست ترين سخن كلام خدا, زيباترين راهنمايى هدايت محمد (ص ), بدترين امور نوترين آنهاست كه اسلام به آن دستور نداده است ; هر چيزى كه ريشه (شرعى ) ندارد بدعت و هر بدعت گمراهى و هر ضلالتى در آتش است .
عبدالله اين كلمات راگفت وبراى اينكه عثمان وى رابه مدينه احضاركرده بود راه مدينه در پيش گرفت . مردم كوفه اطراف او را گرفتند و وعدهء كمك و نصرت دادند. او گفت : خليفه بر من حق اطاعت دارد و من نمى خواهم نخستين كسى باشم كه در فتنه ها را باز مى كند. او پس از آنكه وارد مدينه شد يكسره به مسجد رفت و خليفه را بر بالاى منبر مشغول سخن گفتن يافت .
بلاذرى مى نويسد: وقتى كه چشم عثمان به عبدالله بن مسعود افتاد رو به مردم كرد و گفت : مردم , هم اكنون حيوان ريز بدبويى بر شما وارد شد; جاندارى كه روى غذاى خود راه مى رود و قى مى كند و آن را آلوده مى سازد.
عبدالله چون اين را شنيد در پاسخ آن گفت : من چنين نيستم . من صحابى پيامبر (ص ) و رزمندهء روز بدر و بيعت كننده در <بيعت الرضوان >هستم .
در اين هنگام عايشه از حجرهء خود فرياد زد: عثمان ! چرا صحابى پيامبر را چنين ياد مى كنى ؟ و كشمكش آغاز شد. براى رفع غائله , عبدالله به امر خليفه از مسجد اخراج شد. ابن زمعه او را به زمين زد. نيز گفته شده كه جحوم , غلام عثمان , او را بلند كرد و محكم به زمين كوبيد به طورى كه دنده هاى او شكست . در اين هنگام على (ع ) به اعتراض برخاست وگفت : با سخن چينى وليد صحابهء پيامبر (ص ) را چنين شكنجه مى دهى ؟
سرانجام امام (ع ) عبدالله را به خانهء خود برد, ولى عثمان به او اجازهء خروج از مدينه را نداد و او در مدينه باقى ماند تا در سال 32هجرى (سه سال پيش از قتل عثمان ) رخ در نقاب خاك كشيد.(4)
عبدالله بن مسعود هنگامى كه در بستر بيمارى افتاده بود دوستان و علاقه مندان او به ديدارش مى رفتند. روزى عثمان نيز از او عيادت كرد و گفتگويى به شرح زير ميان او و عثمان انجام گرفت :
عثمان : نگران چه هستى ؟
عبدالله : گناهانم .
عثمان : چه مى خواهى ؟
عبدالله : رحمت گستردهء خدا را.
عثمان : پزشك بر بالينت احضار كنم ؟
عبدالله : پرشك واقعى بيمارم كرده است .
عثمان : دستور دهم مستمرى سابق تو را بپردازند؟ (دو سال بود كه مستمرى او قطع شده بود).
عبدالله : روزى كه نياز داشتم مرا از آن منع كردى . حالا كه بى نيازم مى پردازى ؟
عثمان : به فرزندان و بازماندگانت مى رسد.
عبدالله : خدا رازق آنان است .
عثمان : از خدا براى من طلب آمرزش كن .
عبدالله : از خدا مى خواهم حق مرا از تو بگيرد.
وقتى عبدالله احساس مرگ كرد, عما, و به روايتى زبير, را وصى خود قرار داد كه اجازه ندهند عثمان بر بدن او نماز بگزارد. از اين رو, شبانه بر او نماز گزاردند و به خاكش سپردند.
عثمان چون از جريان آگاه شد از عمار بازخواست كرد كه چرا از مرگ عبدالله او را آگاه نساخته است . گفت : او وصيت كرده بود كه تو بر او نماز نگزارى . زبير, پس از شنيدن مذاكره ءعثمان با عمار, اين شعر را خواند:
لا عرفنك بعد الموت تندبنى و فى حياتى ما زودتنى زادى
تو را مى بينم كه پس از مرگم بر من ناله مى كنى , حال آنكه وقتى زنده بودم حق مرا نپرداختى .
چنين رفتار ظالمانه اى با صحابى جليلى كه يكى از قراء بزرگ قرآن به شمار مى رفت و امير مؤمنان (ع ) دربارهء او مى فرمود: <علم القرآن و علم السنة ثم انتهى و كفى به علماً>(5) به
طور مسلم بدون واكنش نخواهد ماند. وقتى دستگاه خلافت مصدر يك چنين خلافى باشد بدبينى توأم با قصد انتقام در انديشه ها پديد مى آيد. و با تكرار اين موارد, فكر انقلاب وقيام بر ضد حكومت وقت در خاطرها جوانه مى زند و آنچه نبايد بشود مى شود.

(رض)ـ ضرب و شتم عمار ياسر
اين تنها عبدالله بن مسعود نبود كه مورد بى مهرى خليفه قرار گرفت , بلكه عمار ياسر نيز از آن بى نصيب نماند. علت ضرب و اهانت بر او اين بود كه خليفه برخى از زيور آلات بيت المال را به اهل بيت خود اختصاص داد و چون از اين طريق خشم مردم را برانگيخت براى دفاع از خود بر فراز منبر رفت و گفت : ما از بيت المال به آنچه نياز داريم بر مى داريم وبينى گروهى (كه معترض باشند) را به خاك مى ماليم . على (ع ) در پاسخ خليفه گفت : از اين كار بازداشته مى شوى .
عمار گفت : خدا را گواه مى گيرم كه من نخستين كسى خواهم بود كه بينى او به خاك ماليده مى شود. در اين موقع عثمان پرخاش كرد و گفت : شكم گنده بر من جرأت مى ورزى ؟ او رابگيريد. او را گرفتند و به قدرى زدند كه از حال رفت . دوستان عمار او را به منزل ام سلمه همسر پيامبر (ص ) بردند. وقتى به حال آمد گفت : سپاس خدا را كه اين نخستين بار نيست كه مورد ايذاء قرار مى گيرم . عايشه از جريان آگاه شد و مو و لباس و كفش پيامبر را بيرون آورد و گفت : هنوز مو و لباس و كفش پيامبر كهنه نشده است كه شما سنت او را فرسوده ساختيد. عثمان از سخنان عايشه خشمگى شد ولى پاسخى به او نداد.
ام سلمه از يار پير همسر عزيز خود پذيرايى مى كرد و افرادى از قبيلهء بنى مخزوم , كه با عمار همپيمان بودند, به منزل ام سلمه رفت و آمد مى كردند . اين عمل مورد اعتراض عثمان قرار گرفت . ام سلمه به عثمان پيغام داد كه : تو خود مردم را به اين كارها وادار مى كنى .(6)
ابن قتيبه در كتاب <الامامة و السياسة>سرگذشت ضرب عمار را به صورت ديگر نقل مى كند كه خلاصهء آن چنين است :
گروهى از ياران پيامبر دور هم جمع شدند و نامه اى به خليفهء وقت نوشتند و در آن تخلفات وضعفهاى او را چنين برشمردند:
1- خليفه در مواردى با سنت پيامبر و شيخين مخالفت ورزيده است .
2- خمس غنايم آفريقا را, كه خدا و رسول و بستگان او و يتيمان و مساكين در آن حق دارند, يكجا به مروان بن حكم بخشيده است .
3- براى همرس خود نائله و دختران خود در مدينه هفت خانه ساخته است .
4- مروان از بيت المال قصرهايى در مدينه ساخته است .
5- كارهاى اساسى به امويان سپرده شده و زمام امور مسلمانان به دست جوانان بى تجربه اى افتاده است كه هرگز رسول خدا را درك نكرده اند.
6- استاندار كوفه , وليد بن عتبه , در حالت مستى , نماز صبح را چهار ركعت گزارده و سپس رو به مأمومين كرده و گفته است كه اگر ماليد باشند ركعتى نيز اضافه كند.
7- مع الوصف , عثمان حد شرابخوارى بر وليد جارى نكرده است .
8- مهاجر و انصار را رها كرده است و با آنها مشورت نمى كند.
9- به سان سلاطين , در اطراف مدينه زمينهايى را قرق كرده است .
10- به افرادى كه هرگز عصر پيامبر را درك نكرده اند و نه سابقهء شركت در جهادى دارند و نه هم اكنون از دين دفاعى مى كنند, اموال بسيارى بخشيده و اراضى وسيعى را به نام آنان كرده است .
و...
اين نامه به وسيلهء يك گروه ده نفرى نوشته شد ولى از ترس عواقب بد آن , نامه را امضا نكردند و آن را به عمار دادند كه به دست عثمان برساند. او به خانهء عثمان آمد و در حالى كه مروان و گروهى از بنى اميه دور او را گرفته بودند نامه را تسليم خليفه كرد. خليفه پس از خواندن نامه از اسامى نويسندگان آن آگاه شد, ولى ديد كه هيچ كدام از ترس به خانهء اونيامده اند. از اين جهت , رو به عمار كرد و گفت : جرأت تو بر من زياد شده است . مروان رو به خليه كرد و گفت : اين غلام سياه مردم را به تو جرى ساخته است . اگر او را بكشى , انتقام خود و ديگران را نيز گرفته اى . عثمان گفت : او را بزنيد, او را به قدرى زدند كه دچار فتق شد و از حال رفت . سپس به همان حالت او را به بيرون خانه انداختند. ام سلمه همسر پيامبراز وضع او آگاه شد و او را به خانهء خود برد. قبيلهء بنى مغيره , كه عمار با آنان همپيمان بود, سخت از جريان نارحت شدند. وقتى خليفه براى گزاردن فريضهء ظهر به مسجد آمد, هشام بن وليد رو به عثمان كرد و گفت : اگر عمار بر اثر اين ضربه ها بميرد فردى از دودمان بنى اميه را مى كشم . عثمان در پاسخ گفت : تو قدرت اين كار را ندارى . آن گاه با على (ع ) روبروشد و مذاكرهء تندى ميان آن دو صورت گرفت كه به جهت پرهيز ازاطاعهء كلام از نقل آن خوددارى مى شود.(7)
 

عامل پنجم : تبعيد شخصيتها

گروهى از صحابه و ياران پيامبر (ص ) را, كه در ميان امت به حسن سلوك و تقوا معروف بودند, عثمان از كوفه به شام و از شام به <حمص >و از مدينه به ربذه تبعيد كرد. ابن بخش ازتاريخ اسلام از دردناك ترين فصول آن است كه مطالعهء آن خواننده را به وجود يك استبداد سياه در دستگاه خلافت هدايت مى كند و ما در اين بخش به مواردى از آن اجمالاً اشاره مى كنيم و چون همگان با سرگذشت تبعيد ابوذر كمابيش آگاه هستند() از نقل آن خوددارى مى كنيم و به بيان سرگذشت ديگر تبعيديان خلافت عثمان مى پردازيم .

 

تبعيد مالك اشتر و ياران او

خليفهء سوم , چنانكه گذشته , با فشار افكار عمومى , استاندار زشتكار كوفه وليد بن عتبه را از كار بركنار كرد و سعيد بن عاص اموى را بر ادارهء امور استان كوفه گمارد و به او دستور دادكه با قاريان قرآن و افراد سرشناس كاملاً مدارا كند. از اين رو, استاندار جديد با مالك اشتر و دوستان او, همچون زيد وصعصعه فرزندان صوحان , نشستها و گفتگوهايى داشت كه نتيجهء آنها اين شد كه استاندار آوفه مالك و همفكران او را با سيرهء خليفه مخالف تشخيص داد و در اين مورد به طور محرمانه با خليفه مكاتبه كرد ودر نامهء خود يادآور شد كه باوجود اشتر و ياران او كه قاريان كوفه هستند نمى تواند انجام وظيفه كند. خليفه در پاسخ استاندار نوشت كه اين گروه را به شام تبعيد كند. در ضمن , به مالك اشتر نيز نامه اى نوشت ودر آن يادآورى كرد كه : تو امورى در دل دارى كه اگر اظهار كنى ريختن خون تو حلال مى شود, و هرگز فكر نمى كنم كه با مشاهدهء اين نام دست از كار خود بردارى مگر اينكه بلاى كوبنده اى به تو برسد كه پس از آن حياتى براى تو نيست . هرگاه نامهء من به تو رسيد فوراً راه شام را در پيش گير.
وقتى نامهء خليفه به استاندار كوفه رسيد يك گروه ده نفرى را, كه از صالحان و افراد خوشنام كوفه بودند به شام تبعيد كرد كه در ميان آنان علاوه بر مالك اشتر, زيد وصعصعه فرزندان صوحان و كميل بن زياد نخعى و حارث عبدالله حمدانى و... به چشم مى خوردند.
از قضا, وجود اين گروه قاريان قرآن و سخنوران توانا و شجاع و با تقوا عرصه را بر معاويه استاندار شام نيز تنگ كرد و نزديك بود كه افكار عمومى بر ضدّ دستگاه خلافت و نماينده ءاو در شام بر آشوبد. لذا معاويه
معاويه نامه اى به خليفه نوشت و وجود آنان را در آن محيط مخل مصالح خلافت دانست . در آن نامه چنين آمده است :
تو گروهى را به شام تبعيد كرده اى كه شهر و يار ما را فاسد و آن را به جوش و خروش درآورده اند و من هرگز مطمئن نيستم كه شام نيز به سرنوشت كوفه دچار نشود و سلامت فكر واستقامت انديشهء شاميان در خطر تشويق و كجى قرار نگيرد. نامهء معاويه خليفه را از سرانجام كار بيمناك ساخت . پس در پاسخ او نوشت كه آنان را به حمص (محل دور افتاده اى درشام ) تبعيد كند.
برخى گفته اند كه خليفه تصمى داشت كه آنان را بار ديگر به كوفه بازگرداند, ولى سعيد بن عاص , عامل كوفه , خليفه را از اجراى تصميم خود بازداشت و از اين رو, آنان به حمص تبعيد شدند.(2)
كسانى كه به جرم ناسازگارى با كارگزاران خليفهء سوم از استانى به استانى ديگر تبعيد شدند گناهى جز حقگويى و انتقاد از انحصار طلبى دستگاه خلافت نداشتند. آنان خواهان عمل خليفه به سيرهء رسول اكرم (ص ) بودند.
شايستهء شأن خليفه اين بود كه به جاى پذيرش گزارش استاندار كوفه , افراد امين و درستكارى را اعزام مى كرد تا او را از حقيقت ماجرا آگاه سازند و در چنين امر مهمى صرفاً به گزارش يك مأمور اكتفا نمى كرد.

