ميرزا جهانگير خان شيرازي ( مدير روزنامه صوراسرافيل )



1- جهانگير شيرازي فرزند رجبعلي شيرازي در شيراز متولد شد، که از خانواده فقيري بود و تحت تعليم عمه اش قرار گرفت و توانست در تهران در مدرسه دارالفنون به تحصيل بپردازد.

2 - جهانگير شيرازي تصميم گرفت به انتشار روزنامه ( صوراسرافيل ) بپردازد که علامه دهخدا و ميرزا قاسم خان تبريزي با او همکاري کردند که ميرزا قاسم خان هم لقب ( صوراسرافيل ) يافت که بعدا وکيل و وزير شد.

3 - ميرزا جهانگير خان صوراسرافيل در حمله به محمدعليشاه و حکومت استبدادي مطالب مفصلي نوشت و شاه قاجار کينه او را به دل گرفت و در باغشاه او را به زنجير کشيد که ملک المتکلمين و صوراسرافيل را خفه کردند.

4 - علامه دهخدا بعدها روزنامه ( صوراسرافيل ) را در خارج از کشور با همکاري تقي زاده نشر داد و از جانبازي ميرزا جهانگير خان شيرازي همواره با تجليل ياد مي کرد.

5 - ميرزا جهانگير خان با انتشار 32 شماره روزنامه، زندگي خود را به خطر انداخت و در سن 34 سالگي به قتل رسيد که نامش در دفتر شهداي راه آزادي با خطوط برجسته ثبت گرديد.

ميرزا تقي خان اميرکبير

ميرزا تقي خان اميرکبير




ميرزا تقي خان اميرکبير اهل فراهان است و دست پرورده خاندان قائم مقام فراهاني. فراهان همچون تفرش و آشتيان مجموعاً کانون واحد فرهنگ ديواني و "اهل قلم" بود؛ ناحيه اي مستوفي پرور. چه بسيار دبيران و مستوفيان و وزيران از آن ديار برخاستند که در آن ميان چند تني به بزرگي شناخته شده، در تاريخ اثر برجسته گذارده اند. از اين نظر ميرزا تقي خان نماينده فرهنگ سياسي همان سامان است.

نام اصلي ميرزا تقي خان، "محمد تقي" است. زادگاهش "هزاوه" از محال فراهان عراق. هنوز هم در آنجا محله اي بنام "محله ميرزا تقي خاني" معروف است، و خانه پدريش نزديک تپه "يال قاضي" شناخته مي باشد. اسم او در اسناد معتبر (از جمله مقدمه پيمان ارزنةالروم، و قباله نکاح زنش عزت الدوله) "ميرزا محمد تقي خان" آمده است. رقم مهر و امضاي او نيز ترديدي در نام حقيقيش باقي نمي گذارد؛ بي گمان اسم "محمد" رفته رفته حذف گرديده و به ر"ميرزا تقي خان" شهرت يافته است.

خانواده پدري و مادري ميرزا تقي خان از طبقه پيشه ور بودند. پدرش به تصريح قائم مقام "کربلائي محمد قربان" بود که در خطاب او را "کربلائي" مي گفت. سجع مهرش "پيرو دين محمد قربان" بود. کربلائي قربان نخست آشپز ميرزا عيسي (ميرزا بزرگ) قائم مقام اول بود. پس از او همين شغل را در دستگاه پسرش ميرزا ابوالقاسم قائم مقام ثاني داشت.

کربلائي قربان بعدها ناظر و در واقع ريش سفيد خانه قائم مقام گرديد، و هميشه مورد لطف مخدوم خود بود. آنچه بنظر مي رسد کربلائي قربان خيلي هم بي چيز نبوده، بلکه آب و ملکي داشته و دست کم يک دانگه قريه حرآباد مال او بوده است. و نيز آنقدرها استطاعت داشته که به سفر حج برود.

سال تولد ميرزا تقي خان را تا اندازه اي که جستجو کرديم، هيچ مؤلف خودي و بيگانه اي ثبت نکرده است. در حل اين مجهول تاريخي، ما يک مأخذ اصلي و دو دليل در تأييد آن مأخذ بدست مي دهيم: زير تصوير اصيلي که به زمان صدارت امير کشيده اند مي خوانيم: "شبيه صورت... اتابک اعظم، شخص اول ايران، امير نظام در سن چهل و پنج سالگي". امير از 22 ذيقعده 1264 تا 20 محرم 1268 صدارت کرد. اشعاري که در ستايش مقام تاريخي او در کنار همان تصوير نگاشته شده، و تصريح به اينکه کارهاي سترگ از پيش برده است، نشان ميدهد که تصوير مزبور را در اعتلاي قدرت و شهرت امير کشيده اند. و آن سال 1267 است. با اين حساب و به فرض صحت رقم چهل و پنج سالگي تولد او به سال 1222، يا حداکثر يکي دو سال پيشتر بوده است

اما دليل معتبر تاريخي اينکه: در کاغذ قائم مقام خواهيم خواند که ميرزا تقي همدرس دو پسر او محمد و علي بوده است. مي دانيم که ميرزا محمد پسر اول قائم قام در 1301 در هفتاد سالگي درگذشت، و پسر ديگرش ميرزا علي در شصت و هفت سالگي درگذشت به سال 1300. يعني هر کدام از آن دو پسر قائم مقام، سي و يکي دو سال پس از امير زنده بوده اند. اختلاف سال تولد ميرزا تقي با دو همدرس خود هر چه باشد، به هر حسابي، امير در آخرين سال صدارتش 1268 بيش از پنجاه سال نداشته است.

امير دو زن گرفته است. زن اولش، دختر عمويش بود يعني دختر حاج شهباز خان. نام او را "جان جان خانوم" ذکر کرده اند. از او سه فرزند داشت: ميرزا احمد خان مشهور به "اميرزاده" و دو دختر که بعدها يکي زن عزيز خان آجودان باشي سردار کل، دوست قديم امير، گرديد. و ديگري به عقد ميرزا رفيع خان مؤتمن درآمد. زن امير در 1285 با دختر بزرگش سلطان خانم به زيارت مکه رفت، و ظاهرا يکي دو سال بعد، در آذربايجان درگذشت.

زن دوم امير، "ملکزاده خانم" ملقب به عزت الدوله يگانه خواهر تني ناصرالدين شاه بود. به گفته دکتر پلاک ميرزا تقي خان در زمان صدارت از زن اول خود جدا شد. عقد ازدواج با عزت الدوله روز جمعه 22 ربيع الاول 1265 انجام گرفت. ترتيب جشن عقد و عروسي را ميرزا نبي خان اميرتومان (پدر ميرزا حسين خان سپهسالار) بعهده داشت. عزت الدوله شانزده ساله بود. چنانکه قباله عقد زناشوئي مي نمايد، مهر عزت الدوله هشت هزار تومان نقد اشرفي ناصرالدين شاهي هجده نخودي، و يک جلد قرآن بود. راجع به ازدواج با عزت الدوله ضمن نامه امير به شاه خواهيم خواند که گفته بود: "از اول بر خود قبله عالم... معلوم است که نميخواستم در اين شهر صاحب خانه و عيال شوم. بعد، به حکم همايون و براي پيشرفت خدمت شما، اين عمل را اقدام کردم...." فداکاريهاي اين شاهزاده خانم در دوره تبعيد و آخرين روزهاي زندگي شوهرش، در خور ستايش است.

محيط خصوصي تربيت ميرزا تقي خان را دستگاه ميرزا بزرگ قائم مقام و پسرش ميرزا ابوالقاسم قائم مقام، آن دو وزير بزرگ عباس ميرزا، مي ساخت. ميرزا بزرگ در سال 1237 درگذشت. با حسابي که راجع به سن ميرزا تقي خان بدست داديم، ظاهراً در آن زمان هجده ساله بود. پس محضر ميرزا بزرگ را خوب درک کرده بود، و شايد هم پاره اي کارهاي دبيري او را مي کرد. امين الدوله هم به خدمت امير در "دايره ميرزا بزرگ قائم مقام" تصريح دارد.

در استحکام اخلاقي او ترديد نيست، و مظاهر عيني آن گوناگون است. يک جنبه اش اينکه در عزمش پايدار بود. نويسنده صدرالتواريخ که زير نظر اعتمادالسلطنه اين کتاب را پرداخته مي گويد: "اين وزير هم در وزارت مثل نادر شاه بود.... هم مانند نادر عزم ثابت و اصالت رأي داشته است". در موردي که نماينده انگليس خواست رأي امير را عوض کند، خود اعتراف دارد که "... سعي من و کوشش نماينده روسيه، و تلاش مشترک ما همه باطل است. کسي نميتواند ميرزا تقي خان را از تصميمش باز دارد". برهان استقلال فکر او همين بس که در کنفرانس ارزتةالروم بارها دستور حاجي ميرزا آقاسي را که مصلحت دولت نمي دانست، زير پا نهاد. شگفت اينکه حتي امر محمد شاه را نيز ناديده مي گرفت و آنچه را که خير مملکت تشخيص مي داد، همان را مي کرد. بي اثر بودن پافشاريهاي روس و انگليس و عثماني در رأي او، جاي خود دارد. اما يک دندگي بي خردانه نمي کرد. حد شناسي از خصوصيات سياسي اوست و چون مي ديد سياستي پيشرفت ندارد، روش خود را تغيير مي داد.

درستي و راست کرداري از مظاهر ديگر استحکام اخلاقي اوست؛ از اين نظر فساد ناپذير بود. قضاوت وزير مختار انگليس اين است: "پول دوستي که خوي ملي ايرانيان است در وجود امير بي اثر است". به قول رضاقلي خان هدايت که او را نيک مي شناخت: "به رشوه و عشوهً کسي فريفته نمي شد". دکتر پلاک اتريشي مي نويسد: "پولهايي که مي خواستند به او بدهند و نمي گرفت؛ خرج کشتنش شد".

جنبه ديگر خوي استوار امير اينکه به گفته و نوشته خويش اعتبار مي نهاد. واتسون مي نويسد: "امير نظام به آساني به کسي قول نمي دهد. اما هر آينه انجام کاري را وعده مي کرد، بايد به سخنش اعتماد نمود و انجام آن کار را متحقق شمرد". امير خود به اين خصلت خود مي باليد. به قول نويسنده صدرالتواريخ "از براي حکم خود ناسخ قرار نمي داد. هر چه مي گفت بجا مي آورد، بهيچ وجه حکم او ناسخ نداشت".

دلير و جسور بود. پسر کربلائي قربان زماني که به مکتب مي رفت، از مخدوش تقاضاي قلمتراشي کرد. چون خواهش او برآورده نشد، چنان نامه اي به قائم مقام فرستاد که او خود مي گويد:"ببين چه تنبيهي از من کرده است. عجبتر اينکه بقال نشده ترازو وزني آموخته". اگر داستانهائي که از دوران جواني و خدمت ديواني او آورده اند، افسانه سازي صرف هم باشند، باز روشنگر همان فطرت او هستند.

رفتاري متين و سنگين داشت. به شخصيت خويش مغرور بود و نسبت به کارداني و صفات برجسته اش آگاه. اما تعجب اينکه نامجو و شهرت خواه نبود. دليل ما اين است: هر چه که به حکام ولايات و نمايندگان سياسي بيگانه در اصلاح امور مملکت نگاشته، همه را به نام شاه و امر او قلمداد کرده است. مهمتر اينکه در سرتاسر روزنامه وقايع اتفاقيه زمان صدارتش، از تجليل ميرزا تقي خان خبري نيست. فقط چهار جا اسمش آمده و آن هم به حکم ضرورت.

او را به مناعت طبع مي شناختند که از مظاهر غرور نفساني اش بود، و به خواري تن در نمي داد. نماينده انگليس ضمن اينکه به حيثيت خواهي و حساسيت ميرزا تقي خان در روابط با بيگانگان اشاره مي کند، مي گويد: "هيچ گاه حاضر نيست رفتار متکبرانه کسي را تحمل کند". حتي وقتي که مورد بي مهري شاه واقع گشت و زمان عزلش فرا رسيد، حيثيت پرستي خود را از دست نداد. به شاه نوشت: "اگر حقيقة مقصودي دارند، چرا آشکار فرمايش نميفرمايند... بديهي است اين غلام طالب اين خدمات نبوده و نيست و براي خود سواي زحمت و تمام شدن عمر حاصلي نمي داند. تا هر طور دلخواه شماست؛ به خدا با کمال رضا طالب آنست".



مأموريت هاي سياسي
مأموريت روسيه و ايروان

ميرزا تقي خان از زماني که منشي دستگاه قائم مقام بود تا وقتي که به صدارت رسيد، به سه مأموريت سياسي رفت. به روسيه، ايروان و به عثماني. اين سفرها از نظر ماهيت و مقام و مسئوليت او بکلي متفاوت بودند. در سفر روسيه که همراه خسرو ميرزا رفت (45-1244) جوان بيست و دو ساله و در زمره دبيران بود. نه سال بعد که با ناصرالدين ميرزاي وليعهد، براي ملاقات تزار روس روانه ايروان شد (1253) وزارت نظام آذربايجان را برعهده داشت. پس از شش سال که به سفارت فوق العاده ارزنةالروم برگزيده شد، با مقام وزارت، به نمايندگي مختار دولت در آن کنفرانس (63-1259) شرکت جست.



دانش و فرهنگ جديد
دارالفنون
انديشه امير در بناي دارالفنون از يک سرچشمه الهام نگرفته بود، بلکه حاصل مجموع آموخته هاي او بود. آکادمي و مدرسه هاي مختلف روسيه را ديده بود؛ در کتاب جهان نماي جديد که به ابتکار و زير نظر خودش ترجمه و تدوين شد، شرح دارالعلمهاي همه کشورهاي غربي را در رشته هاي گوناگون علم و هنر با آمار شاگردان آنها خوانده بود؛ و از بنيادهاي فرهنگي دنياي جديد خبر داشت.

وجهه نظر امير را در ايجاد دارالفنون بايد بدرستي بشناسيم. ذهن امير در اينجا در درجه اول معطوف به دانش و فن جديد بود، و بعد به علوم نظامي توجه داشت. اين معني از مطالعه تطبيقي برنامه درسهاي دارالفنون، و نامه هاي امير راجع به رشته تدريس استاداني که استخدام شدند، روشن مي گردد. رشته هاي اصلي تعليمات دارالفنون بنحوي که او در نظر گرفته بود عبارت بودند از: پياده نظام و فرماندهي، توپخانه، سواره نظام، مهندسي، رياضيات، نقشه کشي، معدن شناسي، فيزيک و کيمياي فرنگي و داروسازي، طب و تشريح و جراحي، تاريخ و جغرافيا، و زبان هاي خارجي. مدرسه هفت شعبه داشت، و پاره اي مواد مزبور مشترک بود. در ضمن بايد دانسته شود که براي فنون نظامي دستگاه تعليماتي جداگانه اي در خود تشکيلات لشکري تعبيه نهاد، و شعبه علوم جنگي دارالفنون مکمل آن بشمار مي رفت.

سنگ بناي دارالفنون در اوائل 1266 در زمين واقع در شمال شرقي ارک سلطنتي که پيش از آن سربازخانه بود نهاده شد. نقشه آن را ميرزا رضاي مهندس که از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل به انگلستان رفته بود کشيد؛ و محمدتقي خان معمارباشي دولت آن را ساخت. و شاهزاده بهرام ميرزا به کار بنائي آن رسيدگي مي کرد. ساختمان قسمت شرقي دارالفنون تا اواخر 1267 به انجام رسيد و مورد استفاده قرار گرفت. بـقـيـه آن تا اوايــل سـال 1269 پايان يافت. چهار طرف مدرسه را پنجاه اطاق "منقش مذهب" هر کدام به طول و عرض چهار ذرع ساخته جلو آنها را ايوانهاي وسيع بنا نمودند. در گوشه شمال شرقي تالار تئاتر احداث شد. در پشت دارالفنون کارخانه شمع کافوري و آزمايشگاه فيزيک و شيمي و دواسازي برپا نمودند. چاپخانه اي هم ضميمه آن گرديد، به علاوه کتابخانه و سفره خانه اي ساختند. در ورودي دارالفنون به طرف خيابان ارک "باب همايون" باز مي شد؛ در کنوني آن در خيابان ناصريه به سال 1292 ساخته شد.

روزنامه وقايع اتفاقيه
بناي روزنامه وقايع اتفاقيه به سال 1267 از ارزنده ترين تأسيسات اجتماعي امير است.

بنيانگزار روزنامه در ايران ميرزا صالح شيرازي است. از شاگرداني بود که در زمان عباس ميرزا براي تحصيل علوم جديد به انگلستان رفت. ضمناً به ذوق خود فن چاپ را آموخت، و از جمله کساني است که در ايران مطبعه سنگي را تأسيس نمود. به علاوه او را پيشرو انديشه هاي سياسي جديد مغرب زمين در ايران مي شناسيم. ميرزا صالح نخستين روزنامه ايران را در زمان محمد شاه به سال 1252 در تهران بر پا کرد. روزنامه اي بود که ماهي يکبار با چاپ سنگي منتشر مي شد، و بيش از چند سالي دوام نکرد.

ذهن امير درباره روزنامه و ارزش سياسي و مدني آن خوب روشن بود، و از روزنامه هاي فرنگستان آگاهي داشت. حتي خوانده بود که: در شهر فرانکفورت آلمان (امير اساساً به دولتهاي آلماني توجه خاص داشت) باسمه کردن کاغذ اخبار که از تاريخ 1651 مسيحي.. بنا شده، الي حال مطلقاً بسته نشده، و هميشه در کار باسمه اخبار است. توجه ميرزا تقي خان معطوف به دو معني بود: يکي اطلاع يافتن دولت از اوضاع جهان، و ديگر پرورش عقلاني مردم و آشنا کردن آنها به دانش جديد و احوال ديگر کشورها.