 

تبعيد شدگان چه كسانى بودند؟

1 مالك اشتر شخصيتى است كه عصر رسول خدا (ص ) را درك كرده است واحدى از رجال نويسان او را تضعيف نكرده اند و امير مؤمنان على (ع ) او را در سخنان خود آنچنان توصيف كرده كه تاكنون كسى را به آن شيوه توصيف نكرده است .(3) وقتى خبر فوت مالك به امام (ع ) رسيد شديداً اظهار تأسف كرد و گفت :
<و ما مالك ؟ لو كان من جبل لكان فنداً و لو كان من حجر لكان صلداً. اما و الله ليهدن موتك عالماً و ليفر حن عالماً. على مثل مالك فليبك البواكى و هل موجود كمالك ؟>(4)
مى دانى مالك چه كسى بود؟ اگر از كوه بود, قلهء بلند آن بود (كه مرغى بر فراز آن به پرواز در نمى آمد) و اگر از سنگ بود, سنگى سخت بود. مرگ تو اى مالك جهانى را غمگين وجهانى ديگر را شادمان ساخت . بر مثل مالك بايد گريه كنندگان بگريند. آيا نظير مالك وجود دارد؟
2- زيد بن صوحان . دربارهء او همين بس كه ابو عمرو در <استيعاب >مى نويسد:
شخصى با فضيلت و ديندار و بزرگ قبيلهء خود بود. در نبرد قادسيه يك دست خود را از دست داد و در نبرد جمل در ركاب امام على (ع ) شربت شهادت نوشيد.(5) خطيب بغدادى مى نويسد: زيد شبها را به عبادت و روزها را با روزه دارى سپرى مى كرد.(6)
3- برادر زيد, صعصعه , همچون او بزگوار و سخنران و ديندار بود.
4- عمرو بن حمق خزاعى از ياران پيامبر اكرم (ص ) بود و احاديثى از آن حضرت حفظ كرده بود. او كسى است كه وقتى رسول اكرم (ص ) را با شير سيراب كرد آن حضرت دربارهء اودعا كرد و فرمود: خداوندا, او را از جوانيش بهره مند ساز.(7)
آشنايى با اين افراد, ما را به احوال ديگر افراد تبعيدى آشنا مى سازد. زيرا به حكم <الانسان على دين خليله >, همگى آنان با يك فكر وايده دور هم گرد آمده بودند, و از اعمال خليفه ءوقت و عمال او انتقاد مى كردند. تبيين زندگى و مقامات سياسى و معنوى و علمى همهء آنان مايهء اطالهء سخن است . لذا دامن سخن را كوتاه مى كنيم و به بيان خصوصيات عمده ءديگر افراد تبعيدى مى پردازيم .
كعب بن عبده نامه اى با امضاى خود به خليفه سوم مى نويسد و در آن از كارهاى زشت استاندار وقت كوفه سخت شكايت مى كند و نامه را به ابو ربيعه مى سپارد. وقتى پيام رسان نامه را به دست عثمان مى دهد فوراً بازخواست مى شود. عثمان اسامى همهء همفكران كعب را, كه به طور دسته جمعى (ولى بدون امضا) نامه را نوشته و به ابوربيعه داده بودند, ازاو جويا مى شود, ولى او از افشاى اسامى آنان خوددارى مى كند, خليفه تصميم بر تأديت نامه رسان مى گيرد, ولى على (ع ) او را از اين كار باز مى دارد. سپس , عثمان به استاندارخود سعيد بن العاص در كوفه دستور مى دهد كعب را بيست تازيانه بزند و او را به رى تبعيد كند.(8)
عبدالرحمان بن حمل جمحى , صحابى پيامبر, از مدينه به خيبر تبعيد شد و جرم او اين بود كه از عمل خليفه , آن گاه كه خمس غنايم آفريقا را به مروان بخشيد, انتقاد كرد و درضمن اشعارى چنين گفت :
و اعطيت مروان خمس الغنيمةآثرته و حميت الحمى
يك پنجم غنايم (آفريقا) را به مروان دادى و او را بر ديگران مقدم داشتى و از خويشاوند خود حمايت كردى .
اين مرد تا روزى كه عثمان زنده بود در خيبر به حال تبعيد به سر مى برد.(9)

 

واكنش عوامل پنجگانه

عوامل پنجگانهء ياد شده سبب شد كه موج اعتراض از اطراف و اكناف كشور اسلامى بلند شود و خليفه و كليهء كارگزاران خلافت را زير سؤال ببرد و همهء آنان را به انحراف از مسيرصحيح اسلام متهم سازد.
از اين جهت , صحابه و مسلمانان اطراف پيوسته از خليفه درخواست مى كردند كه وضع خود را تغيير دهد والا از خلافت بر كنار خواهد شد.
عظمت موج مخالفت و اعتراض در صورتى روشن مى شود كه با اسامى بعضى از معترضان و برخى از سخنان آنان آشنا شويم :
1- امير مؤمنان على (ع ) سخنان بسيارى دربارهء اعمال عثمان دارد; چه پيش از قتل او و چه پس از آن . از آن ميان , كلامى دارد كه بيانگر ديدگاه امام (ع ) دربارهء كارهاى خليفه است .آن حضرت در روزى كه فرزندان مهاجرين را به نبرد با شاميان دعوت مى كرد چنين فرمود:
<يا ابناء المهاجرين انفروا الى ائمة الكفر و بقيه الاحزاب و اولياء الشيطان انفروا الى من يقاتل على دم حمال الخطايا فو الله الذى فلق الجنة و بر النسمة انه ليحمل خطاياهم الى يو القيامة لاينقص من اورزارهم شيئاً>.(1)
اى فرزندان مهاجرين , براى نبرد با سران كفر و باقى ماندهء احزاب و دوستان شيطان برخيزيد, حركت كنيد به جنگ با معاويه كه براى گرفتن خود كسى كه خطاهاى بسيارى را بردوش كشيده (= عثمان ) برخاسته است . به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد, او گناهان ديگران را تا روز رستاخيز به دوش خواهد كشيد, در حالى كه از گناه ديگران نيزچيزى كم نخواهد شد.
امام (ع ) در دومين روز از خلافت خود در ضمن يك سخنرانى فرمود:
<الا انا كل قطيعة اقطعها عثمان و كل مال اعطاه من مال الله فهو مردود فى بيت المال >.(2)
هر زمين كه عثمان آن را به ديگرى واگذار كرده و هر مالى از مال خدا كه به كسى داده است به بيت المال بازگردانده شود.
اين كلمات و ديگر سخنان على (ع ) بيانگر نظريهء امام نسبت به كارهاى خليفه است . روشنتر از همه , مطلبى است كه آن حرت در خطبهء شقشقيه بيان نموده است :
<... الى ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه , بين نقيله و معتلفه , و قام معه بنوا ابيه يخضمون مال الله خضم الابل نبتة الربيع >.(3)
2- عايشه همسر رسول اكرم (ص ) بيش از ديگران اعمال عثمان را تخطئه مى كرد. وقتى عمار مورد ضرب و شتم عثمان قرار گرفت و عايشه از جريان آگاه شد, جامه و كفش پيامبر رابيرون آورد و گفت : مردم , هنوز لباس و كفش پيامبر فرسوده نشده است , اما شما سنت او را فراموش كرده ايد.
در ايامى كه مصريان و گروهى از صحابه خانهء عثمان را محاصره كرده بودند, عايشه مدينه را به قصد زيارت خانهء خدا ترك گفت . در اين هنگام مروان بن حكم وزيد بن ثابت وعبدالرحمان بن عاب از او درخواست كردند كه از مسافرت منصرف شود, زيرا وجود او در مدينه مى توانست بلا را از خليفه دور كند عايشه نه تنها آنان را رد كرد, بلكه گفت :دوست دارم كه اى كاش بر پاى تو و پاى دوستت كه او را يارى مى كنى سنگى بود و هر دو را به دريا مى افكندم , يا او را در ميان كيسه اى مى نهادم و رنج حمل او را مى كشيدم و به دريا مى افكندم .(4)
سخنان عايشه دربارهء عثمان بيش از آن است كه در اينجا تماماً نقل شود همين قدر بس كه تا روزى كه از قتل خليفه و بيعت با على (ع ) آگاه نبود پيوسته از عثمان انتقاد مى كرد, اماآن گاه كه از اعمال حج فارغ شد و آهنگ مدينه كرد و در نيمهء راه , در محلى به نام <سرف >از قتل خليفه و بيعت مردم با على (ع ) آگاه شد, فوراً تغيير موضع داد و گفت : اى كاش آسمان بر سر من فرود مى آمد! اين جمله را گفت و درخواست كرد كه : مرا به سوى مكه بازگردانيد, زيرا به خدا سوگند عثمان مظلوم كشته شد و من انتقال م او را مى گيرم !
در اين هنگام , فردى كه قتل عثمان را گزارش كرده بود به خود جرأت داد و گفت : تو نخستين كسى هستى كه سخن خود را عوض كردى . تو در گذشته مى گفتى كه بايد اين <نعثل >رابكشند كه به آيين خدا كفر ورزيده است ; حالا چگونه مى گويى كه او مظلوم كشته شده است ؟ وى در پاسخ گفت : آنان خليفه را پس از توبه دادن كشته اند و سخن دوم من بهتر ازسخن نخستين من است .
وقتى وارد مكه شد به سوى مسجد رفت و در حجرا اسماعيل پرده اى آويخت و در آن سكنى گزيد. مردم دور او را گرفتند و او مى گفت : عثمان بن گناه كشته شده است و من انتقام او را مى گيرم .(5)
3- عبدالرحمان بن عوف يكى ديگر از معترضان به عثمان است . او شخصيتى است كه پيروزى عثمان در شوراى شش نفرى موهون ابكتار و خدعهء او وقتى عثمان تعهد خود را,مبنى بر عمل به سنت پيامبر (ص ) و روش شيخين , زير پا نهاد, مردم به عبدالرحمان اعتراض كردند و گفتند: همهء اين انحرافها كار توست . او در پاسخ مى گفت : من فكر نمى كردم كه كار به اين جا منتهى شود. بر من كه با او سخن نگويم . و از آن روز عبدالرحمان تا آخرين لحظهء حيات خود با او سخن نگفت . حتى وقتى عثمان در دوران بيمارى عبدالرحمان از اوعيادت كرد, او از خليفه چهره برتافت و حاضر به سخن گفتن با وى نشد.(6)
بارى , تعداد كسانى كه با گفتار خود بر ضد خليفه شوريدند و مقدمات قتل او را فراهم ساختند بيش از آن است كه در اينجا نام برده شوند. ذكر دو مورد يگر مهم است و آن اينكه طلحه و زبير بيش از همه از او انتقاد مى كردند. به هر حال , براى آشنايى با اسامى و سخنان مخالفان ديگر و تلاشهاى آنان در سقوط خليفه از منصب خلافت به كتب تاريخى مراجعه شود, زيرا هدف ما شرح سقوط خلافت عثمان نيست , بلكه بيان زمينه هاى بيعت مردم با على (ع ) است .

 

محاصرهء خانهء عثمان

عوامل پنجگانهء شورش , كار خود را كرد و بى توجهى عثمان به نقايص و اشكالات حوزهء خلافت خود سبب شد كه از مراكز اسلامى مهم آن روز, مانند كوفه و بصره و مصر, گروهى به عنوان آمر به معروف و ناهى از منكر و بازدارندهء خليفه از كارهاى مخالف كتاب الهى و سنت پيامبر (ص ) و سيرهء شيخين رهسپار مدينه شوند و با همفكران مدنى خود چاره اى براى توبه و بازگشت خليفه به اسلام واقعى يا كناره گيرى از خلافت بينديشند.
بالاذرى در <انساب الاشراف >مى نويسد:
در سال 34هجرى اشخاص مخالف سيرهء خليفه از سه شهر كوفه و بصره و مصر در مسجدالحرام دور هم گرد آمدند و دربارهء كارهاى عثمان به گفتگو پرداختند و همگى تصميم گرفتند كه به عنوان شاهد و گواه بر اعمال ناشايست خليفه به شهرهاى خود بازگردند و با كسانى كه با آنان در اين مورد همفكرند به گفتگو بپردازند و در سال آينده در همان ايام درمدينه با هم ملاقات كنند و دربارهء خليفه تصميم بگيرند. اگر او از كارهاى خود بازگشت رهايش سازند و در غير اين صورت وى را از كار بركنار كنند.
از اين رو, در سال بعد (سال 35هجرى ), مالك اشتر در رأس يك گروه هزار نفرى از كوفه , حكم بن جبله عبدى در رأس يك گروه صدو پنجاه نفرى از بصره , كنانة بن بشر سكونى تجيبى و عمر و بديل خزاعى در رأس چهارصد نفر يا بيشتر از مصر وارد مدينه شدند و گروه عظيمى از مهاجرين و انصار كه با روش خليفه سخت مخالف بودند به آنان پيوستند.(7)
مسعودى مى نويسد:
چون عبدالله بن مسعود و عمار ياسر و محمد بن ابى بكر مورد بى مهرى خليفه قرار گرفته بودند, قبيلهء <بنى زهر>به پشتيبانى عبدالله و <بنى مخزوم >به حمايت از عمار و <تيم >به جهت محمد بن ابى بكر و نيز ديگرانى غير از اين سه گروه به شورشيان پيوستند و خانهء خليفه را محاصره كردند. هيأت مصرى نامه اى به خليفه نوشت كه مضمون آن چنين است :
اما بعد; خداوند وضع هيچ قومى را دگرگون نمى سازد مگر اينكه آنان در خود تغييرى دهند. خدا را, خدا را, سپس خدا را كه حظ خود را از آخرت فراموش مكن . به خدا سوگند مابراى خدا خشم مى كنيم و براى خدا خشنود مى شويم . ما هرگز شمشيرهاى خود را از دوشهايمان به زمين نمى گذاريم تا توبهء صريحى نسبت به اعمالت به ما برسد. ايت گفتار و كارماست .(8)