شماره اول روزنامه وقايع اتفاقيه روز جمعه پنجم ربيع الثاني 1267 (هفتم فوريه 1851) انتشار يافت. در صفحه اول علامت شير و خورشيد ايران و عبارت "يا اسدالله الغالب" نگاشته شده بود. اين شماره به عنوان "روزنامچه اخبار دارالخلافه تهران" منتشر گرديد. از شمارهً دوم به نام "وقايع اتفاقيه" خوانده شد. و تا ده سال بعد (1277 ه.ق.) به همين اسم نشر مي شد. در اين سال هنگام تصدي ميرزا ابوالحسن خان غفاري کاشاني صنيع الملک، نام آن تغيير کرد و از شماره 474 به روزنامه "دولت عليه ايران" مبدل شد؛ و ضمناً به شکل روزنامه مصور درآمد. اين نخستين روزنامه مصوري است که در ايران انتشار يافت. ديري نگذشت که دوباره اسم آن تغيير کرد و به روزنامه "دولتي" بدل شد. پس از آن به نام "روزنامه ايران" منتشر گرديد و تا انقلاب مشروط همين اسم را حفظ کرد.

وقايع اتفاقيه روزنامه هفتگي بود، با چاپ سنگي بطبع مي رسيد. شيوه نگارش آن ساده و روشن و بکلي خالي از تقليد و تکلف بود. تا شماره هفدهم آن روزهاي جمعه پيش از ظهر انتشار مي يافت، از شماره هجدهم به بعد انتشارش به روزهاي پنجشنبه موکول گرديد. تا شماره 656 انتشار هفتگي آن مرتب بود، از آن پس گرفتار بي نظمي شد. بهاي تک شماره آن در سرتاسر ايران ده شاهي، و اشتراک ساليانه اش 24 ريال بود. چون به گوش دولت رسيد که کارکنان ولايات سواي بهاي روزنامه چيزي از مردم به نام"خدمتانه" گرفته اند؛ اعلام شد که قيمت آن "در کل شهرهاي ممالک محروسه بدون اخراجات ديگر" همان ده شاهي است، و مطالبه کردن چيزي بيش از آن "بسيار خلاف رأي امناي دولت" است.

مدير روزنامه، حاجي ميرزا جبار ناظم المهام کنسول سابق ايران در بغداد بود. "مباشر" روزنامه "ادوارد برجيس"ر انگليسي، و نويسنده آن "عبدالله ترجمه نويس" بود. روزنامه در مطبعه حاجي عبدالمحمد استاد مطبعه چي چاپ مي گرديد. حيف که ميرزا صالح دوست ديرين امير درگذشته بود، وگرنه هيچ کس شايسته تر از او براي کار روزنامه نبود.

کاهش قدرت روحاني
سياست مذهبي امير دو جهت ثابت و مشخص داشت: کاستن نفوذ روحاني و منع دخالت در سياست؛ آزادي و مداراي ديني.

قبلا بگوئيم که امير نه دشمن دين بود و نه بدخواه روحانيت؛ اين معني را در تحليل شخصيت فردي او باز نموديم که خود ديندار بود و مقيد به اصول و آداب مذهبي. اما از تعصب آزاد بود و به گفته اعتضادالسلطنه زهد خشک را استهزاء مي کرد. برخورد دولت امير با دستگاه روحاني زاده دو عامل اصلي بود: يکي دخل و تصرف عالمان دين در کار سياست، دوم سنت پرستي و ظلمت هيأت روحاني. در واقع سياست عمومي امير در کاستن قدرت روحاني متوجه امام جمعه ها و شيخ الاسلامها مي گرديد که در افکار قاطبه مردم نفوذ داشتند، مروج کهنه پرستي و ناداني بودند، سراي آنان مصون و جاي تحصن بود. از اين راه اعمال قدرت مي نمودند و در سياست مداخله مي کردند. امير چنين حق و مسئوليتي را براي روحانيون نمي شناخت. به علاوه نفوذ و رويه ايشان را مانع پيشرفت نقشه اصلاح و ترقي مي دانست.

از لحاظ شناختن زمينه فکري جامعه ما در اين زمان بايد دانست که از يک سو، انديشه تفکيک سياست از دين در ايران شناخته گرديده بود. در ترجمه تاريخ پطر کبير نوشته ولتر آمده که پطر به کشيشان و دانايان گفت: "مهام سلطنت و انجام امور دولت با من است، و مرا با تشخيص و امتياز مذهب و دين کاري نيست". از سوي ديگر تجربه آموخته بود که ظلمت روحاني و دخالت ملايان در امر مملکت داري، سد راه اصلاح طلبي و نوجوئي است. و آنچه بيشتر در ذهن امير تأثير کرده بود، همين بود. ميرزا صالح شيرازي در سفرنامه ارزنده خود راجع به احوال عثماني نکته انديشيده اي را مي آورد: "مادامي که سلسله عليه ملاها خود را مدخل به دولت عثماني نمايند، هرگز دولت مزبور ترقي نخواهد کرد... في الواقع هر دولتي که ملاها خود را مدخل آن نموده، بنا را به حيله بازي گذاردند هرگز آن دولت و آن ولايت ترقي نخواهد کرد".

همين معني در سخن امير به کنسول انگليس و سفير آن دولت نمايان است. هنوز بيش از نه ماه از صدارتش نگذشته بود که کنسول از تبريز به ديدن او آمد، و در گزارش خود نوشت: "امير نظام مصمم است که جلو نفوذ روحانيان را بگيرد، گر چه مي داند کاري است بس دشوار و پر خطر. ولي متذکر شد که دولت عثماني وقتي در راه تجديد نيروي خود توفيق يافت که نفوذ علما را دهم شکست. و گفت او هم همين کار را خواهد کرد، و يا سرش را بر باد خواهد داد". همچنين وقتي که اختلاف امير با امام جمعه تهران بالا گرفت - و شيل پاي بميان نهاد، امير گفت:ر"يا بايد در برابر ادعاها و دخالتهاي امام جمعه ايستادگي کنم، يا دست از سياست و زمامداري بکشم. متأسفانه اين خاص علماي پايتخت نيست، در سرتاسر ايران، ملايان کم يا بيش در پي قدرت هستند و ميخواهند در امور سياسي و دنياوي دخل و تصرف نمايند".

با اين وجهه نظر، تصادم قدرت دولت و دستگاه روحاني امري محتوم بود. تحريک امام جمعه تهران به برانگيختن مردم شهر عليه امير، داستان معجزه کردن امامزاده تبريز و مداخله شيخ الاسلام و امام جمعه آذربايجان، و ايستادگي آنان در برابر دولت - آن کشمکش پنهاني را آشکار ساخت.

آغاز اختلاف امير را با ميرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران، شيل بيان مي کند: "وزير مختار روسيه بتازگي انفيه دان الماس نشاني که روي آن صورت امپراطور روس نقش شده بود، به امام جمعه هديه کرد. هديه امپراطور موجب حرف و گفتگو شد، و ميان علما و افراد صاحب نفوذ ايجاد همچشمي زياد نمود. امام جمعه از مرحمت تزار بخود مي باليد، و بعمد نمي خواهد موضوع آن تحفه را به اطلاع شاه و امير نظام برساند. ميانه او و امير هم چندان گرم نيست. پس از چند روزي امير به وي پيغام فرستاد که رفتار او در پذيرفتن آن هديه، و اطلاع ندادن به دولت بسيار ناپسند و ناشايست مي باشد. امام جمعه از حسد روحانيون آگاه گشته بود، بهراسيد و روز بعد انفيه دان و نامه وزير مختار روس را به نظر امير رسانيد".

بايد دانست که دستگاه امام جمعه تهران همواره مورد توجه سفارتخانه هاي روس و انگليس بود، و هر دو سعي داشتند دست کم با آن روابط نيکو و نزديکي داشته باشند. و اسناد ما حکايت مي کند که آن دستگاه هيچگاه از آلودگي سياسي پاک نبود. ميرزا محمد مهدي امام جمعه عموي ميرزا ا بوالقاسم، همان کسي است که دستگيري قائم مقام را به وزير مختار انگليس "تهنيت" گفت. همچنين بنا بر نوشته وزير مختار، يکي از معتمدان خود را به سفارت فرستاد تا "مراتب شادماني و خرسندي امام جمعه و همه طبقات مردم را از آن بابت ابراز دارد. و نيز بگويد که جملگي معتقدند بر اثر کوششهاي من (وزير مختار) بود که خوشبختانه توانستند از دست قائم مقام، يعني آن افت بدتر از طاعون رهائي يابند".

سقوط و تباهي
فرمان شاه بر عزل امير صادر شد.

نخست از صدارت و پيشکاري شاه برکنار گشت، ولي مقام امارت نظام همچنان در دست او ماند. پيام شاه در چهارشنبه هجدهم محرم 1268 (سيزدهم نوامبر 1851) شب هنگام به ميرزا تقي خان ابلاغ گرديد، و دستخط عزل فردا صبح (پنجشنبه نوزدهم محرم) به امير رسيد. عين دستخط به ما نرسيده؛ اما آنچه ميرزا احمد وقايع نگار آورده، درست و نزديک به اصل است؛ و مضمون آن در اسناد رسمي نيز منعکس مي باشد:

« چون صدارت عظمي و وزارت کبري زحمت زياد دارد، و تحمل اين مشقت بر شما دشوار است، شما را از آن کار معاف کرديم. بايد به کمال اطمينان مشغول امارت نظام باشيد. و يک قبضه شمشير و يک قطعه نشان که علامت رياست کل عساکر است، فرستاديم و به آن کار اقدام نمائيد؛ تا امر محاسبه و ساير امور را به ديگران از چاکران که قابل باشند واگذاريم».

گزارش برکنار شدن امير را از وزير مختار انگليس بشنويم:

« در نامه هاي سابق اطلاع داده بودم که اوضاع عمومي حکايت از اين مي کند که نفوذ امير نظام کاهش گرفته است. ولي بعيد بود که دولتش به اين زوديها ساقط گردد. ديشب به فرمان شاه گارد سلطنتي که از چهارصد نفر تشکيل مي شود، احضار گرديدند و امناي دربار نيز به کاخ پادشاه آمدند. به دنبال آن به امير نظام پيغام رفت که: از مسئوليت وزارت معاف است، ولي همچنان امارت نظام را به عهده خواهد داشت. در نظر مردم حادثه اي نامنتظر بود، همچنين براي خود امير نابهنگام؛ چه تا ديروز مقامش استوار بود. برانداختن دولت امير نظام بيشتر نتيجه توطئه و نيرنگ اندرون شاه است که در رأس آن مهدعليا مادر شاه قرار دارد، گر چه امير داماد اوست. برخي کيفيات خارجي نيز در آن مؤثر افتاد. صدراعظم تازه هنوز گمارده نشده، اما چنانکه چند ماه پيش اطلاع داده بودم، و حالا محرمانه آگاه گرديدم، ميرزا آقاخان اعتمادالدوله به جاي امير نظام خواهد نشست.... نامزد ديگر صدارت مستوفي الممالک است؛ رفتارش محترمانه است و در فن ماليه مهارت دارد. اما از جهات ديگر شخصي نيست که بتواند مقام صدارت را به عهده بگيرد».

گزارش شيل در حد خود درست است. ضمناً عزل امير غير منتظره نبود. در نامه هاي امير به شاه ديديم که زمينه عزلش فراهم گشته و او خود در انتظارش بود. نکته ديگر اينکه در آن گزارش و ديگر گزارشهايي که وزير مختار به لندن فرستاده، پاره اي حقايق را اصلا متذکر نگرديده است. در اين مورد خانوم وزير مختار مي نويسد: همان وقتي که شاه دستور احضار چهارصد تن گارد شاهي را داده بود، يکي از دوستان شوهرش شبانه نامه اي فرستاد و آن خبر سهمناک را رساند. يک ساعت بعد کاغذ دومش رسيد که همه آن تدابير احتياطي عليه امير نظام بوده است. اما تدابيري که هيچ ضرورت نداشت. به علاوه شيل توضيح نمي دهد که "برخي کيفيات خارجي که در عزل امير مؤثر افتاد"، چه بوده است.

علاوه بر مهدعليا و ميرزا آقا خان نوري که ارکان توطئه عزل امير را مي ساختند - در صدرالتواريخ نام ميرزا يوسف مستوفي الممالک نيز برده شده است. و مأخذ نوشته صدرالتواريخ گفته ميرزا جبار پيشخدمت مخصوص است؛ اين اندازه مي دانم که مستوفي الممالک چندان ميانه خوبي با ميرزا تقي خان نداشت، گر چه امير نسبت به او مهربان بود. اما شرکت او در قضيه عزل امير بر ما روشن نيست.

شاه به ياد وزيرش مي گريست. چون از ديدارش شرمنده مي گشت، از او پرهيز مي جست. به او مي گويد: «قلب من آرزوي شما را مي کند»، تا هستم و هستي دوستت دارم، اگر کسي بد شما را بگويد «پدرسوخته ام اگر او را جلو توپ نگذارم»؛ بيا «من و شما يکي باشيم و با هم کار کنيم»! شمشير خود و حمايل گردنش را باز کرد به او فرستاد: «براي خدا آنها را قبول کنيد و فردا بيائيد مرا ببينيد». اين بيان به عواطف شاه و وزير نمي ماند، اما سخناني است که شاه نوشته. معلوم است در درونش خلجاني بود زاده جنگ شور و عاطفه و ادراک با سياست و تلقينات ذهني درباريان. اينکه مي نويسد: « اي کاش هرگز پادشاه نبودم... که چنين کاري بکنم »، نشانه اي است از ناتواني نفساني شاه که نمي توانست اراده خود را بر اطرافيانش تحميل گرداند.

ميرزا آقاخان نوري اعتمادالدوله به صدارت گمارده شد.

اين انتصاب در 22 محرم 1268 (17 نوامبر 1851) چهار روز پس از عزل ميرزاتقي خان انجام گرفت. تا اينجا دانستيم که امير هنوز در دل شاه جاي داشت، و او نسبت به وزير سابق خود مهربان بود. حتي احتمال مي رفت که امير از نو به مقام صدارت باز گردد. با تعيين صدراعظم جديد کار امير به مرحله تازه اي افتاد، يک قدم به سقوط نزديکتر شد؛ اما چنانکه خواهيم ديد احتمال بازگشت امير به زمامداري منتفي نبود.

سابقه ميرزا آقاخان را از گزارش سفير انگليس مي آوريم: « ميرزا آقاخان همان کسي است که در زمان محمد شاه بر اثر حرفهاي ناشايسته اي که از او شنيده شد و اختلاس و دستبردي که به مال ديوان زده بود، به چوبش بستند و به کاشان تبعيدش کردند. پيش از جلوس ناصرالدين شاه از کاشان فرار کرد، و آمد در نزديکي تهران بست نشست. سرهنگ فرانت به مهد عليا که که در آن زمان همه کاره بود، سفارش نمود که از وجود او در امور کشور استفاده نمايد و اجازه دهد به سراي مهد عليا وارد گردد. مادر شاه در پاسخ کتبي خود گفت که: حرمت ميرزا آقاخان را نگاه خواهد داشت. پس از آن از تحصن بيرون آمد و يکسره به اين سفارتخانه آمد؛ از اينجا به همراه يکي از کارکنان سفارت به خانه مهد عليا رفت. فرانت نامه اي به ناصرالدين شاه نگاشت و شفاعت او را نمود. شاه نيز براي خاطر کاردار سفارت ما او را عفو کرد. مهدعليا نيز اطمينان کتبي سپرد که ميرزا آقا خان از هر جهت ايمن خواهد زيست. از اين تاريخ به بعد ميرزا آقا خان تحت حمايت سفارت انگليس مي باشد، و اين حقيقت را همه شهر مي دانند».

شيل درباره ميرزا آقاخان به پالمرستون مي نويسد: « دامنش ملوث به پول پرستي است و مطلقاً در قيد آن نيست که از چه راهي بدست آورد ».

باري با پشتيباني آشکار وزير مختار انگليس و مادر شاه، ميرزا آقاخان به صدارت رسيد. نفوذ خارجي و اندرون شاه رأي خود را بر مقام سلطنت تحميل کرد؛ موضوع بازگشت امير به وزارت فعلا منتفي گشت. انتخاب اعتمادالدوله به صدارت، در 24 محرم 1268 از طرف ميرزا محمدعلي خان وزير امور خارجه به نمايندگان روس، انگليس، و عثماني به يک مضمون اعلام شد.

سرنوشت امير بازيچه سياست انگليس و روس است و ملعبه دسيسه دربار. معلوم است که زدوبندي ميان شيل و ميرزا آقاخان در کار بوده است. در وهله اول عزل امير، جهت اصلي فعاليت شيل و مذاکره او با ميرزا آقاخان و پيامي که مهدعليا به شيل فرستاد - تنها اين بود که وسائل برکنار ساختن امير را از امارت نظام فراهم کنند و او را از تهران خارج گردانند. عمل دالگوروکي (وزير مختار روس) گره مشکل آنان را گشود، و از هر حيله اي حتي مکر زنانه مهدعليا مؤثرتر افتاد. پس همينکه خشم شاه برافروخته شد، و کار امير خراب گشت و امير از همه مناصب خلع گرديد - شيل که تا ديروز آن همه مداخله سماجت آميز داشت، يکباره پاي خود را از ميدان بيرون کشيد. بعلاوه گفتگوي خود را با ميرزا آقاخان براي انتصاب ميرزاتقي خان به حکومت کاشان که بهانه اي براي بيرون کرد امير از پايتخت بود، از وزير مختار روس پنهان داشت. در دغلي و دوروئي و سوءنيت شيل ترديد نيست، همانطور که در بي تدبيري دالگوروکي شبهه نمي باشد.

توطئه کشتن ميرزا تقي خان اوج گرفت.
شاه را دشمنان امير محاصره کردند. عوامل اصلي توطئه بنا بر اسنادي که به دست خواهيم داد عبارت بودند از: مهدعليا، ميرزا آقاخان نوري، پسر دائيهاي شاه از جمله شيرخان عين الملک ايلخان طايفه قاجار، و سردار محمدحسن خان ايرواني داماد محمد شاه. اين کسان همدست بودند و با هم در کنکاش.

فرمان شاه بر اعدام امير صادر گشت:
« چاکر آستان ملائک پاسبان، فدوي خاص دولت ابد مدت، حاج علي خان پيشخدمت خاصه، فراشباشي دربار سپهر اقتدار مأمور است که به فين کاشان رفته، ميرزا تقي خان فراهاني را راحت نمايد. و در انجام اين مأموريت بين الاقران مفتخر و به مراحم خسرواني مستظهر بوده باشد».