 

تعهد خليفه در برابر شورشيان

محاصرهء خانه سبب شد كه خليفه كار را جدى بگيرد و در شكستن حصار تلاش كند. ولى او از عمق شورش آگاه نبود و افراد خوشنام جامعه را از بد نامان آن به خوبى تشخيص نمى داد. او گمان مى كرد كه با وساطت مغيرة بن شعبه يا عمر و عاص غائله خاتمه مى يابد. از اين رو, آن دو را براى خاموش كردن آتش انقلاب به بيرون خانه فرستاد. وقتى انقلابيون با اين چهره هاى منفور روبرو شدند بر ضد آنان شعار دادند. به مغيره گفتند: اى فاسق فاجر برو, برو; و به عمر و عاص گفتند: اى دشمن خدا برگرد كه تو فرد امينى نيستى .در اين هنگام فرزند عمر خليفه را متوجه موقعيت على (ع ) ساخت و گفت كه فقط او مى تواند اين شورش را بخواباند. از اين رو, خليفه از آن حضرت درخواست كرد كه اين گروه رابه كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) دعوت كند. و امام (ع ) پذيرفت كه اين كار را انجام دهد به شرط آنكه خليفه بر آنچه على (ع ) از طرف او تضمين مى سپارد عمل كند. على (ع ) تصميم گرفت كه از طرف او ضمانت كند كه خليفه به كتاب خدا و سنت پيامبر عمل نمايد. شورشيان نيز با طيب خاطر تضمين على (ع ) را پذيرفتند. و آن گاه به همراه آن حضرت بر عثمان وارد شدند و او را سخت نكوهش كردند. او نيز توافق آنان را پذيرفت و قرار شد كه در اين مورد تعهد كتبى بدهد. پس تعهد نامه اى به شرح زير نوشت :
اين نامه اى است از بندهء خدا عثمان امير مؤمنان به كسانى كه بر او ايراد و انتقاد كرده اند. خليفه تعهد مى سپارد كه به كتاب خدا و سنت پيامبر عمل كند; محرومان را مورد عطا قراردهد; به خائفان امنيت بخشد; تبعيديان را به اوطانشان بازگرداند; ارتش اسلام را در سرزمين دشمن متوقف نسازد,... على بن ابى طالب حامى مؤمنان و مسلمانان است و برعثمان است كه بر اين تعهد عمل كند.
گروهى مانند زبير, طلحه , سعد وقاص , عبدالله ن عمر, زيد بن ثابت , سهل بن حنيف , ابو ايوب و... به عنوان شهود ذيل ورقه را امضا كردند. نامه در ذيقعدهء سال 35هجرى نوشته شد و هر يك از گروهها نامه اى به همين مضمون دريافت كرد و راه شهر خود را در پيش گرفت و حصار خانهء خليفه درهم شكست و رفت و مد به آن كاملاً آزاد شد.(9)
پس از تفرق شورشيان , امام (ع ) بار ديگر با خليفه ملاقات كرد و به او گفت : لام است با مردم سخن بگويى تا آنان سخنان تو را بشنوند و بر تو شهادت دهند. زيرا امواج انقلاب بلاداسلامى را فرا گرفته است و بعيد نيست بار ديگر هيأتهايى از شهرهاى ديگر به مدينه سرازير شوند و ديگر بار از من بخواهى كه با آنان سخن بگويم . خليفه از صدق و صفاى على (ع ) كاملاً آگاه بود, لذا از خانه بيرون آمد و از كارهاى نامطلوبى خود ابراز ندامت كرد.
امام (ع ) براى حفظ وحدت كلمه و ابهت مقام خلافت , بحق خدمت بزرگى انجام داد و اگر عثمان از آن به بعد در پرتو هدايت و راهنمايى او گام بر مى داشت هيچ حادثه اى براى اورخ نمى داد ولى متأسفانه خليفه شخصى ضعيف الاراده و دهن بين بود و مشاوران واقع بين و درستكارى نداشت و كسانى همچون مروان بن حكم عقل ودرايت او را ربوده بودند.لذا پس از تفرق مصريان , خليفه بر اثر فشار مروان عمل بسيار ناشايستى مرتكب شد.
عثمان تلاش كرد كه ملاقات خود را با مصريان به صورتى ديگر منعكس نمايد و چنين وانمود كند كه چون از مدينه گزارشهايى به مصر رسيده بود آنان براى تحقيق به اينجا آمده بودند و چون دريافتند كه گزارشها بى اساس است به ديار خود باز گشتند. وقتى اين سخن از دهان خليفه درآمد موج اعتراض از طرف مخالفان بلند شد. همگى بر سر او فريادكشيدند كه : از خدا بترس ; توبه كن . فشار اعتراض به اندازه اى بود كه خليفه بار ديگر سخن خود را پس گرفت و رو به قبله دستها را بلند كرد و گفت : پروردگار, من نخستين كسى هستم كه به سوى تو باز مى گردم !(10)

 

صدور دستور اعدام سران انقلاب

نزديك بود كه غائله مصريان پايان پذيرد. آنان مدينه را به عزم مصر ترك گفته بودند, اما در ميان راه در محلى به نام <ايله >غلام عثمان را ديدند كه به راه مصر مى رود آنان احتمال دادند كه وى حامل نامه اى از خليفه به استاندار مصر عبدالله بن ابى سرح باشد. از اين رو, به تفتيش اثاث او پرداختند و در ميان ظرف آب او, لوله اى از قلع يافتند كه نامه اى در آن قرار داشت . مضمون نامه خطاب به والى مصر اين بود كه هر وقت عمرو بن بديل وارد مصر شد گردن او را بزند و دستهاى كنانه و عروه و ابن عديس را قطع كند و بگذارد به خون خود آغشته شوند و آن گاه آنان را به دار بياويزد.
مشاهدهء نامه , هر نوع خويشتندارى را از هيأت مصرى سلب كرد و همگى از نيمه راه به مدينه بازگشتند و باعلى (ع ) با نامه وارد خانهء عثمان شد و آن را به او نشان داد. عثمان سوگند ياد كرد كه خط, خط نويسندهء او و مهر, مهر اوست ولى او از آن بى خبر است . ظواهر امر حاكى از آن بودكه به راستى خليفه از نامه آگاه نبوده و كار اطرافيان او مانند مروان بن حكم بوده است , به ويژه كه مهر خليفه نزد حمران بن ابان بود كه پس از انتقال وى به بصر, مهر در نزد مروان حفاظت مى شد.(11)
هيأت مصرى خانهء خليفه را مجدداً محاصره كردند و از او خواستار ملاقات شدند و چون او را ديدند, پرسيدند: آيا اين نامه را تو نوشته اى ؟ عثمان به خدا سوگند ياد كرد كه از آن بى اطلاع است . نمايندهء هيأت گفت : اگر چنين نامه اى بدون اطلاع تو نوشته شده است , تو شايستگى خلافت و تصدى امور مسلمانان را ندارى ; پس هر چه زودتر از خلافت كناره گيرى كن . خليفه گفت : لباسى را كه خدا بر تن من كرده است هرگز بيرون نمى آورم . جرأت مصريان , بنى اميه را ناراحت كرد. اما به جاى اينكه علل واقعى را مطرح كنند,ديوارى كوتاهتر از ديوار على (ع ) نديدند و او را عامل جسارت هيأت به مقام خلافت دانستند. امام (ع ) نهيبى بر آن زد و گفت : مى دانيد كه در اين وادى من شترى ندارم . من مقدمات بازگشت مصريان را فراهم آوردم , ولى دگير كارى از دست من بر نمى آيد آن گاه گفت : <اللهم انى ابرء مما يقولون و من دمه و ان حدث به حدث >. يعنى : خدايا, من از گفتارآنان و از ريختن خود خليفه بيزارى مى جويم و اگر اتفاقى رخ دهد من كوچكترين مسئوليتى در آن ندارم .
قرائن نشان مى داد كه نامه به خط يا دستور مروان نوشته شده است . از اين رو, مصريان اصار ورزيدند كه عثمان مروان را تسليم آنان كند, ولى خليفه از تسليم اين عامل فسادخوددارى كرد. لذا حلقهء محاصرهء خانهء خليفه از طرف شورشيان تنگتر شد و از ورود آب به آنجا به شدت جلوگيرى مى كردند.
خليفه از اطرافيان خود خواست كه هر چه زودتر به على (ع ) خبر دهند كه مقدارى آب به دار الخلافه برساند. امام (ع ) به كمك بنى هاشم سه مشك پر از آب روانهء خانهء خليفه كرد.در رسانيدن آب ميان بنى هاشم و محاصره كنندگان درگيرى رخ داد كه در نتيجهء آن بعضى از بنى هاشم مجروح شدند, ولى سرانجام آب را به درون خانه رساندند.

 

نامه پراكنى خليفه در روزهاى محاصره

عثمان در ايام محاصره نامه اى به معاويه نوشت و در آن يادآور شد كه اهل مدينه كافر شده اند و بيعت را شكسته اند, و از او خواست كه هر چه زودتر مردانى جنگنده را به مدينه اعزام كند. ولى معاويه به نامهء عثمان ترتيب اثر نداد و گفت كه با ياران پيامبر (ص ) مخالفت نمى كند! خليفه نامه هايى نيز براى يزيد بن اسد بجلى در شام و عبدالله بن عامر در بصره فرستاد و نامه اى هم به حاضران در موسم حج , كه سرپرستى آن در آن سال با ابن عباس بود, نوشت , ولى هيچيك از نامه ها مؤثر نيفتاد. برخى به كمك خليفه شتافتند, ولى پيش ازرسيدن به مدينه از قتل او آگاه شدند.

 

سوء تدبير مروان به قتل عثمان سرعت بخشيد

محاصره كنندگان مصمم بر هجوم به خانهء خليفه نبودند و كوشش آنان در اين صرف مى شد كه آب و آذوقه وارد خانه نشود تا خليفه و دستياران او تسليم درخواست محاصره كنندگان شوند. ولى سوء تدبير مروان , كه به مبارزه برخاست و يك نفر از شورشيان را به نام عروه ليثى با شمشير خود از پاى درآورد, سبب شد كه هجوم به داخل خاه آغاز گردد. دراين هجوم جمعى , سه نفر از طرفداران خليفه به نامهاى عبدالله بن وهب , عبدالله عوف و عبدالله بن عبد الرحمان كشته شدند. مهاجمان از خانهء عمر و بن حزم انصارى به دارالخلافه راه يافتند و به حيات خليفه خاتمه دادند. در داخل خاه غلام عثمان به نام ناقل به وسيلهء مالك اشتر و عمرو بن عبيد از پاى در آمد. شدت هجوم به گونه اى بود كه بنى اميه ,كه محافظان جان خليفه و كارگزاران خلافت بودند, همه پا به فرار نهادند و ام حبيبه همسر رسول اكرم (ص ) (دختر ابوسفيان ) آنان را در خانهء خود مخفى كرد و لذا اين حادثه درتاريخ به حادثه <يوم الدار>معروف است . قتل خليفه به دست محمد بن ابى بكر و كنانة بن بشر تحبيبى و سودان بن حمران مردان و عمرو بن حمق و عمير بن صابى انجام گرفت .به هنگام قتل خليفه , همسر او نائله خود را بر روى بدن نيمه جان شوهر انداخت و در نتيجه دو انگشت او قطع شد و مانع از قطع سر عثمان گرديد, ولى ضربات مهاجمان كار او راساخت و پس از دقايقى , جسد بى روح او در گوشهء خانه اش افتاد.
 


1- انساب بلاذرى , ج 5 ص 16
2- همان , ج 5 ص 30
3- استيعاب , ج 2 ص 690
4- ر.ك . تاريخ طبرى ; كامل ابن اثير; انساب بلادزى .
5- احمد بن حنبل , مسند, ج 1 ص 62
6- ر.ك . تاريخ طبرى ; كامل ابن اثير; انساب بلادزى .
1- استيعاب , ج 1 ص 373 اصابة, ج 2 ص 369 اسدالغابه .
2- سيرهء ابن هشام , ج 1 ص 337
3- تفسير طبرى , ج 7 ص 128 مستدرك حاكم نيشابورى , ج 3 ص 319
4- حلية الاولياء, ج 1 ص 138
5- يعنى : قرآن و سنت را آموخت و به پايان برد و براى او همين علم كفايت مى كند. انسبا, ج 5 ص 36 تاريخ ابن كثير, ج 7ص 163
6- انساب , ج 5 ص 48
7- الامامة و السياسة, ج 1 ص 29
1- ر.ك . شخصيتهاى اسلامى شيعه , ج 1 ص 8
2- الانساب , ج 5 صص 34 39 صورت گستردهء اين بخش در تاريخ طبرى , ج 3 صص 368360(حوادث سال 33جرى ) وارد شده است .
3- نهج البلاغه , نامهء 38 <فقد بعثت اليكم عبداً من عباد الله لا ينام ايام الخوف ...>.
4- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 6 ص 77طبع جديد).
5- استيعاب , ج 1 ص 197
6- معارف ابن قتيبه , ص 176
7- تاريخ بغداد, ج 8 ص 439
8- انساب , ج 5 صص 4341 تاريخ طبرى , ج 3 صص 373372
9- تاريخ يعقوبى , ج 2 ص 150
1- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 194(طبع جديد).
2- نهج البلاغهء عبده , خطبهء 14
3- نهج البلاغه , خطبهء سوم .
4- الانساب , ج 5 ص 48
5- تاريخ طبرى , ج 3 ص 477
6- انساب الاشراف , ج 5 ص 48
7- الغدير, ج 9 ص 168
8- مروج الذهب , ج 3 ص 88 ط بيروت , سال 1970
9- الانساب , ج 5 ص 62
10- تاريخ طبرى , ج 3 ص 385 طبع اعلمى .
11- مروج الذهب , ج 2 ص 344
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

حضرت على (ع ) و شورا

بسم الله الرحمن الرحيم

حضرت على (ع ) و شورا

انتخاب خلفا پس از درگذشت رسول اكرم (ص ) به يك منوال نبود, بلكه هر يك از خلفاى سه گانه به گونه خاصى انتخاب شدند. مثلاً ابوبكر از طريق انصار, كه گروه زيادى از آنان در سقيفهء بنى ساعده گرد آمده بودند انتخاب شد وسپس بيعت مهاجران به جبر يا اختيار به آن ضميمه گرديد. عمر از طرف شخص ابوبكر براى پيشوايى برگزيده شد وعثمان از طريق شوراى شش نفرى , كه اعضار آن را خليفهء دوم تعيين كرده بود, انتخاب شد.
اين گوناگونى در شيوهء انتخاب گواه آن است كه خلافت امرى انتخابى نبود و دربارهء گزينش امام به وسيلهء مردم دستورى از پيامبر (ص ) نرسيده بود, و گرنه معنى نداشت كه پس از درگذشت رسول اكرم (ص ) خلفاى وى به طرق مختلف , كه هيچ يك به ديگرى شباهت نداشت , انتخاب شوند و دستور پيامبر ناديده گرفته شود و همهء مردم مهرخاموشى بر لب نهند و بر روش گزينش اعتراض نكنند.
اين تفاوت گواه آن است كه مقام امامت و رهبرى در اسلام , يك منصب انتصابى از جانب خداست . ولى متأسفانه سران آن قوم در اين مورد, همچون دهها مورد ديگر, نص پيامبر (ص ) ناديده گرفتند و مردم را به گزينش پيشوا از طريق امت سوق دادند, و چون گزينش رهبر از طريق مردم امر كاملاً نوى بود و گردانندگان صحنه در اين زمينه سابقه اى نداشتند, گزينش رهبر به صورتهاى مختلف انجام گرفت .
 

ابوبكر حق نمك را ادا كرد

در گزينش ابوبكر براى خلافت , عمر كوشش بسيار كرد و انگيزهء او در اين كار آن بود كه پس از درگذشت ابوبكر, كه با عمر فاصلهء سنى داشت , مقام خلافت از آن او باشد. در آغاز كار امير مؤمنان (ع ) روبرو عمر كرد و گفت :
نيك بدوش كه بهره اى از آن براى تو است . امروز براى او محكم ببند تا فردا به تو بازش گرداند.(1)
قريب به اين مضمون را حضرت امير (ع ) در خطبهء شقشقيه (خطبه سوم نهج البلاغه ) فرموده اند: <لشد ما تسطرا ضرعيها>.
ابوبكر هم نيك نشناسى نكرد و در بستر بيمارى و در حالى كه آخرين لحظات زندگى را مى گذراند, عثمان را احضار كرد و به او دستور داد كه چنين بنويسد:
اين عهدنامهء عبدالله بن عثمان (2) است به مسلمانان در آخرين لحظهء زندگى دنيا و نخستين مرحلهء آخرت ; در آن ساعتى كه مؤمن به كار و انديشه و نيكوكارى و كافر در حال تسليم است .
سخن خليفه به اينجا كه رسيد بيهوش شد. عثمان به گمان اينكه خليفه پيش از اتمام وصيت درگذشته است ,عهدنامه را از پيش خود به آخر رسانيد و چنين نوشت :
پس از خود, زادهء خطاب را جانشين خود قرار داد.
چيزى نگذشت كه خليفه به هوش آمد و عثمان آنچه را به جاى او نوشته بود خواند. ابوبكر از عثمان پرسيد كه چگونه وصيت ما را چنين نوشتى ؟ وى گفت : مى دانستم كه به غير او نظر ندارى .
اگر اين جريان صحنه سازى هم باشد, باز مى توان گفت كه عثمان نيز در گزينش عمر بى تأثير نبود و به سان يك ديپلمات كار كشته نقش خود را به خوبى ايفا كرد.
سالها بعد, وقت آن رسيد كه عمر حقشناسى كند و عثمان را پس از خود برگزيند و حق نمك را ادا كند.
 

برقرارى تبعيض نژادى و اختلاف طبقاتى

يكى از افتخارات بزرگ اسلام , كه هم اكنون نيز موجب جذب مردمان محروم و ستمديدهء جهان به سوى اسلام است , همان محكوم كردن هر نوع تبعيض نژادى است و شعار نافذ آن اين است كه گراميترين شما پرهيزگارترين شماست .
در زمان پيامبر (ص ), سپاهيان و كارمندان دولت حقوق و مقررى خاصى نداشتند و هزينهء زندگى آنان از غنايم جنگى تأمين مى شد. غنيمتى كه مسلمانان از نبرد با مشركان به دست مى آوردند, پس از كسر يك پنجم آن , ميان مسلمانان تقسيم مى شد و در تقسيم غنايم , سوابق افراد در اسلام و نژاد آنان يا خويشاونديشان با پيامبر رعايت نمى شد.
در زمان خليفهء نخست نيز امر به همين منوال بود, ولى در زمان خليفهء دوم دگرگون شد. گسترش اسلام سبب شد كه خليفهء وقت دفترى براى حقوق كارمندان و سپاهيان اسلام تنظيم كند. ولى متأسفانه در تعيين پايهء حقوق به جاى اينكه تقوى و آگاهيهاى نظامى و سياسى و سوابق خدمت ملاك عمل قرار گيرد يا لااقل چيزى جز اسلام ملاك عمل نباشد,نژاد و نسب ملاك عمل قرار گرفت .
در اين ديوان , سپاهى عرب بر سپاهى عجم , عرب قحظان بر عرب عدنان , عرب مضر بر عرب ربيعه , قريش بر غيرقريش و بنى هاشم بر بنى اميه تقدم داشت و حقوق گروه اول بيش از حقوق گروه دوم بود. تاريخنويسان معروفى مانندابن اثير و يعقوبى و جرجى زيدان , در تاريخهاى خود نمونه اى از ارقام متفاوت مقرربهاى سپاهيان و كارمندان دولت اسلامى را ذكر كرده اند. (1) اختلاف ارقام حقوق بهت آور است . حقوق عباس بن عبدالمطلب , سرمايه دار معروف , در سال 12000درهم بود, در حالى كه حقوق يك سپاهى مصرى در سال از 300درهم تجاوز نمى كرد. حقوق سالانهء هريك از زنان رسول خدا 6000درهم بود, در حالى كه حقوق يك سپاهى يمنى در سال به 400درهم نمى رسيد. حقوق سالانهء معاويه و پدر او ابوسفيان در سال 5000درهم بود, در حالى كه حقوق يك فرد عادى مكى كه مهاجرت نكرده بود 600درهم بود.
خليفه , با اين عمل , تبعيض نژادى را كه از جانب قرآن و پيامبر (ص ) محكوم شده بود, بار ديگر احيا نمود و جامعه ءاسلامى را دچار اختلاف طبقاتى ناصحيح كرد.
چيزى نگذشت كه در جامعهء اسلامى شكاف هولناكى بروز كرد و زر اندوزان و دنيا پرستان , در تحت حمايت خليفه , به گردآورى سيم وزر پرداختند و استثمار كارگران و زحمتكشان آغاز شد.
با اينكه خليفهء وقت اموال گروهى از فرمانداران و دنيا پرستان , مانند سعد وقاص , عمرو عاص , ابوهريره و... رامصادره كرد و پيوسته مى كوشيد كه فاطمهء طبقاتى بيش از حد گسترش پيدا نكند, ولى متأسفانه چون از نخست نظرات و اقدامات اقتصادى او غلط و براساس برتريهاى بى وجه استوار بود, مصادرهء اموال سودى نبخشيد و كارى از پيش نبرد و كار را براى زمامدار آينده , كه روحاً نژادپرست بود, سهلتر كرد و دست او را در تبعيض بيشتر باز گذاشت .
زراندوزان جامعهء آن روز, بر اثر بالا رفتن قدرت خريد, بردگان را مى خريدند, و آنان را به كار وا مى داشتند و مجبورمى كردند كه هم زندگى خود را اداره كنند و هم روزانه يا ماهانه مبلغى به اربابان خود بپردازند. و بيچاره برده , از بام تا شام مى دويد و جانش به لب مى آمد تا مقررى مالك خود را بپردازد.
 

دادخواهى كارگر ايرانى از خليفه

فيروز ايرانى , معروف به ابولؤلؤ, غلام مغيرة بن شعبه بود. او علاوه بر تأمين زندگى خود ناچار بود كه روزانه دودرهم به مغيره بپردازد. روزى در بازار ابو لؤلؤ چشمش به خليفهء دوم افتاد و از او دادخواهى كرد و گفت : مغيرهء مقرررى كمرشكنى براى من تحميل كرده است . خليفه كه از كارآيى او آگاه بود پرسيد: به چه كار آشنا هستى ؟ گفت : به نجارى ونقاضى و آهنگرى , خليفه با كمال بى اعتنايى گفت : در برابر اين كاردانيها اين مقررى زياد نيست . وانگهى شنيده ام كه تومى توانى آسيابى بسازى كه با باد كار كند; آيا مى توانى چنين آسيابى براى من بسازى ؟
فيروز كه از سخنان خليفه بسيار ناراحت شده بود, تلويحاً او را به قتل تهديد كرد و در پاسخ وى گفت : آسيابى براى تو مى سازم كه در شرق و غرب نظيرى نداشته باشد. خليفه از جسارت كارگر ايرانى نارحت شد و به كسى كه همراه اوبود گفت : اين غلام ايرانى مرا به قتل تهديد كرد.
او در پايان خلافت خود آگاه بود كه مزاج جامعهء اسلامى آلوده شده است و آفت ستم و استثمار به سرعت در آن رشد مى كند. لذا به مردم وعده مى داد كه اگر زنده بماند يك سال در ميان مردم مى گردد و از نزديك به كار آنها رسيدگى مى كند, زيرا مى داند كه برخى از شكايتها به او نمى رسد. به نقل دكتر على وردى , خليفهء دوم مى گفت :
من از تبعيض و مقدم داشتن برخى بر برخى ديگر, غرضى جز تأليف قلوب نداشتم . اگر سال نو را زنده بمانم ميان همه مساوات برقرار خواهم ساخت و تبعيض را از ميان بر مى دارم و سياه و سفيد و عرب و عجم را يكسان به حساب مى آورم , همچنان كه پيامبر و ابوبكر مى كردند.(1)
ولى خليفه زنده نماند و مرگ ميان وى و آرزويش فاصله افكند و خنجر فيروز به زندگى او خاتمه داد. اما روش اوپايهء تبعيضات هولناك خليفهء سوم قرار گرفت و حكومت اسلامى را آماج خشم توده ها كرد.
خنجر فيروز نشانهء خشم توده هاى زحمتكش بود. اگر خليفه به دست فيروز ايرانى كشته نمى شد, فردا خنجرهاى زيادى به سوى او كشيده مى شد.
ججّنويسندگان و گويندگان ما تصور مى كنند كه اساس اختلاف طبقاتى و تبعيض نژادى در جامعهء اسلامى در دوران حكومت عثمان نهاده شد, در صورتى كه در زمان وى تبعيض به اوج خود رسيد و موجب شد كه مردم اكناف و اطراف بر ضد حكومت او قيام كردند; ولى اساس و پايهء تبعيض در زمان خليفهء دوم نهاده شد.
آرى , نخستين كسى كه پس از پيامبر اسلام (ص ) چنين نغمه اى را ساز كرد و دود آن به چشم خود او و ديگران رفت خليفهء دوم بود. او پيوسته مى گفت :
كار زشتى است كه عرب يكديگر را اسير كنند, در حالى كه خداوند سرزمين پهناور عجم را براى اسير گرفتن آماده كرده است .(2)
زشت تر از آن اينكه در تشريع اسلام تصرف مى كرد و مى گفت :
فرزند عجم در صورتى مى توانند از موروثهاى خود ارث ببرند كه در سرزمين عرب به دنيا بيايند.(3)
از نشانه هاى تبعيض نژادى توسط وى اين بود كه هرگز اجازه نمى داد عجم در مدينه سكنى گزيند, و اگر فيروز غلام مغيره در مدينه مى زيست به سبب اجازه اى بود كه وى قبلاً گرفته بود.(4)
اين تبعيضها و مانند آن بود كه سبب شد خليفه با توطئهء سه ايرانى , كه يكى فيروز و دومى شاهزاده هرمزان و سومى جفينه كه دختر ابولؤلؤ بود, جان خود را از دست بدهد. او ضربهء خنجر فيروز مجروح شد و پس از سه روز چشم ازجهان فرو بست .
گمان مى رفت كه خليفه , كه ميوهء تلخ انحراف از حق را چشيده است , حتماً در لحظات حساسى كه شعلهء زندگى اوبه خاموشى مى گرايد, درست و استوار خواهد انديشيد و زير بار مسئوليتهاى سنگينترى نخواهد رفت و براى مسلمانان زعيمى لايق و رهبرى آن محروميت شخص شايستهء رهبرى جامعهء اسلامى حتمى و قطعى بود و انتخاب فردى نژادپرست كه به قول خود خليفهء دوم , اگر زمام امور را به دست بگيرد خويشاوندان خود را بر دوش مردم سوارمى كند, مسلم مى نمود.
ما با كمال بى طرفى , تمام جريان شورا را نقل مى كنيم و سپس دربارهء اين رويداد تاريخى , كه ناكامى و تلخى بسيار به بار آورد و سبب شد كه صد سال بنى اميه حكومت اسلامى را در دست بگيرند و بعد از آن نيز بنى عباس آن را تيول خود قرار دهند, داورى مى كنيم .
 