بنابر آنچه از قول ناصرالدين شاه آورده اند، ميرزا آقاخان نوري بود که فرمان قتل را از شاه گرفت و به حاج علي خان سپرد. مخبرالسلطنه مي نويسد: « از غلامحسين خان صاحب اختيار شنيدم که ناصرالدين شاه گفته بوده است که به قتل امير راضي نبودم. ميرزا آقاخان تدليس کرد و دستخط را از من گرفت. دستخط ديگر فرستادم که ميرزا علي خان نرود، گفت رفته است و معاذير آورد».

روزگار تبعيد به چهل روز رسيد. جنايت بزرگ تاريخ روز جمعه هفدهم ربيع الاول 1268 (دهم ژانويه 1852) در حمام فين کاشان صورت گرفت.

چون حاج علي خان با همراهانش به باغ فين رسيدند، علي اکبر بيک چاپار دولتي را ديدند که منتظر بيرون آمدن امير از حمام بود؛ که جواب نامه مهدعليان را به عزت الدوله بگيرد. فراشباشي دست علي اکبر بيک را گرفت، با خود به حمام برد که زن امير را از آمدن او مطلع نسازد. فراشباشي با مأموران خود وارد حمام گشتند، ديدند خواجه حرمسرا مشغول جمع آوري لباسهاي امير است. اعتماد السلطنه يکي از آن کسان را بر سر او گماشت که از آنجا بيرون نرود. سپس پشت در ديگر حمام را نيز سنگچين کردند که کسي از آن راه داخل نگردد. وارد صحن حمام شدند. فراشباشي فرمان شاه را ارائه داد. امير خواسته بود عزت الدوله را ملاقات کند يا پيغام براي او بفرستد، و وصيت کند. اعتماد السلطنه اجازه نداده بود. پس امير به دلاک دستور داد، رگهاي هر دو بازويش را بزند؛ و دو کف دستش را بر روي زمين نهاد در حالي که خون از بازوانش فوران داشت. در اين وقت مير غضب به امر فراشباشي با چکمه لگدي به ميان دو کتف امير نواخت. چون امير درغلتيد، دستمالي را لوله کرد، به حلق امير فرو برد و گلويش را فشرد تا جان داد. بلند شد؛ گفت: ديگر کاري نداريم. از حمام بيرون آمدند و با اسبهاي تندرو به تهران بازگشتند.

رفتار عزت الدوله نسبت به شوهرش بزرگوارانه بود. خوي و منش اين شاهزاده خانم هجده ساله زيبا، هيچ شباهتي به اخلاق پست مادر افسونگر، و برادر درمانده اش نداشت. از آغاز تباهي کار امير سپر بلاي او بود، و تا دم آخر در وفاداري پايدار ماند. بر خلاف ميل شاه و مهدعليا، با امير به تبعيد گاه رفت؛ همه جا همراه او بود و از شوهرش جدا نمي گشت.

محمد غفاري ( کمال الملک )




1- محمد غفاري فرزند ميرزا بزرگ به سال 1224 شمسي در يکي از قراء کاشان متولد شد. خانواده او مخصوصاً عمويش صنيع الملک از نقاشان زبردست بود که با او به تهران آمد و در مدرسه دارالفنون به تحصيل پرداخت و در ضمن نقاشي هم مي کرد که تابلوهاي اوتوجه ناصرالدين شاه را جلب کرده و او را به دربار برد و لقب ( کمال الملک ) را به او داد.

2 - نخستين تابلوي او بعد از گرفتن اين لقب ( تابلوي تالار آيينه ) مي باشد که از شاهکارهاي اوست. مدتي هم معلم نقاشي شاه بود و لقب ( نقاش باشي ) را داشت.

3 - کمال الملک در دربار ناصرالدين شاه خيلي تقرب يافت و براي هر تابلويي شاه به او مقدار زيادي اشرفي مي داد. همچنين نشان و مدال و کمربند و شمشيربند مرصع و انگشتر الماس به او اعطاء شد.

4 - وقتي کمال الملک مشغول کشيدن تابلوي تالار آينه بود خبردار شد که مقداري از طلاهاي تخت طاووس سرقت شده که حسودان آن را به کمال الملک نسبت دادند ولي بعداً سرايدار اقرار به دزدي مي کند و از شر تحريکات حسودان نجات مي يابد.

5 - کمال الملک مدت 5 سال به اروپا رفت و در موزه هاي ( لوور ) و ( ورساي ) از روي تابلوهاي رامبراند و ديگران تابلوهاي پر ارزشي تهيه کرد که همه در موزه هاي سلطنتي و کتابخانه مجلس نگاهداري مي شود.

6 - کمال الملک با خواهر مفتاح الملک ازدواج کرد و داراي يک دختر و سه پسر شد. برادرش ابوتراب خان هم نقاش بود که خود را مسموم کرد و کشت و دو دخترش را به کمال الملک سپرد.

7 - کمال الملک در زمان مظفرالدين شاه و محمدعليشاه از دربار ناراضي شد. در زمان رئيس الوزرايي سردار سپه مدرسه صنايع مستظرفه به نام کمال الملک تاًسيس و تابلوهاي او در آنجا جمع آوري و حفظ شد.

8 - کمال الملک در سال 1306 تقاضاي بازنشستگي کرد و به حسين آباد در نيشابور رفت و در ملک شخصي خود زندگي مي کرد که بعضي از مستشرقين از او در آن ده ديدن کرده اند. بر اثر پرتاپ سنگي يک چشم او نابينا شد و در ر27 مرداد ماه 1319 در سن 95 سالگي در نيشابور در گذشت و جنازه اش را در مقبره شيخ عطار نيشابوري به خاک سپردند.

محمد بن زکرياي رازي




" رازي" شهرت " ابوبکر محمد بن زکريا " معـروف به جاليـنوس عـرب 251 - 313 هجري قمري از بزرگـترين دانـشمندان ايراني، بزرگـترين طـبـيب باليـني اسلام و قـرون وسطي، فـيزيکدان، عـالم کـيميا ( شيمي ) و فيلسوف صاحب استـقلال فکر است که از زندگي وي چندان اطلاعـي در دست نـيست. ظاهرا در ري رياضيات، فلسفه، نجوم و ادب را فرا گرفت. احتمالا در جواني به تحصـيل کيـميا مشغـول شد و بعـد به سبب بـيـماري چشم به تحصيل طب پرداخت و در اين عـلم شهرت فراوان يافت و حوزه درسش بلند آوازه شد. در خدمت ابوصالح منصوربن اسحاق ساماني، حاکم ري، رياست بـيمارستان جديدالتاسيس آنجا را يافت. بعـدها در بغـداد رئيس بيمارستان بود. به سبب شهرت فراوانش فرمانروايان مختـلف او را به دربار خود دعوت مي کردند. رازي صاحب اخلاق نيکو و رفـتار پسنـديده بود و با بـيماران به مهرباني و عـطوفت رفـتار مي کرد و در حق فـقرا و ضعـفا اعـانـت مي کرد. عـده اي تاليـفات او را تا 198 و عـده ديگر کتاب هاي منسوب به او را تا 237 بر شمرده اند. از آثارش در طـبـيعـات، رياضيات، نجوم و شناخت نور چيـزي به يادگار نمانده است. رازي در طب به جنـبه هاي عـلمي اکتفا نمي کرد، بلکه به تمام معـني طـبـيب و در علم و عمل طب استاد مسلم بود. يادداشتهاي وي که در آنها با کمال دقت بهبودي بيماران خود را توصيف کرده است در دست است. معـروفتـرين اثرش در علم طب کتاب " حلوي " است. آثار ديگرش در اين رشته کتاب الطب الملوکي و کتاب منصوري است. بعـلاوه، رسالا تي در باب بعـضي امراض دارد که معـروفترين آنها کتاب الجدري و الحصبه است که مورد اعجاب و تحسين اروپايي ها بوده است و از بهترين رساله هاي طبي قديم به حساب مي آيد. رساله اي هم دربارهً سنگ مثانه و کليه دارد که به زبان فرانسه در لندن منـتشر شده است.

رازي در فلسفه و الهيات و ماوراء الطـبـيعـه و مجادلات مذهبي و فـلسفي نيز کتـبي نوشته است. آثار فـلسفي رازي قرنها در دست فراموشي بود، تا آنکه در قرن بـيستم ميلادي اهميت آنها ديگر بار مورد توجه قرار گرفت. بر طبق مقاله دايرة المعـارف اسلام در باب رازي، وي مدعـي است که اغـلب فلاسفه قديم پـيشتر رفته است و حتا خود را برتر از ارسطو و افلاطون مي داند. در طب هم پايه بقراط است و در فلسفه مقامش نزديک به سقراط.

رازي در اواخر عـمر در نـتـيجه مطالعـه زياد دربارهً کيمياگري به بـيماري چشم مبتلا و بالاخره کور شد و در سال 313 هجري قمري درگذشت

كلنل علينقي وزيري

علينقي وزيري در سال 1265 شمسي در تهران متولد شد. پدرش موسي وزيري افسر قزاقخانه بود که از جواني به کارهاي هنري پرداخت و به تعليم تار و ويلن مشغول شد. از شاگردان ممتاز درويش خان بود.

علينقي وزيري بعد از تحصيلات مقدماتي در قسمت موزيک نظام به فرا گرفتن ( نت ) پرداخت و چند سال در اروپا در اين رشته مطالعه کرد و در مراجعت به کشور چنان در راه موسيقي کشور تلاش کرد که او را ( پدر موسيقي جديد ايران ) ناميدند.

استاد وزيري در تهيه مارش هاي ميهني کوشش فراوان داشت و آثار با ارزشي از خود به يادگار نهاده است.

روح الله خالقي از شاگردان او معتقد است که خدمات کلنل وزيري به موسيقي ايران به حدي است که مي توان گفت هيچکس تا کنون در صنايع ظريفه چنين کار مهمي انجام نداده است.

کسائي مروزي

کسائي مروزي


از شعراي نامداري که در اواخر عهد سامانيان ميزيسته اند، کسائي مروزي را بايد نام برد. او، چنانکه از اخبار و اشعارش بر مي آيد مذهب شيعه داشته است و بهمين سبب ميتوان وي را قديمي ترين شاعر شيعي دانست که اشعاري از او بزبان فارسي باقي مانده است.



تولد او چنانکه از اشعار خودش بر مي آيد، بسال 341 بوده اما وفاتش معلوم نيست. اين قدر مسلم است که وي بموجب اشعارش به پنجاه سالگي رسيده است و بنابراين قطعاً تا سال 391 هجري قمري زنده بوده است.



نوشته اند که در اواخر عمر به زهد و انزوا گرائيده است. از اشعار او نيز جز اندکي باقي نمانده است؛ اما از همين مقدار بر مي آيد که ذوق لطيف داشته است و مخصوصاً در وصف طبيعت قدرت و مهارت تام بخرج داده است. اکثر اشعار او داراي کلمات و عباراتي خوش آهنگ و تشبيهات لطيف است. از جمله در وصف گل مي گويد:

قمرالملوک وزيري




يکي از شير زنان ايران که در بين هنرمندان معاصر نقش مهمي داشته است قمرالمولوک وزيري مي باشد که ساليان دراز ستاره درخشان آسمان هنر ايران بود. صداي رساي قمر که از نخستين زنان خواننده ايران در دوران معاصر کشور ما بود علاقمندان شيدايي نظير تيمورتاش و عارف داشت که استاد مرتضي ني داود توانست او را کشف کند و از اين خواننده اشعار مذهبي، هنرمندي بسازد که ساليان دراز نامش در هر محفل و مجمعي ورد زبان ها بود.ر
قمر در کودکي پدر و مادرش را از دست داد و با مادر بزرگ خود زندگي مي کرد. نزديکي با مادربزرگ که خواننده اشعار مذهبي بود نخستين انگيزهً رغبت او به خواندن شد. ابتدا نزد يک معلم گمنام و همچنان ناشناخته، به فراگيري آواز پرداخت و پس از آن با مرتضي ني داود آشنائـي پيدا کرد. راهيابي به محضر اين استاد از يک سو قمر را با رديف موسيقي ملي آشنا کرد و از سوي ديگر راهش را براي کسب تجربيات بعدي از استادان ديگر هموار ساخت. مرتضي ني داود درباره نخستين برخود خود با قمر چينين مي گويد که: " ... اولين بار که قمر را ديدم سنش خيلي کم بود. در حدود هفده يا هجده سال داشت. اين ديدار در محفلي پيش آمد که من هم به آن دعوت شده بودم. يکي از حاضران ساز مي زد ولي من هيچ از طرز نواختنش خوشم نيامد. اما همين که قمر شروع به خواندن کرد به واقعيت عجيبي پي بردم. صداي اين خانم جوان به قدري نيرومند و رسا بود که نمي شد باور کرد ... " همين آشنائي نخستين بود که پس از دو سال پاي قمر را به کلاس ني داود باز کرد. کار پيشرفت قمر در مدتي کوتاه به آنجا رسيد که کمپاني
ر " هيزماسترزويس " به خاطر ضبط صداي او دستگاه صفحه پر کني به تهران آورد. بعد از آن کمپاني " پوليفون " هم آمد و کمپاني هاي ديگر و به قول ني داود، قمر اين همه اهميت پيدا کرده بود. ر
****
قمرالملوک وزيري پس از شيدا و عارف در موسيقي نوين ايران رخ نمود ولي بي ترديد نقشي دشوارتر و دليرانه تر از آن دو ايفا کرده است؛ زيرا اگر مردي که به موسيقي مي پرداخت گرفتار طعن و لعن مي شد ولي مجازات زن موسيقي پرداز " سنگسار شدن " بود. زن برده در پرده بود، پرده اي به ضخامت قرن ها. قمر به هنگام نخستين کنسرت خود که در آن " بي حجاب " ظاهر شده بود، سر و کارش به نظميه افتاد. اين ماجرا اگر چه براي او خوشايند نبود، ولي بهرحال سر و صدايي کرد که در نهايت به سود موسيقي و جامعه زنان بود. قمر خود دربارهً نخستين کنسرتش مي گويد : " ... آن روزها، هر کس بدون چادر بود به کلا نتري جلب مي شد. رژيم مملکت تغيير کرده و پس از يک بحران بزرگ دورهً آرامش فرا رسيده بود مردم هم کم کم به موسيقي علاقه نشان مي دادند. به من پيشنهاد شد که بي چادر در نمايش موزيکال گراند هتل حاضر شوم و اين يک تهور و جسارت بزرگي لازم داشت. يک زن ضعيف بدون داشتن پشتيبان، ميبايست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بي حجاب در صحنه ظاهر شود. تصميم گرفتم با وجود مخالفت ها اين کار را بکنم و پـيه کشته شدن را هم به تن خود بمالم. شب نمايش فرا رسيد و بدون حجاب ظاهر شدم و هيچ حادثه اي هم رخ نداد، و حتي مورد استقبال هم واقع شدم و اين موضوع به من قوت قلبي بخشيد و از آن به بعد گاه و بيگاه بي حجاب در نمايش ها شرکت مي جستم و حدس مي زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوين بود ... " . او نخستين زني بود که بعد از قرةالعين بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. و مي گفت: ر
مرمرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم زين گناه است که تا زنده ام اندرکفنم
****
قمر نخستين کنسرت خود را در سال 1303 برگزار کرد. روز بعد کلا نتري از او تعهد گرفت که بي حجاب کنسرت ندهد. قمر عوايد کنسرت را به امور خيريه اختصاص داد. قمر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عوايد آن را صرف آرامگاه فردوسي نمود. در همدان در سال 1310 کنسرت داد و ترانه هايي از عارف خواند. وقتي نيرالدوله چند گلدان نقره به از هديه کرد آن را به عارف پيشکش نمود. با اين که عارف مورد غضب بود. در سال 1308 به نفع شير خورشيد سرخ کنسرت داد و عوايد آن به بچه هاي يتيم اختصاص داده شد. به گفته دکتر خرمي 426 صفحه و به گفته دکتر سپنتا 200 صفحه از قمر ضبط شده است. ر
****
گشايش راديو به سال 1319 بزرگترين تکيه گاه قمر و هنرمندان همزمان او بود. مردم توانستند در سطحي گسترده تر با او رابطه برقرار سازند. رابطه اي که به زودي به پيوندي ناگسستني تبديل شد. ديگر همهً گوش ها تشنه صداي مخملي قمر شده بود. قمر ديگر به اوج شهرت رسيده بود و بزرگان شعر و ادب و موسيقي براي ديدارش و بهره گيري از صداي يکتايش سرودست مي شکستند. تاريخ موسيقي ملي ما، هرگز چنين اوج پيروزمندانه اي را به نام کسي ثبت نکرده و چنين جذبه اي را در هنر و صداي کسي به ياد ندارد. مقتدران کيسه هاي اشرفي به او هديه مي کردند و هنرمندان بي زور و زر، عشق هيجان زدهً خود را نثارش مي ساختند. تيمورتاش وزير دربار عاشق دلخستهً او بود، عارف قزويني شيفته و مجذوب او شده بود و ايرج ميرزا با وجود خوبرويان ديگرش دل در گرو عشق قمر داشت. قمر نيز مانند عارف درويش بود. از گردآوري زر و سيم پرهيز مي کرد و به اصطلاح اهل فن گردآوري، از (عقل معاش) بي بهره بود. درآمدهاي بزرگ و هداياي گران را به دست نيامده از دست مي داد. اندرزهاي مشفقانهً دوستان نيز در او مؤثر نيفتاد و حتي در هنگام تنگدستي نيز گشاده دستي را از دست نمي نهاد. حسن علوي کيا در مجله ره آورد چنين مي نويسد : در سالهاي 1325 يا 26 با عده اي از دوستان در خانه دکتر فرزين دندان پزشک دعوت داشتيم که قرار بود قمرالملوک وزيري هم در آن ميهماني شرکت کند همراه دکتر به کاباره اي که قمر مي خواند رفتيم و بعد از ساعت 10 شب سوار اتومبيل ما شد و گفت مي خواستم خواهش کنم مرا به حدود اکبرآباد ببريد که قبول کرديم. وقتي به آنجا رسيديم به يکي از باغ هاي قديمي وارد شد و داخل ساختمان توي اتاقي رفت که محل سکونت باغبان بود. پنجره اي به خارج داشت که داخل اتاق ديده مي شد. قمر وارد اتاقي شد که يک زن و مرد جوان با دو بچه زير کرسي نشسته بودند. قمر يکي از بچه ها را که ظاهرأ بيمار بود بغل گرفت و بوسيد و کيف پول خود را باز کرد و يک بسته اسکناس در آورد و روي کرسي گذاشت. معلوم شد مزد آن شب کاباره را به اين خانواده داده است. قمر وقتي بيرون آمد عذرخواهي کرد و گفت مادر اين بچه بيمار سالها به من خدمت کرده و من هر شب به آنها سر مي زنم. قمرالملوک وزيري در سالهاي آخر عمر در اتاقي که فرش نداشت زندگي مي کرد. به شدت بيمار بود. حتي کسي را نداشت که برايش غذا بپزد. نورعلي برومند و حسين ضربي همت کردند و دوستداران قمر براي او پولي جمع کردند که حدود 12 هزار تومان شد تا خانه اي در تهران پارس بخرد. پول را به قمر دادند و چند روز بعد بديدار او رفتند که او را ياري کنند تار خانه را بخرد، معلوم شد تمام آن پول را به بچه يتيمي داده که قمر سرپرستي او را بر عهده داشته است تا براي خود خانه اي بخرد و پس از قمر در آن خانه زندگي کند. قمر چند روز بعد فوت کرد. قمرالملوک وزيري عاقبت در شامگاه پنجشنبه پانزدهم مرداد ماه 1338 در شميران، در خانه يکي از نزديکانش در گذشت. استاد محمد حسين شهريار غزل زيبائي دارد درباره قمر که چنين است: ر
از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاشت
آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست
هر ناله که داري بکن اي عاشق شيدا جائي که کند ناله عاشق اثر اينجاست
مهمان عزيزي که پي ديدن رويش همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست
ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست
آسايش امروزه شده درد سر ما امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست
اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست
اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست

قطران تبريزي




در نسخه منتخبات اشعار قطران که به ظن قوي به خط انوري ابيوردي است، و در سال 529 هـ.ق. نوشته شده است، نام او ابومنصور قطران الجليلي الاذربايجاني آمده است. بنابراين پدر قطران گيلاني و خود او آذربايجاني است که در يکي از سالهاي اوايل قرن پنجم هجري در شادي آباد تبريز پاي به جهان گذارده است.