گزينش اعضاى شورا

مرگ قطعى خليفه نزديك بود و خود او نيز احساس مى كرد كه آخرين لحظات زندگى را مى گذراند. از گوشه و كنارپيامهايى مى رسيد كه جانشين خود را تعيين كند. عايشه به وسيلهء عبدالله حذيفه پيامى فرستاد كه امت محمد را بى شبان نگذارد و هر چه زودتر براى خود جانشينى تعيين كند, زيرا كه او از فتنه و فساد مى ترسد.(1)
فرزند عمر به پدر خود همين سخن را گفت و افزود: اگر تو شبان گلهء خود را فراخوانى , آيا دوست نمى دارى تامراجعت خود كسى را جانشين خود قرار دهد كه رمه راز از دستبرد گركان صيانت كند؟ اشخاصى كه از خليفه عيادت مى كردند نيز اين موضوع را يادآور مى شدند و برخى مى گفتند كه فرزندش عبدالله را جانشين خود قرار دهد. خليفه كه از بى لياقتى فرزند خود عبدالله آگاه بود پوزشهايى مى آورد و مى گفت : براى خاندان خطاب همين يك نفر بس است كه مسئوليت خلافت را به گردن بگيرد. سپس گفت كه شش نفر ارا كه پيامبر در هنگام مرگ از آنان راضى بود حاضركنند تا گزينش خليفهء مسلمانان را بر دوش آنان بگذارد. اين شش نفر عبارت بودند از: على (ع ) عثمان , طلحه , زبير,سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف .
وقتى اينان به گرد بستر خليفه گرد آمدند, خليفه با قيافهء گرفته و تند به آنان رو كرد و گفت : لابد همگى مى خواهيدكه زمام امور را پس از من به دست بگيريد!
سپس , خطاب به يكايك آنان بجز على (ع) سخنانى گفت و با ذكر دلايلى هيچ يك را شايستهء تصدى مقام خلافت ندانست . آن گاه رو به على (ع) كرد و در سراسر زندگى آن حضرت نقطه ضعفى جز شوخ مزاجى وى ! نجست و افزودكه اگر او زمام امور را به دست بگيرد مردم را بر حق روشن و طريق آشكار رهبرى خواهد كرد.
در پايان , خطاب به عثمان كرد و گفت : گويا مى بينم كه قرى تو را به زعامت برگزيده اند و سرانجام تو بنى اميه و بنى ابى معيط را بر مردم مسلط كرده اى و بيت المال را مخصوص آنها قرار داده اى . و در آن هنگام گروههاى خشمگينى از عرب بر تو مى شورند و تو را در خانه ات مى كشند. سپس افزود: اگر چنين واقعه اى رخ داد سخن مرا به يادآور.
آن گاه رو به اعضاى شورا كرد و گفت : اگر يكديگر را يارى كنيد از ميوهء درخت خلافت , خود و فرزندانشان مى خوريد, ولى اگر حسد ورزيد و بر يكديگر خشم گيريد, معاويه گوى خلافت را خواهد ربود.
وقتى سخنان عمر به پايان رسيد محمد بن مسلمه را طلبيد و به او گفت : هنگامى كه مراسم دفن من بازگشتيد باپنجاه مرد مسلح اين شش نفر را براى امر خلافت دعوت كن و همه را در خانه اى گردآور و با آن گروه مسلح بر در خانه توقف كن تا آنان يك نفر را از ميان خود براى خلافت برگزينند. اگر پنج نفر از آنان اتفاق نظر كردند و يك نفر مخالفت كرد او را گردن بزن و اگر چهار نفر متحد شدند و دو نفر مخالفت كردند آن دو مخالف را بكش و اگر اين شش نفر به دودستهء مساوى تقسيم شدند, حق با آن گروه خواهد بود كه عبدالرحمان در ميان آنها باشد. آن گاه آن سه نفررا براى موافقت با اين گروه دعوت كند. اگر توافق حاصل نشد, گروه دوم را از بين ببر. و اگر سه روز گذشت و در ميان اعضاى شورا اتحاد نظرى پديد نيامد, هر شش نقر را اعدام كن و مسلمانان را آزاد بگذار تا فردى را براى زعامت خود برگزينند.
چون مردم از مراسم دفن عمر بازگشتند محمد بن مسلمه , با پنجاه تن شمشير بدست , اعضاى شورا در خانه اى گرد آورد و آنان را از دستور عمر آگاه ساخت .
نخستين كارى كه انجام گرفت اين بود كه طلحه , كه روابط او با على (ع ) تيره بود, به نفع عثمان كنار رفت . زيرامى دانست كه با وجود على (ع ) و عثمان , كسى او را براى خلافت انتخاب نمى كند; پس چه بهتر كه به نفع عثمان كناررود و از شانس موفقيت و انتخاب على (ع ) بكاهد. اما علت اختلاف طلحه با على (ع ) اين بود كه وى همچون ابوبكر,از قبيله تيم بود و پس از گزينش ابوبكر براى خلافت روابط قبيلهء تيم يا بنى هاشم به شدت تيره شد و اين تيرگى تامدتها باقى بود.
زبير كه پسر عمهء على (ع ) و على پسر دايى او بود, به جهت پيوند خويشاوندى كه با آن حضرت داشت , به نفع امام (ع ) كنار رفت . و سعد وقاص به نفع عبدالرحمان كنار رفت , زيرا هر دو از قبيلهء زهره بودند. سرانجام از اعضاى شورا سه تن باقى ماندند كه هر كدام داراى دو رأى بودند و پيروزى از آن كسى بود كه يكى از اين سه نفر به او تمايل كند.
در اين هنگام عبدالرحمان رو به على (ع ) و عثمان كرد و گفت : كدام يك از شما حاضر است حق خود را به ديگرى واگذار كند و به نفع او كنار رود؟
هر دو سكوت كردند و چيزى نگفتند. عبدالرحمان ادامه داد: شما را گواه مى گيرم كه من خود را از صحنهء خلافت بيرون مى برم تا يكى از شما را برگزينم . پس رو به على (ع ) كرد و گفت : با تو بيعت مى كنم كه بر كتاب خدا و سنت پيامبرعمل كنى و از روش شيخين پيروى نمايى .
على (ع ) آخرين شرط او را نپذيرفت و گفت : من بيعت تو را مى پذيرم , مشروط بر اينكه به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص ) و طبق اجتهاد و آگاهى خود عمل كنم .
چون عبدالرحمان از على (ع ) جواب منفى شنيد, خطاب به عثمان همان سخن را تكرار كرد. عثمان فوراً گفت :آرى . يعنى پذيرفتم .
آن گاه عبدالرحمان دست بر دست عثمان زد و به او به عنوان <امير مؤمنان >سلام گفت ! و نتيجهء جلسه به مسلمانان كه در بيرون خانه منتظر رأى شورا بودند گزارش شد.
نتيجهء شورا چيزى نبود كه على (ع ) از آغاز از آن آگاه نباشد. حتى ابن عباس نيز, پس از آگاهى از تركيب اعضاى شورا, محروميت قطعى على (ع ) را از خلافت براى بار سوم اعلام كرده بود .لذا وقتى فرزند عوف نقش خود را دربيعت با عثمان به خوبى ايفا كرد, على (ع ) رو به عبدالرحمان كرد و گفت :
تو به اميد اينكه عثمان خلافت را در آخر عمر به تو واگذارد او را انتخاب كردى , چنانكه عمر نيز ابوبكر را به همين اميد برگزيد. ولى اميدوارم كه خداوند ميان شما سنگ تفرقه افكند.
تاريخ نويسان آورده اند كه چيزى نگذشت كه روابط فرزند عوف با عثمان به تيرگى گراييد و ديگر با هم سخنى نگفتند تا عبدالرحمان در گذشت .(2)
اين فشردهء ماجراى شوراى شش نفرى خليفه دوم است . پيش از آنكه در بارهء اين برگ از تاريخ اسلام به قضاوت بپردازيم , نظر امام على (ع ) را دربارهء آن منعكس مى كنيم . امام (ع ) در خطبهء شقشقيه (خطبهء سوم نهج البلاغه) چنين مى فرمايد:
<حتى اذا مضى لسبيله جعلها فى جماعة زعم انى احدهم فيا لله و للشورى ! متى اعترض الريب فى مع الاول منهم حتى ];چچّب صرت اقرن الى هذه النظائر, لكنى اسففت اذا اسفوا و طرت اذ طاروا فصغى رجل منهم لضغفه و مال الاخر لصهره مع هن وهن >.
آن گاه كه عمر درگذشت امر خلافت را در قلمرو شورايى قرار داد كه تصور مى كرد من نيز همانند اعضاى آن هستم .خدايا از تو يارى مى طلبم دربارهء آن شورا. كى حقانيت من مورد شك بود آن گاه كه با ابوبكر بودم , تا آنجا كه امورز با اين افراد همرديف شده ام ؟! ولى ناچار در فراز و نشيب با آنان موافقت كردم و در شورا شركت جستم . ولى يك از اعضا به سبب كينه اى كه با من داشت (مقصود طلحه يا سعد و قاص است ) از من جهره برتافت و به نفع رقيب من كنار رفت وديگرى (عبدالرحمان ) به خاطر پيوند خويشاوندى با خليفه به نفع او رأى داد, با دو تن ديگر كه زشت است نامشان برده شود (يعنى طلحه و زبير).
در نهج البلاغه پيرامون شوراى عمر سخنى جز اين نيست . ولى براى اينكه خوانندگان از جنايات بازيكران و تعزيه گردانان صحنه سياست و تناقض گويى و غرض ورزى خليفه به خوبى آگاه شوند, نكاتى را يادآور مى شويم :
 

تجزيه و تحليل شوراى عمر

در اين تجزيه و تحليل , روى نقاط حساس حادثه انگشت مى گذاريم و از نقل مطالب جزئى خوددارى مى كنيم .
1- اينكه گروههاى مختلف به خليفهء دوم پيشنهاد مى كردند كه براى خود جانشينى برگزينده گواه آن است كه عامه ءمردم به طور فطرى درك مى كردند كه رئيس مسلمانان بايد در حيات خويش زعيم آيندهء جامعه اسلامى را برگزيند, چه در ير اين صورت ممكن است فتنه و فساد سراسر جامعه را فرا گيرد(1) و در اين راه خونهايى ريخته شود. مع الوصف ,
دانشمندان اهل تسنن چگونه مى گويند كه پيامبر گرامى (ص ) بدون اينكه جانشينى تعيين كند درگذشت ؟
2- پيشنهاد تعيين جانشين از جانب خليفه مى رساند كه طرح حكومت شورايى پس از درگذشت پيامبر (ص), طرح بى اساسى بوده و هرگز چنين طرحى وجود نداشته است ; و گرنه چگونه ممكن است در صورت صدور دستور صريح از جانب پيامبر (ص) دربارهء تشكيل شورا, به خليفهء دوم پيشنهاد تعيين جانشين شود؟
حكومت شورايى , كه صرف نظر از تعيين امام از جانب خدا عاقلانه ترين شيوهء حكومت است كه بشر مى تواند برگزينده , امرى است كه امروزه بر سر زبانها افتاده و طرفداران آن با آسمان و ريسمان بافى مى خواهند بگويند كه اساس حكومت در اسلام , مطلقاً و حتى پس از درگذشت پيامبر (ص), همان حكومت شورايى است . و شگفت آنكه چنين حكومتى در هيچ دوره اى از تاريخ اسلام اقامه نشده است .
آيا مى توان گفت كه صحابه و ياران پيامبر (ص ) همگى بر خطا و اشتباه رفته اند و دستور پيامبر را ناديده گرفته اند؟
3- عمر در پاسخ درخواست مردم گفت :
اگر ابوعبيده زنده بود او را به جانشينى خود بر مى گزيدم , زيرا از پيامبر شنيده ام كه وى امين اين امت است . و اگرسالم , مولاى ابى حذيفه , زنده بود او را جانشين خود مى ساختم زيرا پيامبر شنيده ام كه فرمود او دوست خداست .
وى در آن هنگام به جاى اينكه به فكر زنده ها باشد, به فكر مرده ها بود, كه علاوه بر مرده پرستى , بى اعتنايى به زندگانى است كه در عصر او مى زيستند.
از اين گذشته , اگر ملاك انتخاب ابوعبيده و سالم اين بود كه پيامبر اكرم (ص) آنان را امين امت و دوست خدا خوانده بود, پس چرا عمر يادى از فرزند ابوطالب نكرد؟ همو كه پيامبر درباره اش فرموده بود: <عى مع الحق و الحق مع على >(2) يعنى : على با حق و حق با على است .
او كه از مقام على (ع ), فضايل و روحيات پاك او, قضاوتهاى بى نظيرش , دلاوريهايش و علم او بر كتاب و سنت ,بيش از ديگران آگاه بود چرا نامى از على (ع ) نبرد و به ياد مردگانى افتاد كه هرگز كينه و حسد كسى را بر نمى انگيزند؟
4- اگر مقام و منصب امامت يك مقام الهى و ادامهء وظايف رسالت است , پس بايد در شناخت امام پيرو نص الهى بود و اگر يك مقام اجتماعى است بايد در شناخت او به افكار عمومى مراجعه كرد. اما گزينشن امام از طريق شورايى كه اعضاى آن از طرف خود خليفه تعيين شوند, نه پيروى از نص است و نه رجوع به افكار عمومى . اگر بايد خليفهء بعدرا خليفهء پيشين تعيين كند, چرا كار را به شوراى شش نفرى ارجاع مى دهد.
از ديد اهل تسنن , امام بايد از طريق اجتماع امت يا اتفاق اهل حل و عقد انتخاب شود و نظر خليفهء پيشين در اين كار كوچكترين ارزشى ندارد. ولى اكنون معلوم نيست كه چرا آنان بر اين كار صحه مى گذارند و تصويب شوراى شش نفرى را لازم الاجرا مى شمردند.
اگر انتخاب امام حق خود امت و در اختيار مردم است , خليفهء وقت به چه دليلى آن را از مردم سلب كرد و در اختيارشورايى گذارد كه اعضاى آن را خود او انتخاب كرده بود؟
5- به هيچ وجه روشن نيست كه چرا اعضاى شورا به همين شش نفر منحصر شد اگر علت گزينش آنان اين بود كه رسول خدا هنگام مرگ از آنان راضى بود, اين ملاك دربارهء عمار, حذيفهء يمانى , ابوذر, مقداد, ابى بى كعب و... نيز تحقق داشت .
مثلاً پيامبر (ص ) دربارهء عمار مى فرمود:
<عمار مع الحق و الحق معه يدور معه اينمادار>(3)
عمار محور حق است و حق بر وجود او مى گردد.
و دربارهء ابوذر مى فرمود:
<ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء على ذى لهجة اصدق من ابى ذر>(4)
زمين در برنگرفته و آسمان بر كسى سايه نيفكنده است كه راستگوتر از ابوذر باشد.
مع الوصف , چرا وى اين افراد را از عضويت شورا محروم ساخت و افرادى را برگزيد كه روابط اغل آنان با على (ع) تيره بود و در آن ميان تنها يك نفر خواهان آن حضرت بود و او زبير بود و چهار نفر ديگر كاملاً بر ضد امام بودند. تازه انتخاب زبير نيز در آينده به ضرر على (ع) تمام شد; زيرا زبير كه تا آن روز خود را همتاى على نمى ديد, در رديف اوقرار گرفت و سرانجام , پس از قتل عثمان , داعيهء خلافت پيدا كرد.
اگر ملاك عضويت در شورا بدرى و احدى و مهاجر بودن اشخاص بود, اين ملاكها در افراد ديگر نيز صدق مى كرد.چرا از ميان آنان اين گروه انتخاب شدند؟
6- خليفه ادعا داشت كه آنان را از اين نظر براى عضويت در شورا برگزيده است كه پيامبر اكرم (ص ) در هنگام مرگ از آنان راضى بود, حال آنكه وى در سخنان خود دربارهء اعضاى شورا, طلحه را طور ديگر معرفى كرده و به او گفته بود:تو در هنگام نزول آيهء حجاب سخنى گفتى كه رسول خدا بر تو خشم كرد و تا روز وفات از تو خشمگين بود.
حذظراستى , كدام يك از اين دو نظر نقل را بايد پذيرفت ؟
خليفه در انتقاد از اعضاى شورا سخنانى گفت كه صلاحيت اكثر آنان را براى خلافت و حتى عضويت شورا نفى مى كرد. مثلاً دربارهء زبير گفت : تو يك روز انسانى و روز ديگر شيطان !
آيا چنين شخصى مى تواند در شوراى خلافت شركت كند و خليفهء اسلام شود؟ اگر چنان مى شد كه او در روز شورابا نيت شيطانى در مجلس شركت مى كرد, باز دارندهء وى از افكار شيطانى چه بود؟
و دربارهء عثمان گفت : تو اگر خليفه شوى , بنى اميه و بنى ابى معيا را بر دوش مردم سوار مى كنى و... آيا فردى كه چنين روحيه اى دارد و بنابر تعصب خويشاوندى از حق منحرف مى شود شايستگى دارد كه عضو شوراى خلافت گردد و يا براى امت خليفه اى تعيين كند؟
7- خليفه از كجا مى دانست كه عثمان براى خلافت برگزيده خواهد شد و اقوام خود را بر دوش مردم سوار مى كند وروزى خواهد رسيد كه مردم بر ضد او قيام خواهند كرد؟ (و سپس از او خواست كه در چنين لحظات از او يادى كند!).
خليفه اين تفرس يا غيب گويى را از كجا به دست آورده بود؟ آيا جز اين است كه اعضاى شوراى تعيين خلافت راچنان ترتيب داده بود كه انتخاب عثمان و محروميت على (ع ) را قطعى مى ساخت ؟
8- با تمام كنجكاوى كه عمر در زندگى على (ع ) كرد نتوانست عيبى در او بجويد و فقط سخنى گفت كه بعدها نيزعمرو عاص آن را بهانه كرد و گفت : على شوخ و مزّاح است . (5)
عمر سعهء صدر و گذشت امام (ع ) و ناچيز شمردن امور مادى از جانب آن حضرت را شوخ مزاجى تلّقى مى كرد.آنچه بايد يك رهبر داشته باشد اين است كه در اجراى حق مصمم و در حفظ حقوق مردم با اراده باشد و امام على (ع ) مثل اعلاى اين خصيصه بود; به طورى كه خليفهء دوم , خود به اين حقيقت تصريح كرده و گفت : اگر تو زمام امور را دردست بگيرى مردم را بر حق آشكار و راه روشن رهبرى مى كنى .
9- چرا عمر براى عبد الرحمان بن عوف حقّ <وتو>قائل شد و گفت در صورت تساوى آراء, آن گروه مقدم باشد كه عبدالرحمان در ميان آنان است ؟
ممكن است گفته شود خليفه چاره اى جز اين نداشت . زيرا در صورت تساوى آراء بايد مشكل تساوى حل مى شد و خليفه با دادن حق وتو به عبدالرحمان اين مشكل را بر طرف ساخت .
پاسخ اين مطلب روشن است . زيرا دادن حق وتو به عبدالرحمان جز سنگين كردن كفه پيروزى عثمان نتيجهء ديگرنداشت . عبدالرحمان شوهر خواهر عثمان بود و قهراً در داورى خود عامل خويشاوندى را فراموش نمى كرد و حتى اگر, فرضاً شخص سليم النفسى بود, پيوند خويشاوندى , به طور ناخودآگاه , اثر خود را بر نظر او مى گذاشت .
عمر براى رفع اين مشكل مى توانست نظر گروه ديگرى را مرجع تصميم نهايى و فصل الخطاب معرفى كند و بگويدكه اگر دو گروه به طور مساوى رأى آوردند, رأى نهايى با طرفى باشد كه گروهى از ياران پاك پيامبر (ص ) با آن طرف موافق باشد, نه رأى عبدالرحمان , شوهر خواهر عثمان و فاميل سعد وقاص .
10- عمر, در حالى كه از درد به خود مى پيچيد, به حاضران در مجلس مى گفت : پس از من اختلاف نكنيد و از دودستگى بپرهيزيد, زيرا در اين صورت خلافت از آن معاويه خواهد بود و حكومت را از شما خواهد گرفت . مع الوصف به عبدالرحمان حق وتو مى دهد كه فاميل نزديك عثمان است و عثمان و معاويه , هر دو ميوهء درخت ناپاك بنى اميه هستند و خلافت عثمان مايهء استوارى حكومت معاويه پس از عثمان است .
شگفتا! خليفه گاهى اموال فرمانداران را مصادر و آنان را از مقامشان عزل مى كرد, ولى هرگز دست به تركيب حكومت معاويه نمى زد و او را در گردآورى اموال و تحكيم پايه هاى حكومت خود در شام آزاد مى گذاشت , با آنكه مى دانست او به صورت يك استاندار ساده , كه روش بسيارى از استانداران وقت بود, انجام وظيفه نمى كرد و درباره اوكمتر از دربار نمايندگان قيصر و كسرى نبود.
آيا نمى توان گفت كه زير كاسه نيم كاسه اى بوده است و هدف از اين كار, تحكيم موقعيت بنى اميه بوده كه از پيش ازاسلام دشمن خونى بنى هاشم بودند؟ آرى , هدف اين بود كه اگر روزى بنى هاشم در مركز اسلام (مدينه ) قدرتى پيداكردند و مردم به آنان گرويدند, يك قدرت خارجى نيرومند پيوسته مزاحم آنها باشد, همچنان كه شد.
11- عمر براى ابراز وارستگى خود مى گفت : به فرزندم عبدالله رأى ندهيد, زيرا او حتى شايستگى ندارد كه زن خود را طلاق دهد. ولى , با اين همه , او را مستشار شورا قرار داد و گفت : هرگاه اعضاى شورا سه رأى مساوى داشتند,طرفين تسليم نظر پيرم عبدالله شوند. ولى هرگز اجازه نداد حسن بن على و عبدالله بن عباس , عضو شورا يا مستشار] ّّاعضا باشند, بلكه گفت مى توانند در جلسه , به عنوان مستمع آزاد, شركت كنند!(6)
12- اصولاً چه مى شد كه عمر, مانند ابوبكر, على (ع ) را براى جانشينى انتخاب مى كرد و از اين طريق جلو بسيارى از مفاسد را مى گرفت ؟
در آن صورت , بنى اميه , از معاويه گرفته تا مروان , نه قدرت سركشى داشتند و نه جرأت و فرصت آن را. مسئلهء تيول و غارت بيت المال و تبعيض و سست اعتقادى مردم در نتيجهء رفتار دستگاه حاكمه و قوت گرفتن آداب و رسوم جاهليت , كه لگدمال اصول اسلام شده بود, نيز هيچ يك پيش نمى آمد.
نيروى فوق العادهء عقلى و جسمى و اخلاقى امام (ع ) و آن همه همت و شجاعت كه در راه نفاق و شقاق يارانش تحليل رفت , يكجا در راه توسعه و ترويج اصول ملكوتى و انسانى اسلام و جلب دل و جان اقوام و ملل مختلف به اسلام به كار مى رفت و مسلماً جهان و آدمى را سرنوشتى ديگر و آينده اى درخشانتر نويد و اميد مى داد.(7)
13- شگفتا! عمر از يك طرف عبدالرحمان را يكتا مؤمنى مى خواند كه ايمان او بر ايمان نيمى از مردم زمين سنگينى مى كند! و از طرف ديگر اين سرمايه دار معروف قريش را <فرعون امت >مى نامد. (8) و حقيقت , به گواهى
تاريخ , آن است كه عبدالرحمان بن عوف سرمايه دار و محتكر معروف قريش بود كه پس از مرگ , ثروت هنگفتى به ارث گذاشت .
يك قلم از ثروت او اين بود كه هزار گاو و سه هزار گوسفند و صد اسب داشت , و منطقهء <جرف >مدينه را با بيست گاو آب كش زير كشت مى برد.
او داراى چهار زن بود و هنگامى كه مرد به هر يك از زنانش هشتاد هزار دينار ارثيه رسيد و اين مبلغ يك چهارم ازيك هشتم ثروت او بود كه به زنان وى رسيد. وقتى يكى از زنان خود را در حال بيمارى طلاق داد, ارثيهء او را با 83هزاردينار مصالحه كرد.(9)
آيا مى توان گفت كه ايمان چنين كسى بر ايمان نيمى از مردم روى زمين برترى دارد؟
14- عبدالرحمان در انتخاب عثمان از در حيله وارد شد. نخست به على (ع ) پيشنهاد كرد كه طبق كتاب خدا و سنت پيامبر و روش شيخين رفتار كند; در حالى كه مى دانست روش شيخين , در صورت مطابقت با قرآن و سنت پيامبر, براى خود امر جداگانه اى نيست , و در صورت مخالفت با آن , ارزشى نخواهد داشت . مع الوصف اصرار داشت كه بيعت على (ع ) بر اين سه شرط استوار باشد و مى دانست كه امام على (ع ) از پذيرش شرط آخر سر باز خواهد زد.لذا وقتى آن حضرت دست رد بر چنين شرطى زد, عبدالرحمان موضوع را با برادر زن خود عثمان در ميان نهاد, و اوفوراً پذيرفت .
15- حكومت براى امام (ع ) وسيله بود نه هدف ; در حالى كه براى رقيب او هدف بود نه وسيله .
اگر امام (ع ) به خلافت از همان ديد مى نگريست كه عثمان , بسيار آسان بود كه در ظاهر شرط فرزند عوف را بپذيردولى در عمل از آن شانه خالى كند. اما آن حضرت چنين كارى نكرد, زيرا او هرگز حقى را از طريق باطل نمى طلبيد.
16- امام (ع ), از همان نخست , از دسيسهء خليفهء دوم و از منويات كانديداها آگاه بود. لذا وقتى از تركيب و شرايطشورا آگاه شد, به عموى خود عباس گفت : اين بار نيز ما از خلافت محروم شديم . نه تنها امام از اين نتيجه آگاه بود, بلكه جوانى مانند عبدالله بن عباس نيز وقتى از تركيب اعضاى شورا مطلع شد گفت : عمر مى خواهد كه عثمان خليفه شود.(10)
17- عمر به محمد بن مسلمه دستور داد كه اگر اقليت با اكثريت توافق نكردند فوراً اعدام شوند و اگر جناح مساوى شورا با جناحى كه عبدالرحمان در آن قرار دارد موافقت نكردند, فوراً كشته شوند و اگر كانديداها در ظرف سه روز درتعيين جانشين به توافق نرسيدند همگى از دم تيغ بگذرند و... .
بايد در برابر چنين اخطارهايى گفت : آفرين بر اين حريت ! در كجاى جهان اگر اقليتى در برابر اكثريت قرار گرفت بايدقتل عام شود؟!
زمام جامعهء اسلامى را, ده سال تمام , چنين مرد سنگدلى در دست گرفته بود كه نه تدبير صحيحى داشت و نه عاطفه و مروت انسانى و لذا مردم در مورد او مى گفتند:
<درة عمر اهيب من سيف حجاج >.
تازيانهء عمر مهيبتر از شمشير حجاج بود.
انتخاب عثمان براى خلافت آنچنان به بنى اميه پرو بال بخشيد و آن قدر قدرت و جرأت داد كه ابوسفيان , كه با عثمان از يك تيره و خانواده بود, روزى به احد رفت و قبر حمزه , سردار بزرگ اسلام , را كه در نبرد با ابوسفيان و يارانش كشته شده بود, زير لگد گرفت و گفت : اب يعلى , برخيز و ببين كه آنچه ما بر سر آن مى جنگيديم به دست ما افتاد.(11)
در يكى از روزهاى نخست از خلافت عثمان كه اعضاى خانواده در منزل او گرد آمده بودند, همين پير ملحد رو به حاضران گرد و گفت :
خلافت را دست به دست بگردانيد و كارگزاران خود را از بنى اميه انتخاب كنيد, زيرا جز فرمانروايى هدف ديگرنيست ; نه بهشتى هست و ته دوزخى !(12)
 