خدمت تو به شهر اندر کنم بر جاي غم گر چه ايزد جان در شادي آباد آفريد

گويا قطران چنانکه خود گفته است، از طبقه دهقانان بود که از دهقاني به شاعري افتاده بود.

يکي دهقان بدم شاها شدم شاعر ز ناداني مرا از شاعري کردن تو گرداندي به دهقاني

ناصر خسرو در سال 438 هـ.ق. قطران را در تبريز ديده است و در سفرنامه مي نويسد در تبريز قطران نام شاعري را ديدم؛ شعري نيک مي گفت، اما زبان فارسي نيکو نمي دانست. پيش من آمد، ديوان منجيک و ديوان دقيقي بياورد و پيش من بخواند و هر معني که مشکل بود از من پرسيد. با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.

به هر حال آنچه مسلم است، قطران نخستين کسي است که در آذربايجان به فارسي دري آغاز سخنوري کرد و به اين ترتيب مقتداي شاعران آذربايجاني گرديد.

گر مرا بر شعر گويان جهان رشک آمدي من در شعر دري بر شاعران نگشودمي

وفات او را به سال 465 نوشته اند، ولي از اشعارش چنين پيداست که تا مدتي پس از اين تاريخ هم زنده بوده است.

فخر گرگاني




فخرالدين اسعد گرگاني از داستان سرايان بزرگ ايران است که در نيمه اول قرن پنجم هجري ميزيست. دوره شاعري و شهرتش مصادف بوده با عهد سلطان ابوطالب طغرل بيک سلجوقي و گويا در اواخر عهد همين پادشاه بعد از 455 هـ.ق. وفات يافته است.

تنها اثر او منظومه ويس و رامين است که بين سالهاي 455- 446 هجري از ترجمه پهلوي بنظم پارسي درآمده است. موضوع اين منظومه يک داستان کهن ايراني است که مربوط به دوره اشکانيان بوده است. شاه شاهان شاه موبد که همه شاهان فرمانبردار او بودند با شهرو ملکه زيباي ماهاباد عهد بست که چون دختري بزايد، نامزد او شود. از شهرو ويس زاده شد و مادرش او را به پيمان شکني، به برادرش ويرو داد؛ ليکن موبد با ويرو بجنگ برخاست و چون بزور با او بر نيامد، بحيله ويس را از دژ بيرون کشيد و بخراسان برد. در راه رامين برادر جوان موبد به ويس دل باخت. ويس هم چندي بعد عاشق رامين شد و هر دو از دست شاه موبد بگريختند. از اين پس يک سلسله حوادث پياپي ميان رامين و موبد و ويس و شاه موبد رخ داد تا آخر کار شاه موبد درگذشت و رامين بجاي او نشست. او ساليان دراز با ويس بزيست و چون ويس درگذشت، رامين پادشاهي را به پسر داد و خود در آتشگاه معتکف شد.

منظومه ويس و رامين از باب آنکه بازمانده يک داستان کهن ايراني است و از آنروي که ناظم آن به بهترين نحو از عهده نظم آن برآمده و اثر خود را با رعايت جانب سادگي بزيور فصاحت و بلاغت آراسته است، بزودي مشهور و مورد قبول واقع شد. و تا اوايل قرن هفتم چنانکه از سخن عوفي بر مي آيد داستاني مشهور و رايج بود و سرمشق شاعراني که دست بسرودن داستانهاي عاشقانه ميزده اند، قرار ميگرفت

عنصري

عنصري
شاعر بزرگ و استاد آغاز قرن پنجم هجري قمري که قصايد مزين و غزلهاي لطيف و دقت فکر او در ابتکار مضامين جديد مشهور است. وي چند داستان عاشقانه ايراني را بنظم درآورده، بنام: وامق و عذرا، سرخ بت و خنگ بت، شادبهر و عين الحيوه که از آنها جز ابيات پراکنده اي در دست نيست. و نيز گويند که او داستان رستم و سهراب را ببحر متقارب بنظم کشيده بود. اين شاعر بر اثر قدرتي که در ساختن قصايد نشان داده مورد تقليد بسياري از شاعران قصيده سراي بعد از خود قرار گرفته است.

زندگاني وي نخست در دستگاه نصربن ناصرالدين سبکتکين که برادر محمود بن سبکتکين سپهسالار خراسان بوده و بسال 412 هجري درگذشته و بعد از او در دربار سلطان محمود و بعد از او در خدمت پسرش سلطان مسعود سپري شد و در همه اين دستگاهها مقام و حرمت او بر همه شاعران رجحان داشت.

عبدالله و نصرالله انتظام



عبدالله و نصرالله انتظام دو ديپلمات برجسته ايران فرزندان انتظام السلطنه بودند که به خوشنامي شهرت داشتند و قسمت اعظم زندگي خود را در ماًموريت هاي سياسي خارج از کشور گذرانيده اند.

عبدالله و نصرالله انتظام هر يک به چند زبان خارجي تسلط داشته و عبدالله که مدتي کفيل نخست وزيري و مديرعامل شرکت ملي نفت ايران بود پيشنهاد نخست وزيري را در بحران سال 57 نپذيرفت ولي مديريت شرکت نفت و عضويت شوراي سلطنت را قبول کرد.

نصرالله انتظام که سال ها سفير ايران در آمريکا و رئيس هيئت نمايندگي ايران در سازمان ملل متحد بود در سال ر1329 به رياست مجمع عمومي سازمان ملل متحد انتخاب گرديد که با لياقت توانست نقش خود را در اين پست مهم بين المللي به اثبات برساند.

عبدالله انتظام در وقايع 15 خرداد 1342 شاه را از اقدام تند بر حذر داشت که اين امر موجب گرديد که از رياست شرکت نفت بر کنار شود و زماني طولاني خانه نشين گردد که در خانه خود کارگاه آهنگري به راه انداخت. و در جريان انقلاب مدير عامل و رئيس هيئت مديره شرکت نفت بود که با مشکلات فراواني روبرو شد.

نصرالله انتظام همسر اختيار نکرد ولي عبدالله انتظام يک همسر آمريکايي داشت واز او صاحب پسري گرديد که به مقام سفارت آمريکا در عربستان سعودي رسيد، ولي در آخرين روزهاي زندگي عمر با همسر ايراني خود در تهران در يک خانه کوچکي به سر مي برد و از اين وضع هيچ ناراحتي نداشت بلکه به آن افتخار هم مي کرد.

نصرالله انتظام نيز در جلسه هيئت دولت کابينه علم با رفراندوم مخالفت کرد که اين امر موجب ناراحتي شاه فقيد شد بهمين جهت تا سقوط رژيم کار مهمي نداشت، فقط هنگام تشکيل نخستين کنگره حزب رستاخيز به خواهش هويدا نخست وزير و امر شاه رياست کنگره را پذيرفت که هيچ علاقه اي به قبول اين کار نداشت و مي گفت من مجمع عمومي سازمان ملل را مي دانم چگونه اداره کنم ولي اداره کنگره حزب از من ساخته نيست

عبدالله انتظام در فروردين سال 1362 در 87 سالگي در تهران درگذشت.

نصرالله انتظام بعد از انقلاب به زندان افتاد و با اين مرد شريف بسيار بدرفتاري شد به نحوي که در داخل زندان صدمه فراواني ديد. وقتي زندانبانان مرگ او را حس کردند، آزادش ساختند که پس از چند روز در سال 1359 در سن ر81 سالگي زندگي را ترک گفت. بعد از درگذشت اين دو شخصيت ارزنده ايران هيچگونه مراسمي برگذار نشد که مناسب با مقام و موقعيت آنان باشد.

عبدالله موحد




عبدالله موحد در زماني به شهرت رسيد که بزرگاني همچون شادروان غلامرضا تختي، منصور مهدي زاده، ابراهيم سيف پور، محمد علي صنعتکاران و امامعلي حبيبي به مقام قهرماني در کشتي آزاد دست يافته بودند.

موحد از جمله ورزشکاران نخبه و همه فن حريف بود که قبل از ورود به جرگه کشتي گيران، در شهرستان بابلسر در رشته هاي قايقراني و واليبال تبحر و در آن شهرستان به عنوان ورزشکاري کاردان مشهور بود.

گر چه موحد در آغاز دوران پيشرفت نتوانست در برابر محمد علي صنعتکاران، خودي نشان دهد، اما روش کشتي گيري وي ثابت کرد که ميتواند در آينده اي نه چندان دور در صحنه کشتي ايران و جهان کاملاً خود نمايي کند. در اسفند ماه 1340 تيم ملي کشتي آزاد شوروي سابق براي انجام چند ديدار دوستانه، با همه توان و در اختيار داشتن قهرمانان شناخته شده خود به تهران آمد. در آن تيم شوروي، کشتي گيراني همچون الکساندر مدويد و الکساندر ايوانيسکي هنوز ناشناخته بودند. روسها در وزن چهارم، چهره اي به نام "زاربک برياشويلي" را همراه خود داشتند. موحد، نه در تيم ملي، بلکه در تيم دوم يا منتخب شهرستانهاي ايران با اين کشتي گير روس روبرو شد و با پيروزي درخشاني که بر "برياشويلي" به دست آورد، به عنوان بهترين کشتي گير ايراني شناخته شد و براي اولين بار نامش در کشتي ايران بر سر زبانها افتاد. روس ها نيز از پديده اي به نام "موحد" ياد کردند و راديو مسکو در آن زمان گفت که موحد موفق ترين کشتي گير ايراني بود. اين موفقيت در وزن 67 کيلو گرم آن زمان به دست آمد که صنعتکاران نفر اول تيم ملي در اين وزن بود .

صنعتکاران که در مسابقات جهاني 1961 يوکوهاما (1340خورشيدي) مدال طلا را گرفته بود، براي آنکه به مسابقات جهاني سال بعد "1962 توليدو"، برود در سد موحد متوقف شد. يعني کشتي صنعتکارن - موحد به تساوي انجاميد. ليکن با صلاحديد زنده ياد حبيب الله بلور (سر مربي وقت تيم ملي) چون صنعتکاران قهرمان جهان بود، انتخاب و موحد نيز به عنوان نفر ذخيره به توليدو اعزام شد.

موحد کشتي گيري نبود که تنها به سفر بينديشد، بلکه او به توليدو رفت تا با مشاهده کشتي بهترين هاي جهان کسب تجربه کند. حاصل اين مشاهدات و تجربه اندوزي را در سالهاي بعدي از موحد شاهد بوديم.

کارنامه عبدالله موحد:

1962 - جهاني توليدو (ذخيره صنعتکاران) - 70 کيلو گرم

1963 - جهاني صوفيه (نفر ششم مشترک با اينوولچف از بلغارستان) - 70 کيلو گرم

1964 - المپيک توکيو (نفر پنجم مشترک با کشتي گيراني از آمريکا، کره جنوبي و شوروي)

1965 - جهاني منچستر، 70 کيلو گرم، طلا (نفر دوم، آتالاي از ترکيه و سوم زاربک برياشويلي از شوروي)

1966 - جهاني توليدو، 70 کيلو گرم، طلا (نفر دوم ايوائو هوريوچي از ژاپن و سوم آکرالي از ترکيه)

1967 - جهاني دهلي، 70 کيلو گرم، طلا (نفر دوم برياشويلي از شوروي و سوم ولچف)

1968 - المپيک مکزيکو، 70 کيلو گرم، طلا (نفر دوم ولچف از شوروي و سوم سري تر دانزان داريا از مغولستان)

1969 - جهاني مارادل پلاتا، 68 کيلو گرم، طلا (نفر دوم ولچف و نفر سوم نودار خوخا شويلي از شوروي)

1970 - جهاني ادمونتون، 68 کيلو گرم، طلا (نفر دوم يوسينف از بلغارستان و نفر سوم داگلاس از آمريکا)

1971 - جهاني صوفيه، 68 کيلو گرم، چهارم (نفر اول دال گيبل از آمريکا)

1972 - المپيک مونيخ، موحد آغازي خوب داشت اما به دليل آسيب ديدگي ادامه نداد. (نفر اول گيبل از آمريکا)

عبدالله موحد با دريافت 6 مدال طلا از مسابقه هاي قهرماني جهان و المپيک ( 70-69-68-67-66-1965) براي هميشه از صحنه قهرماني کناره گيري کرد.

وي با در اختيار داشتن شش مدال طلا، طلايي ترين کشتي گير تاريخ ايران محسوب مي شود و تصور نمي شود تا چند دهه ديگر نيز کشتي گيري از ايران بتواند به اين حد نصاب برسد.

موحد دو بار نيز در بازي هاي آسيايي شرکت فعال داشت که در سال 1966، بانکوک در وزن 70 کيلو گرم، علي رغم تساوي با "توبيدا" از ژاپن، به دليل امتياز منفي کمتر، مدال طلا گرفت و در بازي هاي آسيايي 1970 بانکوک با "کيکو وادا" از ژاپن مساوي شد که چون هر دو کشتي گير - طبق مقررات آن زمان - از هر جهت با هم برابر بودند، مشترکاً اول شدند.

شيخ بهـايي





شيخ بهاءالدين محـمد بن حسين عاملي در سال 953 متولد شد. وي از دانشمندان بنام و مشهـور و از مفاخر بزرگ ايران است. او در رياضيات، هـيئت و نجوم مقام استادي داشت. از تاليفات برجستهً وي به زبان فارسي جامع عباسي و دو مثـنوي، يکي بنام شيروشکر و ديگـري بنام نان و حلوا است. از تاليفات ديگـرش کشکول است که حاوي حکايات و اخبار و علوم و امثـله فارسي و عـربي مي باشد. تاليفاتـش به زبان عـربي: خلاصة الحساب و تشريح الافلاک است.

مجموع تاليفات شيخ بهايي حدود 88 رساله و کتاب است که جمع آوري وتدوين شده است. اشعـاري هـم به زبان فارسي از اين دانشمند بزرگ باقي است. شيخ بهايي در سال 1131 وفات يافت و بنا به وصيت خودش جنازهً وي را از اصفهان به مشهـد منـتـقـل و در آرامگـاه امام رضا دفـن کردند.

شهيد بلخي



ابوالحسن شهيد بن حسين بلخي از برجسته ترين دانشمندان، متکلمان و شاعران دوره ساماني است که به فارسي و عربي شعر ميگفته است. از آنچه درباره وي نوشته شده است، چنين بر مي آيد که اغلب اوقات مشغول مطالعه و خواندن کتاب بوده است.



در جوامع الحکايات عوفي که در سال 630 هجري قمري تأليف شده، چنين نقل شده است که: "شهيد شاعر روزي نشسته بود و کتابي ميخواند، جاهلي نزديک او آمد و سلام کرد و گفت: خواجه تنها نشسته اي؛ گفت اکنون تنها شدم که تو آمدي." شهيد در مسائل فلسفي صاحب نظر بوده است و در اينگونه مباحث بين او و محمد ذکريا رازي مذاکراتي هم روي داده است.



شهيد در غزل سرائي شهرت داشته و خط نيز خوب مي نوشته است. از اشعار او مقدار زيادي باقي نيست، اما از آنچه باقي مانده است ميتوان بر وسعت فکر و قدرت قريحه او پي برد.



شهيد با رودکي معاصر و ظاهراً معاشر بوده است، اما پيش از رودکي بسال 325 هجري قمري درگذشته است. رودکي در مرثيه او قطعه مشهور و لطيف زير را سروده است.



کاروان شهيد رفت از پيش

وان ما رفته گير و مي انديش

از شمار دو چشم يک تن کم

وز شمار خرد هزاران بيش

سيدحسن تقي زاده





در سال 1322 در موقعي که آقاي تقي زاده در لندن بودند (سفير ايران در لندن)، نگارنده اين کتاب کتابي در تاريخ زندگاني ايشان منتشر ساخت. دانشمند محترم آقاي (شادروان) احمد فرامرزي بر آن کتاب مقدمه اي نوشته بودند. کتاب در محافل ادبي مورد توجه قرار گرفت. آقاي تقي زاده براي آنکه اشتباهات ما را رفع کرده باشند، شرح حال خود را با متواضع ترين عبارات مرقوم فرموده براي ما فرستادند. اينک ما با خوشوقتي کامل از اينکه تأليف ناچيز ما باعث اين شد که يکي از بزرگترين رجال آذربايجان و ايران تاريخ حيات خود را با قلم خود مرقوم داشته، عين نوشته ايشان را در اينجا مي آوريم.

« سيدحسن تقي زاده در تبريز در روز آخر رمضان سنه 1295 هجري قمري تولد يافته است. پدرش از علماي تبريز بود. تحصيلات تقي زاده هم بدواً به سبک قديم طلاب علوم بوده و پس از فراگرفتن سواد فارسي و اندکي از ادبيات فارسي به تحصيل عربي و صرف و نحو منطق و معاني و بيان و اصول و فقه و همچنين ادبيات عربي و قدري حکمت و همچنين علوم قديمه از رياضي و هيئت و نجوم و طب قديم و غيره صرف اوقات بود.

در اوائل شباب در حدود پانزده و شانزده سالگي به تحصيل علوم جديد و زبان فرانسوي پرداخت و پس از تحصيل مقدمات علمي مثل حساب و هندسه و جغرافي و فيزيک و شيمي و غيره به رشته طب هوس کرد و به تحصيل تشريح و علم وظائف الاعضا و علم امراض و معالجات و فن ادويه و غيره چند سالي تا بيست و چهار سالگي مشغول بود.

بعد از وفات پدر در سنه 1314 هجري قمري، تقي زاده ميل زيادي به سياست و علاقه مفرطي به اصلاحات مدني و سياسي و اجتماعي در ايران پيدا کرد و در اين راه به قدر مقدور بذل همت و جهد نمود.

در سنه 1316 قمري مدرسه اي به همراهي بعضي دوستان به اسم "مدرسه تربيت" بنا کرد که بواسطه حملات بعضي علماي سوء تعطيل يافت. در حدود بيست و دو سالگي در مدرسه آمريکايي تبريز به ياد گرفتن قدري انگليسي مشغول شد. در اين اوقات مقالاتي در بعضي جرايد فارسي خارجه مي نوشت و در سنه 1320 هجري قمري به نشر مجله اي فارسي به اسم "گنجينه فنون" به همراهي سه نفر دوست يعني ميرزا محمدعلي خان تربيت، ميرزا يوسف خان اعتصام الملک و ميرزا سيدحسين خان عدالت اقدام کرد؛ که يک سال تمام مرتباً نشر شد. در اين مجله تقي زاده کتابي از "گوستاو لوبون" فرانسوي را ترجمه و به تفاريق به اسم "تمدنات قديمه" نشر کرد که به اتمام نرسيد.

در سنه 1322 قمري بواسطه نبودن آزادي در تبريز که محمدعلي ميرزاي وليعهد سخت گيري زياد داشت، تقي زاده به قصد فعاليت در نشريات سياسي و غيره مسافرتي به استانبول و مصر کرد (در اوائل رجب آن سال) ولي به واسطه کسالت مزاجي توقف در مصر که منظور او بود ميسر نشده پس از چهارده ماه غيبت باز به تبريز بازگشت و قريب يک ماه در قفقازيه، مخصوصاً در تفليس، و پنج شش ماه در استانبول توقف و در روز نوروز از سال 1323 هجري قمري وارد اسکندريه شده، به قاهره عزيمت و در آنجا تا اواخر تابستان توقف نموده. بعد به بيروت رفت و قريب به شش هفته در آنجا و يک هفته در دمشق بود و از راه استانبول و قفقاز باز به تبريز برگشت و قريب ده ماه اوقات خود را در تبريز به مطالعه گذرانيد.

وقتي که خبر انقلاب در تهران را شنيد، به تهران رفت و در دهم رمضان 1324 به پايتخت رسيد و به شوق تمام در امور سياست داخل شد. در اين اوقات رساله اي از او به اسم "تحقيق احوال کنوني ايران با محاکمات تاريخي" در تبريز نشر شد و چون در تبريز انقلاب مشروطه خواهي در اوائل شعبان آن سال بر پا شد، مشاراليه مورد توجه مشروطه خواهان گرديده و در ماه شوّال آن سال به وکالت طبقه تجار از تبريز با 51 رأي انتخاب و در بيست و يکم آن ماه وارد مجلس شواري ملّي گرديد. تا 23 جمادي الاولي سنه 1326 در مجلس بوده و چون مشروطيت برانداخته شد، مشاراليه با جمعي از پيشروان مشروطه مانند مرحوم سيدعبدالرحيم خلخالي و معاضدالسّلطنه و ميرزا علي اکبر خان دهخدا و قريب هفتاد نفر ديگر در سفارت انگليس در تهران از خطر قطعي مأمن جستند، و عاقبت با نه نفر ديگر تبعيد شدند که از آن جمله مشاراليه با پنج نفر ديگر از ايران اخراج شدند. به پاريس و بعد به لندن و کمبريج رفت و همکاري با مشروطه خواهان نمود. پس از فتح تهران به دست مشروطه خواهان و عزل شاه در سنه 1327 قمري، در ماه رجب تقي زاده با جمعي مانند مرحوم سيد محمدرضاي برازجاني معروف به "مساوات" و غيره به تهران رفت و جزو هيئت مديره (بعد از خلع محمدعلي شاه چون مجلس اول منحل شده و انتخابات مجلس دوم هم شروع نشده بود، به سبک دوران انقلاب فرانسه يک هيئت اجرايي موقتي به نام ديرکتوار، مرکب از بيست و پنج نفر از زعماي مشروطه جهت رسيدگي به کارهاي جاري ممکلت تشکيل يافت.) موقتي بود تا آنکه در انتخابات مجلس دوم از تبريز و تهران (هر دو) انتخاب شد و وکالت تبريز را قبول کرد.

در سال 1328 بواسطه مخالفت هاي سياسي، مرخصي سه ماه از مجلس گرفته به تبريز رفت و از آنجا پس از سه چهار ماه ماه در اول ذي الحجه آن سال حرکت و از راه آسياي صغير به استانبول رفت و در غُره صفر 1329 وارد آن شهر شد. سال بعد سفري به پاريس براي ديدن بعضي از رجال مشروطه خواه ايران و از آن جمله مخصوصاً حاج عليقلي خان سردار اسعد نمود و باز به استانبول برگشت و سال ديگر که سنه 1331 قمري باشد باز به فرنگ مسافرت نمود و در ماه اکتبر 1912 مسيحي به انگلستان رسيد و پس از قريب شش ماه اقامت در آن مملکت که وقت را به مطالعه در کتابخانه موزه بريتانيا مي گذرانيد، به آمريکا رفت. در ششم ماه ژوئن 1913 مسيحي وارد نيويورک شد و تا روز آخر ماه دسامبر 1914 در آمريکا بود و آن روز حرکت کرده به هلند رفت و در دهم ژانويه 1915 وارد برلن (برلين) شد.

از اين موقع تا ماه اوت 1924 ميلادي با بعضي فاصله ها در آلمان بود و چندي به نشر "مجله کاوه" مشغول بود. در سنه 1922 مسيحي در ماه فوريه مأمور عقد عهدنامه هاي تجاري و قونسولي و پستي و تلگراف با دولت روس شده از برلن به مسکو رفت و تا ماه اوت سنه 1923 مسيحي در مسکو مشغول اين کار بود. پس، به برلن برگشت و ازدواج نمود. (از اقدامات مهم ملي تقي زاده در ايام اقامت در برلين بين سالهاي جنگ جهاني اول 1914 - 1918 م. مسافرت وي به دانمارک و ملاقات با "ژرژ براندس" دانشمند مشهور دانمارکي است. اگر چه خارج شدن از برلين در آن سالهاي بحراني مشکل، بلکه با خطر از دست دادن جان همراه بود، تقي زاده اين ريسک را به جان مي خرد و براي اينکه سيئات اعمال روس و انگليس در ايران را از طريق اين دانشمند دانمارکي به گوش عالميان برساند، به دانمارک سفر مي کند و در ملاقاتي وي را متقاعد مي نمايد که رساله يا کتابي درباره ايران بنويسد. تلاش وي به نتيجه مي رسد و براندس رساله اي در مورد ايران مي نويسد که با عنوان "جنايت روس و انگليس نسبت به ايران" به چندين زبان ترجمه مي شود)

در اوايل سال 1924 مسيحي اولياي دولت از او خواستند که به طور غير رسمي يا نيم رسمي به عنواني به لندن رفته و با بعضي از رجال مهم حزب کارگر که به حکومت رسيده بودند، گفتگوهائي براي مساعد نمودن سياست آنها با ايران و مراعات بيشتري از حقوق و منافع ممکلت بنمايد. پس، چند ماهي در انگلستان به سر برد و به برلن برگشت و در تابستان آن سال به ايران برگشت و ظاهراً در روز بيستم ماه اوت فرنگي به تهران رسيد و چون عضويت مجلس شوراي ملي را داشت به مجلس رفت.

در اين مجلس موضوع تبديل سلطنت و خلع قاجاريه پيش آمد و وي يکي از مخالفين نقض قانون اساسي به ترتيبي که به عمل آمد، بود. پس از انقضاي دوره مجلس براي رياست شعبه ايران در نمايشگاه فيلادلفي عازم آمريکا شد و روز بيستم ماه آوريل فرنگي 1926 از تهران حرکت و پس از اندکي اقامت در برلن رهسپار آمريکا شد.

در موقعي که به همراهي مرحوم ميرزا محمدعلي خان فرزين (که سفير ايران در برلن بود) از تهران به برلن رسيد، در تهران مرحوم مستوفي الممالک مأمور تشکيل حکومت جديدي شد. تقي زاده را به وازت خارجه انتخاب نمود و تلگرافاً تقاضا کرد از برلن به تهران برگردد. مشاراليه نپذيرفت و عاقبت به آمريکا رفت و قريب پنج ماه و نيم در نيويورک و فيلادلفي بود و در ماه نوامبر به برلن برگشت و تا اواخر زمستان 1927 مسيحي در برلن بود. پس مجدداً عازم تهران شد و روز نوروز سال 1306 هجري شمسي (يا 21 مارس 1927 مسيحي) با پرواز با طياره (هواپيما) از انزلي وارد تهران شد و باز چون مجدداً به وکالت تهران در مجلس انتخاب شده بود در مجلس حضور بهم رسانيد. پس از خاتمه دوره مجلس در بهار 1307 هجري شمسي قريب هفت هشت ماه خانه نشين و چندي بواسطه مخالفت با نسخ انتخابات آزاد تحت نظر مفتشين پليس بود. در ماه بهمن از آن سال، فرمانفرمائي ايالت خراسان به او تکليف شد و با طياره به آنجا رفت و تا تير ماه 1308 هجري شمسي (سنه 1929 مسيحي) در مشهد بود.

در آن وقت به سفارت ايران در لندن مأمور شده با طياره به تهران آمد و پس از يک هفته توقف در تهران به لندن رفت و در ماه اوت به لندن رسيد و تا فروردين سال 1309 آنجا بود. آن وقت به تهران احضار شده، به وزارت طرق منصوب گرديد و پس از چند ماهي در چهاردهم مرداد به وزارت ماليه منصوب گرديد و هر دو وزارت را تا مدتي داشت و بعد از چندي از وزارت طرق مستعفي شد. تا اواخر تابستان سنه 1312 وزير ماليه در کابينه مخبرالسلطنه (مهديقلي خان هدايت) بود و با تغيير کابينه و سر کار آمدن مرحوم ذکاءالملک فروغي او مستعفي شد و پس از چند ماهي مأمور سفارت پاريس گرديد.

در اواخر آذرماه آن سال از تهران حرکت و از راه بغداد و استانبول به پاريس رفت و تا اواسط تابستان 1313 در آن مأموريت بود. در آن تاريخ بواسطه انتشار بعضي مقالات در بعضي جرايد فرانسه، که از شاه به بدي ياد کرده بودند، تقي زاده معزول شد.

در مدت مأموريت در پاريس، تقي زاده نمايندگي اول ايران را در کنفرانس بين المللي تقليل اسلحه در ژنو هم داشت. پس از عزل، قريب دو ماه در فرانسه بود. آنگاه به برلن رفت و به مطالعه اشتغال داشت. در تابستان سال 1314 به نمايندگي ايران در انجمن بين المللي مستشرقين در رم مأمور شد؛ و پس از عودت به برلن و چند ماه توقف در آخر سال 1935 مسيحي مدرسه السنه شرقيه لندن او را براي تدريس زبان فارسي به محصلين منتهي يعني درجات بالا به لندن دعوت نمودند و پذيرفت و در دهم ژانويه سنه 1936 مسيحي به لندن رسيد و تا اين تـاريـخ کـه تـابـستـان سال 1946 مسيحي است در انگلستان اقامت دارد.

دوسال اول جنگ دنيائي را در کمبريچ گذراند و به مطالعه و نوشتن بعضي رسائل و مقالات به انگليسي مشغول بود. در مدت توقف در انگلستان يک کتاب فارسي "گاه شماري در ايران قديم" در تهران و يک کتاب انگليسي در آن موضوع در لندن طرح و نشر کرد و هفت وجيز هم به شکل مقاله به انگليسي و آلماني در مواضع مختلفه مربوط به تاريخ و معرفت تواريخ و غيره نشر کرد. از پنجم آبان ماه سال 1320 هجري شمسي (27 اکتبر 1941) مأمور سفارت لندن شد و سه سال بعد به سفارت کبري در آنجا منصوب شد. در ماه سپتامبر 1944 يک بار سفري با طياره به طهران نمود و پنج هفته در طهران بود و در ششم بهمن از طهران حرکت و باز با طياره به لندن برگشت. »

شرح فوق مجملي از سرگذشت زندگي مادي تقي زاده و تاريخ آن بود و اگر لازم باشد به فعاليت روحي او نيز اشاره شود مي توان آن را در چند کلمه خلاصه کرد. ميل و علاقه قلي تقي زاده و احساسات و شوق و شور او در تمام مدت عمرش به پنج چيز بود.

اول عفت اخلاقي به حد نهايت و شايد افراط که در اوايل جواني در راه تقوي و تدين و ايمان و حتي زهد ديني و بعدها بيشتر در راه عفت و تقوي و پاکي عمل و نزاهت اخلاقي بوده.

دوم حب وطن و مجاهدت در حفظ استقلال ايران و سربلندي و عظمت آن و آزادي ملت.

سوم طرفداري طبقه پائين و زحمتکش و فقير و جهاد بر ضد تمام طبقات استثماري و ممتاز از هر قبيل و وقف وجود براي اصلاح حال و رفاه طبقات محروم از نعمات حيات شايسته و البته از همه بيشتر خدمت به ترقي و بهبود حال اقتصادي و صحي و معارفي اين طبقات.

چهارم علم خالص و مخصوصاً معرفت حقايق از راه علوم طبيعي و نجومي و طبي و تاريخي و حکمت طبيعي و شيمي و غيره.

پنجم شوق مفرطي به تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسي.

تقي زاده پس از نود و يک سال زندگي در روز چهارشنبه هشتم بهمن ماه 1348، مطابق ذيقعده 1389 قمري، در تهران درگذشت. مرحوم مهدي مجتهدي در جايي گفته: "سالها خواهد گذشت و خاک تبريز فرزندي مانند تقي زاده نخواهد پرورد."

ستارخان سردار ملي



در بين مرداني که براي دفاع از مشروطيت و حقوق ملت دست به شمشير برده و آنرا پس از استبداد صغير دو مرتبه بازگردانيدند، ستارخان سردار ملي مقام اول را دارد؛ بحق او قهرمان مشروطيت ايران است.

ستارخان پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود. لوطيان تبريز از قديم طبقه خاصي را تشکيل ميدادند و اخلاق و عادات بخصوصي داشتند. با حکومت و مأمورين دولت هميشه مخالفت مي نمودند؛ چنانکه در عصر شاه طهماسب صفوي عده اي از آنان در عصيان طغيان نمودند و به مجازات رسيدند. پس از بروز اختلاف بين متشرعه و شيخيه، لوطي ها نيز دو دسته شدند و به مخالفت همديگر برخاستند. اعمال و رفتار آنان مورد توجه طبقات مردم بود. محمدامين خياباني ديواني به زبان ترکي درباره وقايع لوطي هاي تبريز سروده که در عهد نادرميرزا مؤلف "تاريخ تبريز" با وصف چند دفعه چاپ کمياب بوده است. ستارخان از لوطيان بومي نبود، بلکه اصل او از قراجه داغ و از ايل محمدخانلو بود. خود به شيخيه اعتقاد داشت و روزگاري در اطراف شهر به سر مي برد. پنهاني به مشهد رفته و برگشته بود.

ستارخان پس از اعلام مشروطيت به شهر آمد و به اسب فروشي اشتغال ورزيد و سپس جزو مجاهدين مسلح گرديد. پس از بمباردمان مجلس، دعوت انجمن ايالتي آذربايجان را که خود را به دنيا جانشين مجلس بمباردمان شده معرفي مي کرد، قبول کرد. در محله اميرخيز با قواي دولتي جنگ نمود. با وصف شکست مجاهدين و سست شدن آنها، وي استقامت به خرج داد و تسليم نشد و محله اميرخيز را به تصرف قشون دولتي نداد. وقتي بر ايران گذشته است که مشروطيت فقط در محله اميرخيز تبريز وجود داشت و همه جاي ايران در دست پادشاه مستبد بود.

ژنرال قونسول روس به وي بيرق روسيه داده و تضمين مي کرد که اگر تسليم شود از تعرض محمدعلي شاه مصون باشد، اما او قبول نکرد. آنقدر مقاومت کرد تا مجاهدين محلات ديگر به جنبش آمدند و قواي دولت را عقب راندند. اين مقاومت به محمدعلي شاه معلوم ساخت که بلواي تبريز امري جدي است و ممکن است کار آن بلوا بالاتر گيرد و کار به جاهاي باريکتر بکشد. اين بود که عين الدوله را به محاصره تبريز فرستاد و از عشاير و خوانين نفر و اسلحه خواست. ستارخان بدواً اردوي ماکو را منهزم نمود و بعداً عين الدوله را عقب نشاند و بر تبريز مسلط شد. پس از آن، به زور از مردم اعانه خواست و مرتکب بعضي اشتباهات شد و مردم را ناراضي نمود. (موضوع اعانه جمع کردن ستارخان مربوط مي شود به خبردار شدن انجمن تبريز از بمباردمان مجلس و احتمال کودتا بر عليه مشروطيت نوپا. نخستين اقدام انجمن پس از اطلاع بر اين موضوع، پس از ارسال تلگرافها به ساير شهرها، در صدد اعزام نيروي مسلح به تهران درآمد. به دنبال اين تصميم دفتر اعانه اي براي تأمين هزينه اين اردوکشي داير گرديد.)