1- الامامة و السياسة, ج 1 ص 12 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 5
2- نام ابوبكر است , الامامة و السياسة, ج 1 ص 88
3- تاريخ يعقوبى , ج 2 ص 106 كامل ابن اثير, ج 2 ص 168 تاريخ جرجى زيدان , ترجمهء جواهر الكلام , ج 1 ص 159عد.
4- نقش وعاظ در اسلام , ص 84
5- تاريخ جرجى زيدان , ج 4 ص 35
6- النص و الاجهاد, ص 60 اجتهاد در مقابل نص (مترجم ), ص 275
7- مروج الذهب , ج 1 ص 42
8- الامامة و السياسة, ج 1 ص 22
9- تمام مطالب مذكور دربارهء شورا از شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد (ج 1 صص 188ـ 185 نقل و تلخيص شده است .
10- <لا تدع امة محمد بلا راع استخلف عليهم و لا تدعهم بعدك هملا فانى اخشى عليهم الفتنة>الغدير (ج 7 ص 133 چاپ بيروت , به نقل از الامامة و السياسة (ج 1 ص 22.
11- اين حديث به صورت متواتر از طريق محدثان اهل تسنن نقل شده است . به كتاب الغدير (ج 3 ص 156تا 159طبع نجف و 176تا 180چاپ بيروت ) مراجعه فرماييد.
12- ر.ك . الغدير, ج 9 ص 25 ط نجف .
13- محدثان فريقين اين حديث را به اتفاق نقل كرده اند و ما در كتاب شخصيتهاى اسلامى شيعه , ص 220مدارك آن راآورده ايم .
14- امام (ع ) اين تهمت را از عمرو عاص نقل كرده و چنين پاسخ مى گويد: <عجبا لابن النابغة يزعم لا هل اشام ان فى دعابة وانى امر تلعابة... لقد قال باطلاً و نطق آثماً>ر. ك : نهج البلاغه , خطبهء 82
15- تاريخ يعقوبى , ج 2 ص 112 الامامة و السياسة, ج 1 ص 24
16- اقتباس از: مرد نامتناهى , ص 144
17- الامامة و السياسة, ج 1 ص 24
18- الغدير, ج 8 ص 291 چاپ نجف و صفحهء 284چاپ لبنان .
19- كامل ابن اثير, ج 2 ص 45 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 13 ص 93
20- نقش وعاظ در اسلام , ص 151
21- الاستيعاب , ج 2 ص 290
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

ولادت پرشكوه فاطمه(س)‏

بسم الله الرحمن الرحيم

ولادت پرشكوه فاطمه(س)‏

فاطمه بضعة منى و هى نور عينى و ثمرة فؤادى و روحى التى بين جنبى و هى الحوراء الانسية:

«فاطمه پاره تن من است، و نور چشمان من، و ميوه دلم و روح من است و او حورى انسان صفت است»

* * *

پيامبر اسلام(ص) در آن سال كه سال پنجم بعثتش بود در سختترين شرائط و حالات به سر مى‏برد.

اسلام منزوى بود، و مسلمانان اندك نخستين، شديداً تحت فشار.

محيط مكه بر اثر شرك و بت پرستى و جهل و خرافات و جنگهاى قبايل عرب و حاكميت زور و بينوائى توده‏هاى مردم، تيره و تار بود.

پيامبر(ص) به آينده مى‏انديشيد، آينده‏اى درخشان از پشت اين ابرهاى سياه و ظلمانى، آينده‏اى كه با توجه به اسباب عادى و ظاهرى بسيار دور دست و شايد غير ممكن بود.

در همين سال حادثه بزرگى در زندگى پيامبر رخ داد، به فرمان خدا براى مشاهده ملكوت آسمانها به معراج رفت، و به مصداق «لنريه من آياتنا الكبرى» آيات عظيم پروردگار در پهنه بلند آسمان را با چشم خود ديد، و روح بزرگش بزرگتر شد، و آماده پذيرش رسالتى سنگيت‏تر توأم با اميد بيشتر.

در روايتى از اهل سنت و شيعه - كه هر دو بر آن تأكيد دارند - مى‏خوانيم: پيامبر(ص) در شب معراج از بهشت عبور مى‏كرد، جبرئيل از ميوه درخت طوبى به آن حضرت داد، و هنگامى كه پيامبر(ص) به زمين بازگشت نطفه فاطمه زهرا سلام اللّه عليها از آن ميوه بهشتى منعقد شد.

لذا در حديث مى‏خوانيم كه پيامبر(ص) فاطمه سلام اللّه عليها را بسيار مى‏بوسيد، روزى همسرش عايشه بر اين كار خرده گرفت، كه چرا اينهمه دخترت را مى‏بوسى؟!

پيامبر(ص) در جواب فرمود:

«من هر زمان فاطمه را مى‏بوسم، بوى بهشت برين را از او استشمام مى‏كنم».

و به اين ترتيب اين مولود بزرگ از عصاره پاك ميوه‏هاى بهشتى و از پدرى همچون پيامبر(ص)، و مادر ايثارگر و فداكارى همچون «خديجه» در روز بيستم جمادى الثانى گام به دنيا نهاد، و طعن و سرزنشهاى مخالفين كه پيامبر را بدون «نسل جانشين» مى‏پنداشتند، همگى نقش بر آب شد، و به مضمون سوره «كوثر» فاطمه زهرا چشمه جوشان براى ادامه دودمان پيامبر و ائمه هدى و خير كثير در طول قرون و اعصار، تا روز قيامت شد.

اين بانوى بهشتى (ص) نام داشت كه هر كدام از ديگرى پر معنى‏تر بود: 1- فاطمه، 2- صديقه، 3- طاهره، 4- مباركه، 5- زكيه، 6- راضيه، 7- مرضيه، 8- محدثه، 9- زهرا و هر يك بيانگر اوصاف و بركات وجود پربركت او است.

همين بس كه در نام معروفش «فاطمه» بزرگترين بشارت براى پيروان مكتبش نهفته است، چرا كه «فاطمه» از ماده «فطم» به معنى جدا شدن، يا باز گرفتن از شير است، و طبق حديثى كه از پيامبر گرامى اسلام(ص)‏ روايت شده به امير مؤمنان على(ع) ‏ فرمود:

«مى دانى چرا دخترم، فاطمه ناميده شد؟

عرض كرد:

بفرمائيد.

فرمود:

براى آنكه او و شيعيان و پيروان مكتبش از آتش دوزخ باز گرفته شده‏اند»!

از ميان نامهاى او نام «زهراء» نيز درخشندگى و فروغ خاصى دارد، از امام صادق(ع) پرسيدند:

چرا فاطمه را «زهراء» مى‏نامند؟

فرمود:

«زيرا زهراء به معنى درخشنده است و فاطمه چنان بود كه چون در محراب عبادت مى‏ايستاد و نور او براى اهل آسمانها پرتو افكن مى‏شد، همانگونه كه نور ستارگان براى اهل زمين [پرتو افكن است‏]. لذا زهراء نام نهاده شد».

هنگامى كه خديجه زنى با شخصيت و معروف به بزرگى بود، با پيامبر اسلام(ص) ‏ ازدواج كرد زنان مكه از او قطع رابطه كردند، و گفتند: او با جوان تهى دست و يتيمى ازدواج كرده و شخصيت خود را پائين آورده است!

اين وضع همچنان ادامه يافت تا اينكه خديجه باردار شد و جنينش كسى جز فاطمه زهرا نبود.

به هنگام وضع حمل به سراغ زنان قريش فرستاد و از آن‏ها خواست كه در اين ساعات حساس و پردرد و رنج به يارى او بيايند و تنهايش نگذارند، اما او با اين پاسخ سرد و درد آلود روبرو شد كه:

«تو سخن ما را گوش نكردى، با يتيم ابوطالب كه مالى نداشت ازدواج نمودى، ما نيز به كمك تو نخواهيم شتافت»!

خديجه با ايمان، از اين پيام زشت و بى معنى سخت غمگين شد، اما در اعماق دلش نور اميدى درخشيد كه خدايش او را در اينحال تنها نخواهد گذاشت.

لحظات سخت و بحرانى وضع حمل آغاز شد، او در محيط خانه تنها بود، و زنى كه او را كمك كند وجود نداشت، قلب او فشرده‏تر مى‏شد، و امواج خروشان بى مهريهاى مردم روح پاكش را آزار مى‏داد.

ناگهان برقى در افق روحش درخشيد، چشم بگشود و چهار زن را نزد خود ديد، سخت نگران شد. يكى از آن چهار زن صدا زد:

نترس و غمگين مباش. پرودرگار مهربانت ما را به يارى تو فرستاده است ما خواهران توايم.

من ساره‏ام!

و اين يك آسيه همر فرعون است كه از دوستان تو در بهشت خواهد بود.

آن ديگر مريم دختر عمران.

و اين چهارمى را كه مى‏بينى دختر موسى بن عمران، كلثوم است!

ما آمده‏ايم كه در اين ساعت يار و ياور تو باشيم.

و نزد او ماندند تا فاطمه بانوى اسلام ديده به جهان گشود.

آرى به مصداق‏

ان الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لاتحزنوا».

كسانى كه بگويند پروردگار ما اللّه است، فرشتگان بر آن‏ها نازل مى‏شوند و مى‏گويند نترسيد و اندوهى به خود راه ندهيد»

در اينجا نيز علاوه بر فرشتگان، ارواح زنان با شخصيت جهان به يارى خديجه با ايمان و پر استقامت شتافتند.

تولد اين مولود خجسته آنچنان پيامبر(ص) را خشنود كرد كه زبان به مدح و ثناى پرورگار گشود، و زبان بدخواهان كه او را ابتر مى‏خواندند، براى هميشه كوتاه شد.

خداوند مژده اين مولود پربركت را در سوره كوثر به پيامبرش داد و فرمود:

انا اعطيناك الكوثر.

فصل لربك وانحر

ان شانئك هو الابتر»:

ما سرچشمه جوشان خير كثير را به تو بخشيديم.

اكنون كه چنين است، براى پرودگارت نماز بجاى آور و تكبير گو!

مسلماً دشمن تو، ابتر است!


1. رياحين الشريعه، جلد1، صفحه .21
2. اين حديث را با مختصر تفاوتى «سيوطى» در درالمنثور و «طبرى» در ذخائر العقبى و «على بن ابراهيم» در تفسير خود نقل كرده‏اند. گرچه معروف است كه معراج در سالهاى آخر توقف پيامبر(ص) در مكه بوده، ولى به طورى كه از بعضى از روايات استفاده مى‏شود معراج مكرر اتفاق افتاده است، بنابراين منافاتى با تولد بانوى اسلام در سال پنجم بعثت ندارد.
3. اين حديث در بسيارى از كتب اهل سنت از جمله «تاريخ بغداد» و «صواعق ابن حجر» و «كنز العمال» و كتب ديگر آمده است .
4. مضمون اين حديث را گروهى از دانشمندان اهل سنت از جمله «طبرى» در «ذخائر العقبى» نقل كرده است.
5. سوره فصلت، آيه .30
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

پيغمبر اكرم (ص) در عصر جاهليت

بسم الله الرحمن الرحيم

پيغمبر اكرم (ص) در عصر جاهليت

سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است ؟ در ميان همه پيغمبران جهان , پيغمبر اكرم يگانه پيغمبرى استكه تاريخ كاملا مشخصى دارد ... الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت , در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستى بود , او هرگز بتى را سجده نكرد . البته عده قليلى بوده اند معروف به[ ( حنفا]( كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اينكه از اول تا آخر عمرشان , بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار , كار غلطى است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضى از آنها مسيحى شدند . اما پيغمبر اكرم در همه عمرش , از اول كودكى تا آخر , هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نكرد . اين , يكى از مشخصاتايشان است.

ب -پيش از بعثت براى خديجه كه بعد به همسرى اش در آمد , يك سفر تجارتى به شام انجام داد در آن سفر بيش از پيش لياقت و استعداد و امانتو درستكارى اش روشن شد او در ميان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود كه لقب[ ( محمد امين]( يافته بود امانتها را به او مى سپردند . پس از كه با او پيدا كردند , باز هم امانتهاى خود را به او مى سپردند , از همين بعثت نيز قريش با همه دشمنى اى رو پس از هجرت به مدينه , على ( عليه السلام ) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت كه امانتها را به صاحبان اصلى برساند .

ا در بسيارى از كارها به عقل او اتكا مى كردند . عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود كه پيغمبر اكرم سختبه آنها مشهور بود به طورى كه در زمان رسالت وقتى كه فرمود آيا شما تاكنون از من سخن خلافى شنيده ايد , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت مى شناسيم .

يكى از جريانهايى كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است , اين است كه وقتى خانه خدا را خراب كردند ( ديوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند , حجر الاسود را نيز برداشتند . هنگامى كه مى خواستند دو مرتبه آنرا نصب كنند , اين قبيله مى گفت من بايد نصب كنم , آن قبيله مى گفتمن بايد نصب كنم , و عنقريب بود كه زد و خورد شديدى روى دهد . پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلى ساده اى حل كرد . قضيه , معروف است , ديگر نمى خواهم وقت شما را بگيرم .

مسئله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست , مسئله احساس تأييدات الهى است . پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت , از كودكى خودش فرمود . از جمله فرمود من در كارهاى اينها شركت نمى كردم . . . گاهى هم احساس مى كردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مى كند . مى گويد من هفت سالم بيشتر نبود , عبدالله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود , عمارتى مى ساخت . بچه هاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمكدادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه ديگر سنگ حمل مى كردند . من هم مى رفتم همين كار را مى كردم . آنها سنگها را در دامنشان مى ريختند , دامنشان را بالا مى زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مى شد . من يك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اينكه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت, حس كردم كه من نبايد اين كار را بكنم , با اينكه كودكى هفت ساله بودم .

از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان , به اصطلاح متكلمين[ ( ارهاصات]( است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد . رؤياهاى فوق العاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مى ديده است . مى گويد من خوابهايى مى ديدم كه : | يأتى مثل فلق الصبح | مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اينچنين خوابهاى روشن مى ديدم . چون بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است, نه هر رؤيايى , نه رؤيايى كه از معده انسان بر مى خيزد , نه رؤيايى كه محصول عقده ها , خيالات و توهمات پيشين است . جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى كرد , ديدن رؤياهايى بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مى كرد , چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نيست , پراكنده است, و گاهى خوابروشن است ولى تعبيرش صادق نيست , اما گاه خواب در نهايت روشنى است , هيچ ابهام و تاريكى و به اصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است.