پس از آنکه قشون روس وارد تبريز گرديد، وي به شهبندري عثماني (قونسولخانه) پناه برد و بالاخره به طهران رهسپار شد. در پايتخت مشروطه پذيرايي گرم و باشکوه از وي به عمل آمد. ستارخان با شاه و نايب السلطنه در يک کالسکه نشسته، با جلال تمام وارد شهر گشت و در باغ اتابک منزل گرفت.

چون پس از فتح تهران به دست مليون، احتياجي به وجود مجاهدين نبود و اين جماعت با در دست داشتن اسلحه امنيت پايتخت را متزلزل مي کردند، دولت مشروطه بر آن شد که اسلحه مجاهدين را جمع کند. مجاهدين تهران به منزل ستارخان سردار ملي جمع شده، بناي مقاومت را گذاشتند. در نتيجه تيراندازي ها تيري به پاي او اصابت کرد و (بدين گونه پايي که در صحنه هاي آتش و خون دليرانه و بي تزلزل گام زده بود با تير دولت انقلابي از رفتار باز ايستاد و بنا به قول احمد کسروي "بدينسان يگانه قهرمان آزادي از پا درافتاد" - تاريخ هيجده ساله، ص 143) مجاهدين مغلوب شدند. در اثر آن تير مزاج ستارخان عليل شد. مرگ سردار ملي را عصر روز سه شنبه 25 آبانماه 1293 شمسي مطابق به 28 ذيحجه 1332 قمري نوشته اند. سردار هنگام پيوستن به جاودانگي 48 سال داشت. جسم بي روح وي را در مقبره طوطي در جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شهر ري به خاک سپردند. آرامــگـــاه ســـردار تا سال 1324 شمسي وضع حقيرانه اي داشت. در اين سال پس از ميتينگ طرفداران پرشور ستارخان بر سر قبر وي، يک آرامگاه موقتي ساخته شد. ولي يک سال بعد اين آرامگاه با خاک يکسان شد. بعدها به همت اميرخيزي و ديگران، سنگ قبري براي آرامگاه سردار تهيه شد که به قول سلام الله جاويد "اگر چه لايق آن مرحوم نبوده، ولي از هيچ بهتر است".

اين بود تاريخ زندگاني پرحادثه مردي که مشروطيت ايران را نجات داده است. در يک خانواده کوچک به دنيا آمد، در يک محيط فاسد تربيت شد، در يک ساعت بحراني دست به اسلحه برد. چون مدافع مشروطيت بود او از يک حرکت مترقي دفاع کرد و نامش جاويدان شد.

درباره ستارخان خيلي چيزها نوشته و گفته اند. در خارج از آذربايجان او را به درستي نشناخته اند. در خود آذربايجان نيز چون مردم عادي نمي توانستند بر خود هموار کنند که يک نفر اسب فروش بر يک شهر بلکه بر يک ايالت فرمانروا باشد. درباره او براي کوچک کردن او قصه ها ساختند و پرداختند. اما حقيقت قضيه اينکه وي مردي شجاع و نسبت به مشروطيت صميمي بود و چون از آن دفاع کرده، قهرمان مشروطيت به شمار رفته است و خالي از ضعف و نقص نبوده است. غير از آن هم نمي شد از وي متوقع بود و جوانمردي هائي هم داشته است.

دو برادر و يک برادرزاده او را سالداتهاي روس به دار زده اند، يعني در راه مشروطيت قرباني داده است؛ بنابراين سزاوار احترام است.

فعلاً مجسمه ستارخان در موزه آذربايجان به معرض نمايش بازديد کنندگان گذاشته شده است. و نيز تنديس نيم تنه آن قهرمان آزادي در ورودي نمايشگاه بين المللي تبريز گذاشته شده است.

روز شمار زندگي داود پيرنيا



داود پيرنيا فرزند حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) نخست وزير اسبق ايران در سال 1279 شمسي در تهران متولد شد. مادر او شکوه عظمي از خانواده امير علائي دولو قاجار بود.

داود پيرنيا تحصيل را بطور خصوصي شروع کرد و از محضر اساتيد فاضلي بهره مند بود تا اين که در مدرسهً سن لوئي دوره دبيرستان را به اتمام رسانيد و ضمن تحصيل به زبان هاي فرانسه و آلماني و انگليسي آشنا گرديد.

داود پيرنيا که اصول موسيقي کلاسيک و نواختن پيانو و ويلن را فرا گرفت از جواني به کارهاي هنري عشق مي ورزيد و بعد از سفر به اروپا تحصيلات عالي خود را در دانشگاه لوزان سويس به پايان رسانيد و رساله خود را تحت عنوان ( تطبيق قوانين جزا ) با درجه خوب گذرانيد و عازم ايران گرديد.

داود پيرنيا کارهاي اداري و قضائي را در دادگستري شروع کرد و با گروهي از حقوقدانان و وکلاي دادگستري کانون وکلاي دادگستري را بنيان نهاد و در دولت قوام السلطنه معاون نخست وزير شد.

داود پيرنيا با گروهي از هنرمندان به تهيه " برنامه گل ها " و " گلهاي جاويدان " در راديو تهران پرداخت که موفق ترين برنامه هاي هنري در کشور ما بود که يادگار گرانبهائي از آن برنامه ها به جاي مانده که 175 برنامه گل ها و 580 برنامه گل هاي رنگارنگ مورد استفاده همگان مي باشد.

داود پيرنيا دوبار ازدواج کرد که هر دو همسر او فوت کردند. از اين دو ازدواج 9 فرزند به يادگار مانده که اکثراً اهل هنر و موسيقي و نويسنده هستند.

داود پيرنيا در 12 آبان ماه 1350 در 71 سالگي زندگي را ترک گفت و مخصوصاً هنرمندان کشور درگذشت " اين اشرف زاده هنرمند " را ضايعه اي تلقي کردند. فرزندان او در نظر دارند يادنامه اي از پدر خود تهيه کنند که خيلي از هنرمندان و سياست پيشگان نظرات خود را درباره او بيان کرده اند.

رودکي




بزرگترين و مشهورترين شاعر دوره ساماني، ابو عبدالله جعفر بن محمد رودکي، از اهالي رودک از قراي سمرقند بود. وي نخستين شاعر مهم زبان دري و در حقيقت پدر شعر دري محسوب مي شود و کساني که پيش از او بفارسي شعر گفته اند اشعارشان زياد نبوده و از حيث رواني و استحکام نيز بپاي اشعار رودکي نميرسيده است.



با وجود اينکه بعضي از کساني که درباره زندگي اين شاعر نوشته اند اساساً به نابينائي او اشاره نکرده اند؛ اما نويسندگان زيادي چه آنهايي که بزمان رودکي نزديک بوده اند و چه آنهايي که بعدها در اين مورد نوشته اند، در اينمورد صراحت دارند. هر چند تشبيهات و توصيفات دقيق و لطيفي که در اشعار رودکي هست انسان را در کوري او دچار ترديد ميکند، ليکن در نابينائي او نبايد مردد بود. حتي بنا بر نظر محققان، اينکه وي کور مادرزاد بوده مسلم شده است.



در مورد قدرت حافظه او گفته اند که در هشت سالگي تمام قرآن را از بر داشت و در اين سن به شعر گفتن پرداخت و معاني دقيق ميگفت. آوازي خوش و دلکش داشت و بسبب داشتن صداي خوب به نوازندگي پرداخت و از شخصي بنام بختيار که استاد موسيقي بود نواختن بربط را آموخت و در آن مهارت زيادي کسب کرد.



وقتي رودکي به دربار امير نصر بن احمد ساماني راه يافت مورد تشويق و اکرام قرار گرفت و اين پادشاه که شيفته ذوق و قريحه او شده بود، هداياي فراوان و مال بسيار به او بخشيد و او را آسوده و توانگر کرد. رودکي نيز گذشته از قصايد بسياري که در ستايش امير گفت کتاب کليله و دمنه و چند داستان ديگر را به فرمان او بشعر درآورد.



رودکي شاعري بزرگ و پرمايه بود و نه فقط شاعران معاصر او بلکه اکثر شاعراني که بعد از او آمدند نيز بفضل و برتري او اقرار کرده اند و او را سلطان شاعران و استاد شاعران مي شمرده اند. گذشته از اين، از حيث مقدار شعر نيز شاعران ديگر بپاي او نميرسيدند.



از آثار بجا مانده چنين بر مي آيد که اشعار او صد دفتر مي شده و يکي از شاعران قرن ششم ادعا کرده است که اشعار او را شمرده و آنرا از يک ميليون و سيصد هزار بيت هم افزون ديده است. شايد اين رقم خالي از مبالغه نباشد؛ اما افسوس که از اشعار بسيار اين شاعر اکنون به اندازه هزار بيت هم باقي نمانده است.



رودکي شاعري توانا و داراي طبعي سرشار بوده است؛ در وصف احوال و مناظر قدرت عجيبي نشان داده است و تشبيهات و توصيفات دقيقي در اشعار خود بکار برده است، و بعضي از نويسندگان بهمين علت گفته اند که شاعر در قسمت اول عمر خود بينا بوده است.



گذشته از شاعري رودکي در نواختن چنگ و بربط نيز مهارت تمام داشته و ظاهراً در مجالس امير نصر و رجال دولت ساماني بسبب همين ذوق و هنر خويش عزت و حرمت بسيار پيدا کرده است.



مشهور است که سخن او در امير تأثير بسيار داشته و ابوالفضل بلعمي وزير معروف نيز در عرب و عجم براي او نظيري نمي شناخته است.



وفات رودکي بسال 329 هجري قمري اتفاق افتاده است.

ذبيخ الله منصوري


ذبيح الله حکيم الهي دشتي فرزند اسماعيل معروف به ذبيح الله منصوري در سال 1276 شمسي در شهر سنندج متولد شد. تحصيلات مقدماتي خود را در آن شهر و کرمانشاه انجام داد و زبان فرانسه و انگليسي را فرا گرفت. پدرش علاقه اي به تحصيل او نداشت ولي مادرش از خانواده علماء و روحانيون بود. ر
ذبيح الله حکيم الهي دشتي در سال 1299 وقتي به تهران آمد مي خواست در رشته دريا نوردي تحصيل کند ولي در روزنامه کوشش به ترجمه چند کتاب پرداخت و از آن به بعد به نوشتن اشتغال يافت. گفته مي شود حدود ر1400 کتاب و نشريه منتشر کرده که از پرفروش ترين کتابها به زبان فارسي مي باشند. ر
ذبيح الله منصوري بسيار ساده مي زيست و به همسر و دو فرزند خود علاقه فراواني داشت همواره از خودکشي برادرش که جزو 53 نفر همراهان اراني به زندان افتاده بود و سه سال محکوميت يافت و بعداً خود را از بين برد ناراحت بود. ر
ذبيح الله منصوري که نوشته ها و ترجمه هايش خوانندگان فراوان يافت، نويسنده اي بود بسيار متواضع و دير جوش و گوشه گير؛ وقتي بعد از شهريور 20 او را شناختم و کراراً براي ترجمه و نوشتن مقاله در چاپخانه او را مي ديدم گفتگو با او فقط در چند جمله خلاصه مي شد. ر
ذبيح الله منصوري در سال 1365 در سن 89 سالگي در تهران در گذشت. يادش گرامي باد

دکتر مظفر بقايي کرماني



دکتر مظفر بقايي کرماني (1290-1366 ش.) يکي از بحث ‏انگيزترين شخصيت‏ هاي سياسي تاريخ معاصر ايران است. او در يک خانواده داراي پيشينه سياسي در کرمان به دنيا آمد. پدرش، ميرزا شهاب، از فعالين انجمن ‏هاي مخفي وابسته به لژ بيداري ايران در دوران محمدعلي شاه و پس از آن در کرمان بود. مظفر در 18 سالگي به خرج دولت براي ادامه تحصيل راهي فرانسه شد و در 27 سالگي به ايران بازگشت.



با رواج فعاليت احزاب سياسي در فضاي پس از شهريور 1320، مظفر راه پيشرفت خود را در فعاليت‌هاي حزبي يافت. او ابتدا به عضويت حزب اتحاد ملّي و مدتي بعد به عضويت حزب کار درآمد. با تأسيس حزب دمکرات ايران، به رهبري قوام‌السلطنه، فعاليت سياسي بقايي وارد مرحله جديدي شد. بقايي، به سان گروه کثيري از جوانان جوياي نام آن زمان، به اين حزب پيوست. او در حزب دمکرات قوام به سرعت رشد کرد، براي تأسيس و تصدي شعبه اين حزب به کرمان رفت و سرانجام در سال 1326 به عنوان کانديداي حزب دمکرات از کرمان به مجلس پانزدهم راه يافت.



حلقه دوستان

بقايي از سال‏هاي آغازين فعاليت سياسي اش با حسن پاکروان (سرلشکر و رئيس بعدي ساواک) و مادر فرانسوي‌ او، امينه پاکروان، رابطه نزديک داشت. اين رابطه تا واپسين سال‏هاي زندگي اينان ادامه يافت. به اين حلقه دوستان بايد عيسي سپهبدي و علي زُهَري را افزود. اين حلقه با سفارت فرانسه در تهران ارتباط نزديک داشت. در اين ميان، پيوندهاي بقايي با عيسي سپهبدي، دوست دوران فرانسه او، از اهميت ويژه ‏اي برخوردار است. اسناد به دست آمده ترديدي برجاي نمي‏ گذارد که سپهبدي واسطه انتقال برخي پيام‏ هاي مرموز به بقايي بود که راه سياسي او را ترسيم مي ‏کرد.



جنجال و شهرت

در دوران نخست‌وزيري سپهبد حاج‌علي رزم‌آرا، بقايي سرسخت‌ترين مخالف او بود و به همين دليل دستگير و به يک سال زندان محکوم شد ولي در دادگاه تجديدنظر تبرئه گرديد. اين مخالفت‌ها و محاکمه‌هاي جنجالي، که توسط مطبوعات آن زمان انعکاس وسيع مي‌يافت، شهرت بقايي را افزايش داد. بدينسان، بقايي در آستانه چهل سالگي به يکي از چند چهره درجه اوّل سياسي کشور بدل شد.







نفر دوّم جبهه ملي ايران

در اسفند 1329 رزم‌آرا به قتل رسيد و مدت کوتاهي بعد طرح ملّي شدن صنعت نفت، که بقايي يکي از امضاکنندگان آن بود، تصويب شد. در اين زمان، که مقارن با نخست‌وزيري حسين علا است، بقايي در رأس سازمان خلع يد از شرکت نفت انگليس و ايران قرار گرفت. اين حوادث، در ارديبهشت 1330به تشکيل دولت دکتر محمد مصدق انجاميد و اختلافات ميان ايران از يکسو و شرکت نفت انگليس و دولت بريتانيا از سوي ديگر به اوج خود رسيد.



در اين دوران، بقايي خود را به عنوان يکي از چهره‌هاي اصلي نهضت ملي مطرح مي‌کرد و به اين عنوان نيز شناخته مي ‏شد. ازجمله، بقايي طي نطقي در مجلس خود را به عنوان «مراقب و محافظ دکتر مصدق پيشواي خودم که به ملت ايران و به ما بزرگترين درس فداکاري را داده» مطرح نمود.







جعل بزرگ: اسناد خانه سدان

حادثه مهم ديگر که نقش بقايي را در حوادث سياسي روز برجسته کرد و او را به يک چهره جنجالي و شاخص "ضد انگليسي" بدل نمود، ماجراي خانه سدان است:



ظاهراً در اوايل تيرماه 1330 امير حسين پاکروان، کارمند شرکت نفت انگليس و ايران، به بقايي اطلاع داد که اسنادي از اداره انتشارات و تبليغات شرکت نفت به منزل ن. ر. سدان، نماينده شرکت نفت انگليس در ايران، در خيابان قوام‌السلطنه منتقل مي‌شود. بقايي به همراه سرلشکر فضل‌الله زاهدي، رئيس شهرباني وقت، و جهانگير تفضلي خانه سدان را تفتيش کرد و اسناد مزبور را به دست آورد. بخشي از اسناد خانه سدان توسط بقايي در روزنامه شاهد، و ساير مطبوعات آن زمان، منتشر شد و جنجال بزرگي به پا کرد.



بعدها، در جريان دادگاه لاهه (خرداد 1331) اسناد خانه سدان به عنوان مدارک مداخله شرکت نفت انگليس در امور داخلي ايران ارائه شد. امروزه، اصالت اين ماجرا مورد ترديد جدي است و برخي محققين، از جمله آبراهاميان، اسناد فوق، يا بخشي از آن، را جعلي يا دستکاري‏ شده مي ‏دانند. نگارنده نيز در طي کار چند ساله خود بر روي اسناد خانه سدان، در مجموعه اسناد شخصي بقايي، به اين نتيجه قطعي رسيد که اسناد فوق کاملاً جعلي است. به عبارت ديگر، اصل اسناد دستمايه قرار گرفته و اسامي و مواردي که مورد نظر بوده به اسناد افزوده شده. در اين باره دلايل کاملاً مستندي دارم که در زمان مناسب به صورت مقاله عرضه خواهم کرد.



خليل ملکي: دوستي و دشمني

در اين دوران بقايي با خليل ملکي همکاري نزديکي را آغاز کرد. ملکي از رهبران حزب توده ايران بود که در سال 1326 انشعاب پرهياهويي را از اين حزب سازمان داد و منادي مشي سوسياليستي مستقل از مسکو شد. اين مشي بعدها به نام نيروي سوم شهرت يافت. پس از مدتي، ملکي به اتفاق هوادارانش به سازمان نگهبانان آزادي، به رهبري بقايي, پيوست و در اواخر ارديبهشت 1330 به اتفاق بقايي حزب زحمتکشان ملت ايران را تأسيس کرد. روزنامه شاهد ارگان اين حزب بود. سازمان نگهبانان آزادي و سپس حزب زحمتکشان ملت ايران، با بهره‌گيري از تجارب سازماني و تئوريک ملکي و دوستانش، توانست در بين روشنفکران و کارگران نفوذي کسب کند.



حزب زحمتکشان، که تنها سازمان متشکل عضو جبهه ملي ايران به شمار مي‌رفت، نقش اصلي را در مقابله با نفوذ حزب توده به عهده گرفت. مقابله اين دو حزب حوادث خشونت‌آميزي ‌آفريد که در نهايت نهضت ملي ايران را تضعيف نمود.



استيضاح زُهري

در روزهايي که لايحه سلب مصونيت از بقايي مطرح بود، علي زهري دولت را استيضاح کرد. اين امر سبب شد که مصدق از اکثريت مجلس، که هوادار دولت او بودند، بخواهد که استعفا دهند و سپس با برگزاري رفراندوم مجلس هفدهم را من‍‌حل کرد. در 25 مرداد 1332 بقايي و زهري دستگير شدند و به زندان عشرت‌آباد انتقال يافتند. زهري فرداي آن روز آزاد شد، ولي بقايي تا کودتا و سقوط دولت مصدق در زندان بود.







نقش مرموز حسين خطيبي

در اسناد شخصي دکتر بقايي مجموعه ‏اي از نامه ‏هاي حسين خطيبي موجود است که واجد اهميت فراوان تاريخي مي باشد.



حسين خطيبي از دوستان نزديک بقايي بود که در عين حال با محمدرضا پهلوي و اردشير زاهدي نيز رابطه نزديک و صميمانه داشت. طبق اسناد موجود، خطيبي حداقل از سال 1329 در رأس يک سازمان مخفي اطلاعاتي قرار داشت که در حزب توده داراي عوامل نفوذي بود و با عناصر برجسته اطلاعاتي ارتش پهلوي- و در رأس آنها حسن ارفع، حسن اخوي و حبيب ‏الله ديهيمي- مرتبط بود. اين سازمان به ظاهر در زير رهبري عالي بقايي قرار داشت و خطيبي خود را تابع بقايي وانمود مي‏ کرد. معهذا، کاوش بيشتر نشان مي‏ دهد که خطيبي در عمليات خود کاملاً مستقل از بقايي بود. درواقع، اين سازمان را بايد بخشي از شبکه‏ هايي به شمار آورد که در ارتباط با سرويس‏‏هاي اطلاعاتي غرب فعاليت خود را آغاز کرده بودند.









بدينسان، با پيوندهايي عجيب مواجهيم که پيشينه آن حداقل به سال 1329 مي ‏رسد؛ زماني که بقايي به عنوان يکي از رهبران جنبش ملي شناخته مي ‏شود و از ستيز او با دکتر مصدق خبري نيست. اين شبکه نقش مرموزي در تفرقه‏ افکني ‏هاي آن زمان داشت. براي نمونه، دکتر مصدق پس از آغاز زمامداري ‏اش، در 22 ارديبهشت 1330 در مجلس اعلام نمود که فداييان اسلام قصد ترور او را دارند. منبع مصدق شاه بود و شاه از ديهيمي، عضو سازمان دکتر بقايي، شنيده بود.

[به شاه] عرض کردم ممکن است بفرماييد چه اشخاصي در صدد از بين بردن من هستند؟ فرمودند: ديهيمي که در سازمان دکتر بقايي است به او اينطور گفته است که فداييان اسلام در صدد قتل دکتر مصدق‌اند و ديهيمي هم به ستاد ارتش اطلاع داده و از ستاد ارتش هم به من گزارش دادند.

حسين خطيبي در روز پنجشنبه 3 ارديبهشت 1332 توسط مأمورين فرمانداري نظامي دولت مصدق به اتهام کارگرداني عمليات قتل افشارطوس دستگير ‌شد. او در زندان بطور منظم با بقايي مکاتبه پنهان داشت. توجه کنيم که در اين زمان سرهنگ حسن پاکروان، دوست صميمي بقايي و خطيبي، رئيس رکن دوم ستاد ارتش بود. خطيبي در اين نامه‏ ها مأمورين انتظامي دولت مصدق را به شکنجه ‏هاي «قرون وسطايي» عليه خود و ساير متهمين قتل افشارطوس متهم مي ‏کرد و بدينسان به کمک بقايي کارزار گسترده تبليغاتي، در مجلس و مطبوعات، به سود او جريان يافت.



در اين نامه ‏ها، خطيبي به‌نحوي ماجراي دستگيري و بازجويي ‏هاي خود را بيان مي‌دارد که بقايي راهي جز رويارويي نهايي با مصدق و درگير شدن در نبرد مرگ و زندگي نبيند. به‌نظر مي ‏رسد که در اين حادثه نيرويي در وراء و مافوق خطيبي در کار است و خطيبي تنها واسطه انتقال پيام اوست. خطيبي در اين نامه ‏ها طرح توطئه موهوم کودتاي مصدق عليه کاشاني، مکي و بقايي و غيره را افشا مي‌کند. قابل تصور است که بقايي اين نامه‌ها را در اختيار آيت ‏الله کاشاني قرار مي‌داد و بدينسان تعارض ‏هاي آن زمان به سوي رويارويي محتوم سوق مي‏ يافت. در اين نامه‏ ها خطيبي زنداني حتي طرح استيضاح دولت مصدق و مفاد آن را به بقايي ديکته مي‏ کند.



کودتاچي کينه توز

در ماجراي کودتاي 28 مرداد 1332 نيروهاي دکتر مظفر بقايي از افرادي بودند که به خانه مصدق حمله بردند. آنان در عمليات کودتا نيز نقش فعال داشتند و به اين دليل مطبوعات پس از کودتا بقايي را يکي از رهبران "قيام ملي" عليه دولت دکتر مصدق عنوان کردند.



رفتار بقايي پس از کودتا کينه‌توزانه بود. او طي مصاحبه‌هاي مطبوعاتي خواستار آن شد که «همکاران دولت سابق و توده‌اي ‏ها به شديدترين وضعي مجازات شوند.» هواداران او در کرمان وحشيانه ‏ترين تعرض‌ها را به مخالفين خود کردند و از جمله سرگرد سخايي، رئيس شهرباني کرمان، را به طرز فجيعي به قتل رسانيدند. بقايي مدتي پس از کودتا به کرمان رفت و در سخنراني خود اعلام کرد دست کسي که سرگرد سخايي را به قتل رسانيده مي‌بوسد.



بقايي، که برجسته‌ترين ويژگي شخصيت او جاه‌طلبي بيمارگونه‌اش بود، انتظار نداشت که زاهدي در سمت نخست‌وزير باقي بماند. او گمان مي‌برد که با پيروزي کودتا مأموريت زاهدي خاتمه يافته و مسند نخست‌وزيري به وي تقديم مي‌شود. شايد، مستقيم يا غيرمستقيم، چنين وعده‌هايي به او داده شده بود. معهذا، چنين نشد. علت ناکامي بقايي در تصدي مناصب عالي دولتي را بايد در ارزيابي دقيق مامورين اطلاعاتي غربي از شخصيت بقايي جستجو کرد. براي نمونه، مامورين اطلاعاتي آمريکا بقايي را فردي «متلون، زيرک و هوچي» مي‌شناختند و به همين دليل به وي اعتماد نداشتند.







بقايي سرخورده از ناکامي‌ سياسي، سخناني عليه زاهدي بيان داشت که منجر به تبعيد محترمانه او به زاهدان شد. پس از زاهدان مدتي در اراک بود و سپس به کرمان رفت. امير اسدالله علم، وزير کشور وقت و دوست محمدرضا شاه پهلوي، از بقايي دعوت کرد که «در صورت تمايل بقيه ايام تبعيد را در باغ ملکي ايشان در بيرجند بگذرانند که موجب امتنان و تشکر گرديد.» علت اين رفتار دوگانه را بايد در اختلافات ميان زاهدي و شاه جستجو کرد. اين اختلافات سرانجام به سود دربار پايان يافت و زاهدي، که مورد حمايت آمريکايي‏ ها بود، از کشور خارج شد و زمام قدرت بطور کامل به دست شاه افتاد.



تلاش نافرجام

در سال 1339 بقايي با واسطه شمس پهلوي با شاه ملاقات کرد و پس از مذاکراتي به وي اجازه داده شد که در انتخابات مجلس شرکت کند. در مجموعه اسناد شخصي بقايي طرحي موجود است که در اين زمان بقايي براي تجديد فعاليت سياسي خود تنظيم کرده است. اين طرح، که نسخه اصلي آن به خط فرد ناشناسي است و توسط بقايي اصلاحات مختصري در آن صورت گرفته و سپس تايپ شده، به روشني گوياي اهداف تکاپوي بقايي در اين دوران است. مطالب مندرجه و به ‏ويژه درخواست‏ هاي بقايي روشن مي‏ کند که اين طرح، که نام مخاطب بقايي در آن مندرج نيست، براي ارائه به مقامات عالي تصميم‏ گيرنده تنظيم شده است. مخاطب اين طرح يا محمدرضا پهلوي است يا مقامات خارجي مرتبط با مسايل ايران.



طرح با تحليلي از ساختار اجتماعي ايران آغاز مي‌شود، عدم تراکم روستاها در ايران را يکي «از عوامل مقاوم [در برابر] کمونيزم» و اختلاف طبقاتي در ايران را «از عوامل مساعد براي نفوذ کمونيزم» ارزيابي مي‌کند. سپس به علل و زمينه‌هاي پيدايش کمونيسم در ايران و روش‏هاي عملکرد آن مي‌پردازد. در مقابل، عملکرد «دستگاه» حاکمه ايران قرار دارد که «بد» ارزيابي مي‌شود. در مقابل اين دو، سازمان نگهبانان آزادي، به رهبري بقايي، به عنوان آلترناتيوي اصلاح‌طلبانه ارائه مي‌گردد که هدف از آن «جلوگيري از انقلاب سياسي»، «در جهت حفظ رژيم سلطنت»، است: «اين سازمان مي‌تواند در تمام شهرستان‏ هاي ايران به‌منزله دريچه اطميناني براي رفع عصيان‌ها و نارضايتي‌هاي مردم تشکيل گردد.»



بخش بعدي طرح به بزرگنمايي خطر کمونيسم در ايران اختصاص دارد و از جمله تأثير فعاليت راديو پيک ايران را، که از آذر 1336 توسط حزب توده ايران آغاز به کار کرده بود، معادل «سيصد روزنامه کثيرالانتشار» ارزيابي مي‌کند. بقايي براي مقابله با «خطر کمونيسم» خواستار «امتياز چند روزنامه منطقي و ضد کمونيست»، «امکان فعاليت حزبي به‌طور وسيع و علني»، و «استفاده از کرسي مجلس شوراي ملي و سنا به منظور انتقاد سالم» است. او تضمين مي‌دهد که در سازمان نگهبانان آزادي، از آنجا که «رهبري آن انتصابي است»، امکان «رخنه افراد منحرف و غير ملّي» وجود ندارد. بقايي با خط خود به متن پيش‏نويس چنين افزوده است: «بنابراين، خطري در اثر زياد شدن مثلا کمونيست‌ها متوجه سازمان نمي‌تواند بشود و هرچه بيشتر بيايند امکان هدايت آنها به راه صحيح بيشتر مي‌شود.»



مکتب بقايي در تاريخنگاري

يکي از عرصه ‏هايي که مکتب بقايي بيشترين تأثير را در آن بر جاي نهاد، تاريخنگاري دوران نهضت ملي شدن صنعت نفت بود که به ايجاد تقابلي تند و مطلق ‏گرايانه ميان نقش‏ تاريخي دو رهبر نامدار آن، آيت ‏الله سيدابوالقاسم کاشاني و دکتر محمد مصدق، انجاميد. اين امر تا حدود زيادي بازتاب تعارض ‏هاي سياسي روز بود. در يکسو کساني بودند که با تجديد خاطره اختلافات ميان کاشاني و مصدق در واپسين دوران حيات سياسي اين دو، موج ضديت با دوستداران مصدق را دامن مي ‏زدند. و در سوي ديگر کساني بودند که از طريق بزرگنمايي نقش امروزين بقايي و هواداران او "پارانوياي بقايي" را مي ‏آفريدند. حزب توده ايران و برخي نويسندگان مدافع دکتر مصدق از اين گروه بودند. به عبارت ديگر، تاريخنگاري حوادث سال‏ هاي نهضت ملي به عرصه‏ اي پرتنش بدل شد که بازتاب عمل روزمره سياسي بود.

دکتر محـمود حسابي





دکتر محـمود حسابي، پـدر عـلم فـيزيک نوين ايران در سال 1281 خورشيدي در تـهـران زاده شد. پـيش از آغاز آموزش رسمي دبـستاني هـمزمان با يادگـيري زبان هاي عـربي و فـرانسه نزد مادر فاضلش قرآن مجـيد، گـلستان و حافظ را فرا گـرفت. دوران کودکي وي با شعـله ور شدن آتـش جـنگ اول مصادف شد. در مدرسه فرانسوي بـيروت دورهً آموزش دبـستاني را طي کرد و بدليل محـدوديتي که دولت عـثـماني براي مدارس فرانسه زبان ايجاد کرده بود، مجبور شد زبان انگـليسي را نيز فراگيرد. در هـمين دوران بود که به ورزش شنا و موسيقي ايراني روي آورد و هـر دو را به حد کمال ياد گـرفت.

حسابي بعـد از پايان آموزش متوسطه در کالج آمريکايي بـيروت، موفق به دريافت مدارک تحـصيلي عالي بسيار از دانشگـاهـهاي مهـم جهـان گـرديد؛ از جمله: ليسانس ادبـيات و عـلوم انساني از دانشگـاه آمريکايي بـيروت، مهـندسي راه و ساخـتمان از دانشکـدهً فرانسوي بـيروت، دانشنامهً زيست شناسي از دانشگـاه بـيروت، دانشنامهً نجوم و رياضي از دانشگـاه پاريس و دکـتراي فـيزيک از دانشگـاه سوربن فرانسه.

خدمات عـلمي و شغـلي دکـتر حسابي تا زمان درگـذشتـش در سال 1371 هـجري خورشيدي بسيار زياد بود که اهـم آنها عـبارتـند از: تاًسيس مراکز عـلمي نظير مدرسهً مهـندسي وزارت راه، دارالمعـلمين عالي و دانشسراي عالي، تـدوين قانون دانشگـاه و بنيانگـذاري دانشکـده هاي فـني و عـلوم دانشگـاه تـهـران، وزارت فرهـنگ در دولت دکـتر مصدق، بـنيانگـذاري موسسه ژئوفيزيک سازمان انرژي اتمي، اولين ايستگـاه هـواشـناسي، انجـمن موسيقي، فرهـنگـستان زبان، تـدوين قانون و تـشکـيل موًسسه استاندارد، تعـيـين ساعـات ايران، نصب و راه اندازي اولين دستگـاه راديولوژي در ايران و تاًسيس رصدخانهً نوين ايران.

از دکـتر حسابي آثار قـلمي عـلمي و ادبي زيادي به زبان هاي مخـتـلف بر جاي مانده است. وي مدتي هـم در کـلاس درس آلبرت انـشتـين، حضور داشت و با فـيزيکـدانان برجسته اي چون شرودينگـر، بورن و انريکو فري هـمکاري و تبادل نظر داشت.

دکتر محمد مصدق






دکتر محمد مصدق در سال 1261 هجري شمسي در تهران، در يک خانواده اشرافي بدنيا آمد. پدر او ميرزا هدايت الله معروف به " وزير دفتر " از رجال عصر ناصري و مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجيد ميرزا فرمانفرما و نوهً عباس ميرزا وليعهد و نايت السلطنه ايران بود. ميرزا هدايت الله که مدت مديدي در سمت " رئيس دفتر استيفاء " امور مربوط به وزارت ماليه را در زمان سلطنت ناصرالدين شاه به عهده داشت، لقب مستوفي الممالکي را بعد از پسر عمويش ميرزا يوسف مستوفي الممالک از آن خود مي دانست، ولي ميرزا يوسف در زمان حيات خود لقب مستوفي الممالک را براي پسر خردسالش ميرزا حسن گرفت و ميرزا هدايت الله بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود. بعد از مرگ ميرزا يوسف، ناصرالدين شاه ميرزا هدايت الله را به کفالت امور ماليه و سرپرستي ميرزا حسن منصوب کرد.

ميرزا هدايت الله سه پسر داشت که محمد کوچکترين آنها بود. هنگام مرگ ميرزا هدايت الله در سال 1271 شمسي محمد ده ساله بود، ولي ناصرالدين شاه علاوه بر اعطاي شغل و لقب ميرزا هدايت الله به پسر ارشد او ميرزا حسين خان، به دو پسر ديگر او هم القابي داد، و محمد را " مصدق السلطنه " ناميد. دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران کودکيش مي نويسد: " چون مادرم پس از فوت پدر با برادرم ميرزا حسين وزير دفتر اختلاف پيدا کرد، با ميرزا فضل الله خان وکيل الملک منشي باشي وليعهد ( مظفرالدين شاه ) ازدواج نمود و مرا هم با خود به تبريز برد. در آن موقع من در حدود دوازده سال داشتم ... "

محمد خان مصدق السلطنه پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در تبريز همراه پدر خوانده اش، که بعد از جلوس مظفرالدين شاه بر تخت سلطنت به سمت منشي مخصوص شاه تعيين شده بود، به تهران آمد.

مصدق السلطنه با وجود سن کم در نخستين سالهاي خدمت در مقام مستوفي گري خراسان کاملا در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را به طرف خود جلب نمود. در باره خدمات او در خراسان افضل الملک در کتاب افضل التواريخ چنين مي نويسد: " ميرزا محمد خان مصدق السلطنه را امروز از طرف شغل مستوفي و محاسب خراسان گويند، ليکن رتبه و حسب و نسب و استعدا و هوش و فضل و حسابداني اين طفل يک شبه ره صد ساله مي رود. اين جوان بقدري آداب دان و قاعده پرداز است که هيچ مزيدي بر آن متصور نيست. گفتار و رفتار و پذيرائي و احتراماتش در حق مردم به طوري است که خود او از متانت و بزرگي خارج نمي شود، ولي بدون تزوير و ريا با کمال خفض جناح کمال ادب را درباره مردمان بجاي مي آورد و نهايت مرتبه انسانيت و خوش خلقي و تواضع را سرمشق خود قرار داده است".