از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت , اين است كه - عرض كرديم - تا سن بيستو پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد .

پيغمبر فقير بود , از خودش نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه دار نبود . هم يتيم بود , هم فقير و هم تنها . يتيم بود , خوب معلوم است , بلكه به قول[ ( نصا ب](لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند . فقير بود , براى اينكه يكشخص سرمايه دارى نبود , خودش شخصا كار مى كرد و زندگى مى نمود , و تنها بود . وقتى انسان روحى پيدا مى كند و به مرحله اى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مى رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند . تنهايى روحى از تنهايى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست , ولى مطلب را روشن مى كند : شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را در ميان مردمى جاهل و بى ايمان قرار بدهيد . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند , او تنهاست. يعنى پيوند جسمانى نمى تواند او را با اينها پيوند بدهد . او از نظر روحى در يك افق زندگى مى كند و اينها در افق ديگرى . گفت[ : ( چندان كه نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است]( .پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود , همفكر نداشت . بعد از سى سالگى در حالى كه خودش با خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است , كودكى را در دو سالگى از پدرش مى گيرد و مىآورد در خانه خودش . كودك , على بن ابى طالب است . تا وقتى كه مبعوث مى شود به رسالت و تنهائيش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بين مى رود , يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك , مصاحب و همراهش فقط اين كودك است . يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد , غير از اين كودك نيست . خود على ( ع ) نقل مى كند كه من بچه بودم , پيغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خود سوار مى كرد و مى برد .

در بيست و پنج سالگى , معنى خديجه از او خواستگارى مى كند . البته مردم بايد خواستگارى بكند ولى اين زن شيفته خلق و خوى و معنويت و زيبايى و همه چيز حضرت رسول است . خودش افرادى را تحريك مى كند كه اين جوان را وادار كنيد كه بيايد از من خواستگارى كند . مىآيند , مى فرمايد آخر من چيزى ندارم . خلاصه به او مى گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مى فهمانند كه خديجه اى كه تو مى گويى اشرافو اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگارى كرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد . تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد . عجيب اين است :

حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است, ديگر دنبال كار بازرگانى نمى رود . تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود . آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحى اى كه او با قوم خودش پيدا كرده است , روز بروز زيادتر مى شود . ديگر اين مكه و اجتماع مكه , گويى روحش را مى خورد . حركتمى كند تنها در كوههاى اطراف مكه ( 1 ) راه مى رود , تفكر و تدبر مى كند . خدا مى داند كه چه عالمى دارد , ما كه نمى توانيم بفهميم . در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على ( ع ) كس ديگر , همراه و مصاحب او نيست .

ماه رمضان كه مى شود در يكى از همين كوههاى اطراف مكه - كه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل است - به نام كوه[ ( حرا]( كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( كوه نور ) خلوت مى گزيند . شايد خيلى از شما كه به حج مشرف شده ايد اين توفيق را پيدا كرده ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد . و من دو بار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق براى من نصيب بشود . براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعتطول مى كشد كه از پائين دامنه اين كوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى كشد تا پائين بيايد .

ماه رمضان كه مى شود اصلا به كلى مكه را رها مى كند و حتى از خديجه هم دورى مى گزيند . يك توشه خيلى مختصر , آبى , نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد . تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مى گذراند . البته گاهى فقط على ( ع ) در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على ( ع ) بوده , اين را من الان نمى دانم . قدر مسلم اين است كه گاهى على ( ع ) بوده است , چون مى فرمايد :

| و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحى | .

آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم .

از آن كوه پائين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى كرد . اينكه چگونه تفكر مى كرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزيد و چه عوالمى را در آنجا طى مى كرد , براى ما قابل تصور نيست . على ( ع ) در اين وقتبچه اى است حداكثر دوازده ساله . در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مى شود , او آنجا حاضر است . پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مى كند . هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چيزى را در اطراف خود احساس نمى كردند ولى على ( ع ) يك دگرگونيهايى را احساس مى كند . قسمتهاى زيادى از عوالم پيغمبر را درك مى كرده است , چون مى گويد :

| و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى | .

من صداى ناله شيطان را در هنگام نزول وحى شنيدم .

مثل شاگرد معنوى كه حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد , به پيغمبر عرض كرد : يا رسول الله ! آن ساعتى كه وحى داشت بر شما نازل مى شد , من صداى ناله اين ملعون را شنيدم . فرمود بله على جان !

| انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى | .

شاگرد من ! تو آنها كه من مى شنوم , مى شنوى و آنها كه من مى بينم , مى بينى ولى تو پيغمبر نيستى .

پاره اى از شب, گاهى نصف, گاهى ثلثو گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت با اينكه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدينه در تلاش بود , از وقت عبادتش نمى كاست او آرامش كامل خويش را در عبادت و راز و نياز با حق مى يافت عبادتش به منظور طمع بهشتو يا ترس از جهنم نبود , عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى يكى از همسرانش گفت : تو ديگر چرا آن همه عبادت مى كنى ؟ تو كه آمرزيده اى ! جواب داد : آيا يك بنده سپاسگزار نباشم ؟

بسيار روزه مى گرفت . علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان , يك روز در ميان روزه مى گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بكلى جمع مى شد و در مسجد معتكف مى گشت و يكسره به عبادتمى پرداخت , ولى به ديگران مى گفت: كافى است در هر ماه سه روز روزه بگيريد مى گفت : به اندازه طاقت عبادت كنيد , بيش از ظرفيت خود بر خود تحميل نكنيد كه اثر معكوس دارد .

با رهبانيت و انزوا و گوشه گيرى و ترك اهل و عيال مخالف بود , بعضى از اصحاب كه چنين تصميمى گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند مى فرمود : بدن شما , زن و فرزند شما و ياران شما همه حقوقى بر شما دارند و مى بايد آنها را رعايت كنيد .

در حال انفراد , عبادت را طول مى داد , گاهى در حال تهجد ساعتها سرگرم بود , اما در جماعتبه اختصار مى كوشيد , رعايت حال اضعف مامومين را لازم مى شمرد و به آن توصيه مى كرد .

يكي ازسوابق رسول خدااين است كه امي بود يعنيمكتب نرفته ودرس نخواندهبود و نزد هيچ معلمى نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابى آشنا نبوده است .

احدى از مورخان , مسلمان يا غير مسلمان , مدعى نشده است كه آن حضرت در دوران كودكى يا جوانى , چه رسد به دوران كهولت و پيرى كه دوره رسالت است , نزد كسى خواندن يا نوشتن آموخته است , و همچنين احدى ادعا نكرده و موردى را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت يكسطر خوانده و يا يك كلمه نوشته است .

مردم عرب , بالاخص عرب حجاز , در آن عصر و عهد به طور كلى مردمى بى سواد بودند . افرادى از آنها كه مى توانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار و انگشت نما بودند . عادتا ممكن نيست كه شخصى در آن محيط , اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفتمعروف نشود ...

خاور شناسان نيز كه با ديده انتقاد به تاريخ اسلامى مى نگرند كوچكترين نشانه اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نيافته , اعتراف كرده اند كه او مردى درس ناخوانده بود و از ميان ملتى درس ناخوانده برخاست. كارلايل در كتاب معروف الابطال مى گويد :

[ ( يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اينكه محمد هيچ درسى از هيچ استادى نياموخته است , صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود .

به عقيده من حقيقت اين است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود , جز زندگى صحرا چيزى نياموخته بود]( .

ويل دورانت در تاريخ تمدن مى گويد :

[ ( ظاهرا هيچ كس در اين فكر نبود كه وى ( رسول اكرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهميتى نداشت ء به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمى دانستند . معلوم نيست كه محمد شخصا چيزى نوشته باشد . از پس پيمبرى كاتب مخصوص داشت . معذلك معروف ترين و بليغ ترين كتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت](( 1 ) .

جان ديون پورت در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن مى گويد :

[ ( درباره تحصيل و آموزش , آنطورى كه در جهان معمول است , همه معتقدند كه محمد تحصيل نكرده و جز آنچه در ميان قبيله اش رايج و معمول بوده چيزى نياموخته است](( 2 ) .

كونستان ورژيل گيورگيو در كتابمحمد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت مى گويد :

[ ( با اينكه امى بود , در اولين آيات كه بر وى نازل شده صحبت از قلم و علم , يعنى نوشتن و نويسانيدن و فرا گرفتن و تعليم دادن است . در هيچيك از اديان بزرگ اين اندازه براى معرفت قائل به اهميت نشده اند و هيچ دينى را نمى توان يافت كه در مبدا آن , علم و معرفت اينقدر ارزش و اهميت داشته باشد . اگر محمد يك دانشمند بود , نزول اين آيات در غار ( حرا ) توليد حيرت نمى كرد , چون دانشمند قدر علم را مى داند , ولى او سواد نداشت و نزد هيچ آموزگارى درس نخوانده بود . من به مسلمانها تهنيت مى گويم كه در مبدا دين آنها كسب معرفت اينقدر با اهميت تلقى شده]((3).

گوستاو لوبون در كتاب معروف خود تمدن اسلام و عرب مى گويد :

[ ( اين طور معروف است كه پيغمبر امى بوده است , و آن مقرون به قياس هم هست , زيرا اولا اگر از اهل علم بود ارتباط مطالب و فقرات قرآن به هم بهتر مى شد , بعلاوه آن هم قرين قياس استكه اگر پيغمبر امى نبود نمى توانست مذهب جديدى شايع و منتشر سازد , براى اينكه شخص امى به احتياجات اشخاص جاهل بيشتر آشناستو بهتر مى تواند آنها را به راه راست بياورد . به هر حال , پيغمبر امى باشد يا غير امى , جاى هيچ ترديدى نيست كه او آخرين درجه عقل و فراست و هوش را دارا بوده است]((4) .

گوستاو لوبون به علت آشنا نبودن با مفاهيم قرآنى , و هم به خاطر افكار مادى كه داشته است سخن ياوه اى درباره ارتباط آيات قرآن و درباره عاجز بودن عالم از دركاحتياجات جاهل مى بافد و به قرآن و پيغمبر اهانت مى كند , در عين حال اعترافدارد كه هيچ گونه سندى و نشانه اى بر سابقه آشنايى پيغمبر اسلام با خواندن و نوشتن وجود ندارد .

غرض از نقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست . براى اظهار نظر در تاريخ اسلام و مشرق , خود مسلمانان و مشرق زمينيها شايسته ترند . نقل سخن اينان براى اين است كه كسانى كه خود شخصا مطالعه اى ندارند بدانند كه اگر كوچكترين نشانه اى در اين زمينه وجود مى داشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غير مسلمان پنهان نمى ماند .

رسول اكرم در خلال سفرى كه همراه ابو طالب به شام رفت , ضمن استراحت در يكى از منازل بين راه , برخورد كوتاهى با يك راهب به نام بحيرا ( 5 ) داشته است . اين برخورد , توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آيا پيغمبر اسلام از همين برخورد كوتاه چيزى آموخته است ؟

وقتى كه چنين حادثه كوچكى توجه مخالفان را در قديم و جديد برانگيزد , به طريق اولى اگر كوچكترين سندى براى سابقه آشنايى رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود مى داشت , از نظر آنان مخفى نمى ماند و در زير ذره بينهاى قوى اين گروه چندين بار بزرگتر نمايش داده مى شد .

براى اينكه مطلب روشن شود لازم است در دو قسمت بحث شود :

1 . دوره قبل از رسالت .

2 . دوره رسالت .

در دوره رسالت نيز از دو نظر بايد مطلبمورد مطالعه قرار گيرد :

1 . نوشتن .

2 . خواندن .

بعدا خواهيم گفت آنچه قطعى و مسلم است و مورد اتفاق علماى مسلمين و غير آنهاست اين است كه ايشان قبل از رسالت كوچكترين آشنايى با خواندن و نوشتن نداشته اند . اما دوره رسالتآن اندازه قطعى نيست . در دوره رسالت نيز آنچه مسلم تر استننوشتن ايشان است , ولى نخواندنشان آن اندازه مسلم نيست . از برخى رواياتشيعه ظاهر مى شود كه ايشان در دوره رسالت مى خوانده اند ولى نمى نوشته اند , هر چند رواياتشيعه نيز در اين جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراين و دلايل استفاده مى شود اين است كه در دوره رسالت نيز نه خوانده اند و نه نوشته اند .

براى اينكه دوره ما قبل رسالترا رسيدگى كنيم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنيم .

از تواريخ چنين استفاده مى شود كه مقارن ظهور اسلام , افرادى در آن محيط كه خواندن و نوشتن مى دانسته اند بسيار معدود بوده اند .

در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفى داستانى از او نقل مى كند كه به صراحت مى فهماند پيغمبر اكرم حتى در دوره رسالتنه مى خوانده و نه مى نوشته است ,

در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است . يعقوبى در جلد دوم تاريخ خويش مى گويد :

[ ( دبيران رسول خدا كه وحى , نامه ها و پيمان نامه ها را مى نوشتند اينان اند : على بن ابى طالب ( ع ) , عثمان بن عفان , عمرو بن العاص , معاوية بن ابى سفيان , شرحبيل بن حسنه , عبدالله بن سعد بن ابى سرح , مغيره بن شعبه , معاذ بن جبل , زيد بن ثابت , حنظلة بن الربيع , ابى بن كعب , جهيم بن الصلت , حصين النميرى]( ( 1 ) .

مسعودى در التنبيه والاشراف تا اندازه اى تفصيل مى دهد كه اين دبيران , هر كدام چه نوع كارى را به عهده داشته اند و نشان مى دهد كه اين دبيران بيش از اين توسعه كار داشته و نوعى نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميان بوده است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط مدیر  | 

مطالب جدیدتر
 

زندگی نامه ها - انواع میوه ها - موضوعات پزشکی - دارونامه - انواع ادعیه - زیست شناسی