مصدق السلطنه بعد از مراجعت به تهران در اولين انتخابات دوره مشروطيت نامزد وکالت شد. او به نمايندگي از طبقه اعيان و اشراف اصفهان در اولين دوره تقنينيه انتخاب گرديد؛ ولي اعتبار نامه او بدليل اين که سن او به سي سال تمام نرسيده بود رد شد.

مصدق السلطنه در سال 1287 شمسي براي ادامه تحصيلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصيل در مدرسه علوم سياسي پاريس به سويس رفت و در اين مرحله به اخذ درجه دکتراي حقوق نائل آمد. مراجعت مصدق به ايران با آغاز جنگ جهاني اول مصادف بود. بعد از مراجعت به ايران مصدق السلطنه با سوابقي که در امور ماليه و مستوفي گري خراسان داشت به خدمت در وزارت ماليه دعوت شد. دکتر مصدق قريب چهارده ماه در کابينه هاي مختلف اين سمت را حفظ مي کند تا اينکه سرانجام در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزير وقت ماليه ( مشار الملک ) از معاونت وزارت ماليه استعفا مي دهد و هنگام تشکيل کابينه دوم وثوق الدوله مجدداً عازم اروپا مي شود.

دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران اقامت در سويس که آنرا " وطن ثانوي " خود مي خواند مي نويسد: " در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بين ايران و انگليس منعقد گرديد.... تصميم گرفتم در سويس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قليلي هم کالا که در ايران کمياب شده بود خريده و به ايران فرستادم؛ و بعد چنين صلاح ديدم که با پسر و دختر بزرگم که ده سال بود وطن خود را نديده بودند به ايران بيايم و بعد از تصفيه کارهايم از ايران مهاجرت نمايم. اين بود که همان راهي که رفته بودم به قصد مراجعت به ايران حرکت نمودم..." دکتر مصدق سپس شرح مفصلي از جريان مسافرت خود از طريق قفقاز به ايران داده و از آن جمله مي نويسد چون کمونيستها بر اين منطقه مسلط شده بودند، به او توصيه کرده بودند که دستهايش را با دوده سياه کند تا کسي او را سرمايه دار نداند! دکتر مصدق اضافه مي کند " به دستور ژنران قنسول ايران در تفليس اتومبيلي تهيه نمودند که با پرداخت چهل هزار مناتت مرا به پتروسکي برساند و از آنجا از طريق دريا وارد مشهد سر ( بابلسر فعلي ) شويم. ولي چند ساعتي قبل از حرکت خبر رسيد که کمونيستها دربند را تصرف کرده اند که از اين طريق نيز مايوس شدم و چون ناامني در تفليس رو به شدت مي گذاشت از همان خطي که آمده بودم به سويس مراجعت کردم."

بعد از مراجعت دکتر مصدق به سويس، مشيرالدوله که به جاي وثوق الدوله به نخست وزيري انتخاب شده بود، تلگرافي بعنوان مصدق السلطنه به سويس فرستاد و او را براي تصدي وزارت عدليه به ايران دعوت کرد. دکتر مصدق تصميم گرفت از راه بنادر جنوب به ايران مراجعت کند.

در مراجعت دکتر مصدق به ايران از طريق بندر بوشهر، پس از ورود به شيراز بر حسب تقاضاي محترمين فارس و واليگري ( استانداري ) فارس منصوب شد و تا کودتاي سوم اسفند 1299 در اين مقام ماند و براي ايجاد امنيت و جلوگيري از تعدي قدمهاي موثري برداشت.

با وقوع کودتاي سيد ضيا و رضا خان، دکتر مصدق تنها شخصيت سياسي ايران بود که دولت کودتا را به رسميت نشناخت و از مقام خود مستعفي گشت. پس از استعفا از فارس عازم تهران شد. ولي بنا به دعوت سران بختياري به آن ديار رفت تا کابينه سيد ضيا پس از 100 روز ساقط گرديد.

با سقوط کابينه ضيا، وقتي قوام السلطنه به نخست وزيري رسيد، دکتر مصدق را به وزارت ماليه ( دارائي ) انتخاب نمود که با قبول شرايطي همکاري خود را با دولت جديد پذيرفت.

با سقوط دوت قوام السلطنه و روي کار آمدن مجدد مشيرالدوله وقتي از مصدق خواسته شد که با سمت والي آذربايجان با دوت همکاري کند، با اين شرط که ارتشيان تحت امر او در منطقه باشند، قبول کرد. از اواخر بهمن 1300 با اواسط سال 1301 اين ماموريت را پذيرفت، ولي در اواخر کار بخاطر سرپيچي فرمانده قشون آذربايجان از اوامرش بدستور رضا خان سردار سپه، وزير جنگ وقت، از اين سمت مستعفي گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه 1302 دکتر مصدق در کابينه مشيرالدوله به سمت وزير خارجه انتخاب شد و با خواسته انگليسيها براي دو مليون ليره که مدعي بودند براي ايجاد پليس جنوب خرج کرده اند بشدت مخالفت نمود و آب پاکي را بر دست وزير مختار انگلستان ريخت.

پس از استعفاي مشيرالدوله، سردار سپه به نخست وزيري رسيد و دکتر مصدق از همکاري با اين دولت خودداري ورزيد.

دکتر مصق در دوره پنجم و ششم مجلس شواري ملي به وکالت مردم تهران انتخاب و در همين زمان که با صحنه سازي سلطنت خاندان قاجار منقرض و رضا خان سردار سپه و نخست وزير فعلي به مقام پادشاهي رسيد، او قاطعانه با اين انتخاب به مخالفت برخاست. زمانيکه عمر مجلس ششم به پايان رسيد و رضا شاه با ديکتاتوري مطلق فاتحه حکومت مشروطه و دمکراسي را خواند، دکتر مصدق طي ساليان دراز خانه نشين شد و در اواخر سلطنت پهلوي اول که همه رجال سابق يا از بين رفته بودند و يا دست بيعت به حکومت داده بودند، مصدق به زندان افتاد ولي پس از چند ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد. رضا شاه در سال 1320 پس از اشغال ايران بوسيله قواي روس و انگليس، از سلطنت برکنار گشت و به آفريقاي جنوبي تبعيد گشت و دکتر مصدق به تهران برگشت.

دکتر مصدق در انتخابات شور انگيز دوره 12 مجلس که پس از سقوط رضا شاه انجام شد، بار ديگر در مقام وکيل اول تهران قدم به مجلس نهاد و مورد تجليل تمام ملت ايران قرار گرفت.

در انتخابات دوره 15 مجلس بخاطر مداخلات نامشروع قوام السلطنه ( نخست وزير ) و شاه مانع شدند تا دکتر مصدق قدم بمجلس بگذارد و انگليسيها بتوانند قرارداد تحميلي سال 1933 دوره رضا شاه را که بمدت 60 سال حقوق ملت ايران را از نفت جنوب ضايع مي ساخت، در دولت ساعد مراغه اي تنفيذ سازند. خوشبختانه بر اثر فشار افکار عمومي مقصود انگليسيها تامين نشد و عمر مجلس پانزدهم سر رسيد. در همين دوران بود که دکتر مصدق و همراهان وي اقدام به پايه گذاري جبههً ملي ايران را نمودند ( 1328 ).

بر خلاف انتظار انگليسي ها، در انتخابات مجلس 16 با همه تقلبات و حمايت شاه و دربار صندوقهاي ساختگي آرا تهران باطل شد و هژير وزير دربار دست نشانده والاحضرت اشرف بقتل رسيد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق و گروهي از يارانش که هنوز دو سه نفري از آنها راه خيانت در پيش نگرفته بودند، بمجلس راه يافتند؛ که در همين مجلس پس از کشته شدن سپهبد رزم آرا، طرح ملي شدن صنايع نفت جنوب به رهبري دکتر مصدق تصويب شد و اندکي بعد در شور و اشتياق عمومي دکتر مصدق به نخست وزيري رسيد تا قانون ملي شدن صنعت نفت را به اجرا در آورد.

در ارديبهشت ماه سال 1330 دکتر مصدق با تکيه به راي اعتماد اکثر نمايندگان مجلس به نخست وزيري رسيد. نخستين اقدام دکتر مصدق پس از معرفي کابينه، اجراي طرح ملي شدن صنعت نفت بود.

بدنبال شکايت دولت انگليس از دولت ايران و طرح شکايت مزبور در شوراي امنيت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نيويورک شد و به دفاع از حقوق ايران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و در احقاق حق ملت ايران به پيروزي دست يافت. در بازگشت به ايران سفري نيز به مصر کرد و در آنجا مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار گرفت.

انتخابات دروه هفدهم مجلس بخاطر دخالتهاي ارتشيان و دربار به تشنج کشيد و کار بجايي رسيد که پس از انتخاب 80 نماينده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه هاي باقي مانده را صادر کرد.

دکتر مصدق برا ي جلوگيري از کارشکنيهاي ارتش درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. که اين درخواست از طرف شاه رد شد. به همين دليل دکتر مصدق در 25 تيرماه 1331 در مقام نخست وزيري استعفا ميکند.

يکروز بعد، مجلس قوام السلطنه را به نخست وزيري انتخاب کرد و قوام السلطنه با صدور بيانيه شديد الحني نخست وزيري خود را اعلام نمود.

مردم ايران که از برکناري دکتر مصدق شديدا خشمگين بودند، در پي چهار روز تظاهرات و قيامهاي پيوسته در حمايت از دکتر مصدق، موفق به ساقط کردن دولت قوام گرديدند، و در 30 تير 1331 دکتر مصدق بار ديگر به مقام نخست وزيري ايران رسيد.

در روز 9 اسفند ماه 1331 دربار با کمک عده اي از روحانيون، افسران اخراجي و اراذل و اوباش تصميم به اجراي طرح توطئه اي بر عليه مصدق کردند تا او را از بين ببرند. نقشه از اين قرار بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پايتخت خارج شود و اعلام دارد که اين خواسته دکتر مصدق است ( براي اطلاعات بيشتر لطفا به کتاب " خاطرات و تالمات دکتر مصدق" بقلم خود ايشان مراجعه کنيد). ارازل و اوباش نوکر دربار هم به بهانه جلوگيري از سفر شاه در مقابل کاخ شاه تظاهرات برپا کنند و هنگام خروج دکتر مصدق از دربار وي را بقتل برسانند. ولي از آنجائيکه مصدق از نقشه اطلاع يافت توانست جان سالم بدر برد و توطئه با شکست روبرو گشت.

سرتيپ افشار طوس رئيس وفادار شهرباني دکتر مصدق، بوسيله عمال دربار و افسران اخراجي به طرز وحشيانه اي بقتل رسيد.

بعلت اختلافات شديد مجلس با دولت دکتر مصدق، و بدنبال استعفاي بسياري از نمايندگان مجلس ،دولت اقدام به برگذاري همه پرسي در سطح کشور نمود تا مردم به انحلال يا عدم انحلال مجلس راي دهند. در اين همه پرسي که البته به خاطر همزمان نبودن زمان انتخابات در تهران و شهرستانها، و همچنين جدا بودن محل صندوقهاي مخالفان و موافقان انحلال مجلس مورد انتقاد بسياري از منتقدان قرار گرفت؛ در حدود دو ميليون ايراني به انحلال مجلس راي مثبت دادند و مجلس در روز 23 مرداد 1332 راسما انحلال يافت.

در روز 25 مرداد 1332 طبق نقشه اي که سازمانهاي جاسوسي آمريکا و انگليس براي براندازي دولت مصدق کشيده بودند، شاه دستور عزل دکتر مصدق را صادر نمود و رئيس گارد سلطنتي خويش، سرهنگ نصيري را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزير فرمان را به وي تحويل دهد. همچنين نيروهايي از گارد سلطنتي مامور بازداشت عده اي از وزراي دکتر مصدق گشتند. ولي نيروهاي محافظ نخست وزيري با يک حرکت غافلگير کننده رئيس گارد سلطنتي و نيروهايش را خلع سلاح و بازداشت نمودند و نقشه کودتاي 25 مرداد به شکست انجاميد.

در روز 28 مرداد ماه 1332 دولتين آمريکا و انگليس با اجراي نقشه دقيقتري دست به کودتاي ديگري عليه دولت ملي دکتر مصدق زدند که اينبار باعث سقوط دلت مصدق گشت. در اين روز سازمان سيا با خريدن فتواي برخي از روحانيون و همچنين دادن پول به ارتشيان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خيابانها کشانيد. بدليل خيانت رئيس شهرباني و بي توجهي رئيس ستاد ارتش دولت مصدق، کودتاچيان توانستند به آساني خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندين ساعت نبرد خونين گارد محافظ نخست وزيري را نابود کنند و خانه وي را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. ولي دکتر مصدق موفق شد به همراه ياران خود از نردبان استفاده کند و به خانه همسايه پناه ببرد. در اين کودتا گروهي از ياران سابق دکتر مصدق نيز به بهانه مخالفت با مصدق با اجانب همکاري نمودند! همچنين شايان ذکر است که اعضاي حزب کمونيست توده که در روزهاي 26 و 27 مرداد به بهانه هواداري از دکتر مصدق دست به اغتشاشات مي زدند، در روز 28 مرداد هيچ عملي بر ضد کودتاي آمريکائيان انجام ندادند.

در روز 29 مرداد دکتر مصدق و يارانش خود را به حکومت کودتا به رهبري ژنرال زاهدي تسليم کردند.

در دادگاهي نظامي، دکتر مصدق با برملا کردن اسرار کودتاي 25 و 28 مرداد چهره کودتاچيان را نزد جهانيان رسوا ساخت. در پايان دادگاه وي را به 3 سال زندان محکوم کردند و پس از گذراندن 3 سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعيد گشت و تا آخر عمر تحت نظارت شديد بود.

در سال 1342 همسر دکتر مصدق، خانم ضياالسلطنه، در سن 84 سالگي درگذشت و دکتر مصدق را بيش از پيش در غم فرو برد. حاصل ازدواج وي و دکتر مصدق 2 پسر و 3 دختر بود.

در 14 اسفند ماه 1345 دکتر محمد مصدق بدليل بيماري سرطان، در سن 84 سالگي دار فاني را وداع گفت. پيکر مطهر وي در يکي از اتاقهاي خانه اش در احمد آباد به خاک سپرده شد.

يادش گرامي

دکتر محمد علي مجتهدي


محمد علي مجتهدي در سال 1287 شمسي در لاهيجان متولد شد. پس از تحصيلات مقدماتي در گيلان در 17 سالگي به تهران آمد و وارد مدرسه دارالمعلمين شد. در مدرسه شرف از معلمين فرانسوي زبان فرانسه را فرا گرفت. پدرش محمود مجتهدي از خورده مالکين بود. مادرش را در دو سالگي از دست داد.

محمد علي مجتهدي در سال 1310 در امتحان اعزام محصل به خارج شرکت کرد و به فرانسه رفت. ليسانس خود را در رشته رياضي و دکتراي خود را از دانشگاه سوربن در رشته مکانيک گرفت.

دکتر مجتهدي پس از مراجعت به ايران از سال 1317 شروع به تدريس کرد و پس از پايان خدمت وظيفه به سرپرستي قسمت شبانه روزي دبيرستان البرز منصوب شد که ضمناً تدريس هم مي کرد. از مرداد سال 1323 دکتر مجتهدي مدير مدرسه البرز شد و تا سال 1358 اين سمت را بر عهده داشت و يکي از منظم ترين مدارس متوسطه را در ايران اداره کرد که عده زيادي از تحصيل کرده هاي امروز کشور ما از فارغ التحصيلان دبيرستان البرز مي باشند.

دکتر مجتهدي مديريت مدرسه البرز را بر هر کاري ترجيح مي داد و مدت 34 سال آن را با قدرت اداره کرد که حتي وزرائي نظير دکتر حسابي مي خواستند که او را از کار برکنار کنند که توفيق نيافتند.

دکتر مجتهدي اسامي شاگردان خود را همواره در جيب داشت و در ميهماني ها با والدين آنها دربازه طرز تحصيل فرزندانشان صحبت مي کرد. اين کتابچه ها 37 جلد مي باشند که نزد خانواده مجتهدي به يادگار مانده است.

دکتر مجتهدي مدتي دانشگاه صنعتي آريامهر را تصدي مي کرد و چندي رئيس دانشگاه ملي و رئيس دانشگاه شيراز گرديد و حتي به او پيشنهاد شد که سرپرستي محصلين را در خارج از کشور بپذيرد ولي او مديريت مدرسه البرز را بر هر کاري ترجيح مي داد.

بعد از انقلاب دکتر مجتهدي از رياست مدرسه البرز کنار رفت و از قرار معلوم حقوق بازنشستگي او را هم قطع کردند که سالها در جنوب فرانسه به سر برد و در سال 1371 از دکتر مجتهدي دعوت شد که به ايران برود و ضمن تقدير از خدماتش جايزه اي بين دانشجويان دانشگاه شريف ( آريامهر ) توزيع گرديد که نام جايزه ( دکتر مجتهدي ) بود .

در چند سال قبل در کشورهاي مختلف جهان دانشجويان سابق البرز دور هم جمع شده در تجليل از دکتر مجتهدي مراسمي برپا داشته و از استاد نيز دعوت کرده بودند، که به اين گروه ها پيوسته و از اين که خدماتش ياد شده خوشحال بود.

دکتر مجتهدي که بر اثر مرگ دخترش در اثر ابتلا به بيماري سرطان فوق العاده رنجور شده بود در خرداد ماه ر1376 در شهر نيس در 89 سالگي درگذشت که از او در داخل و خارج تجليل شد و مخصوصاً شاگردان دبيرستان البرز از خدمات صادقانه او صميمانه ياد کردند.

 

 

دکتر احسان يار شاطر





احسان يارشاطر در فروردين ماه 1299 خورشيدي در همدان متولد شد. پدرش هاشم يارشاطر نيز اهل علم و دانش بود. زبان عربي و اسپرانتو را فرا گرفت و به تدريس آن پرداخت.

احسان يارشاطر تحصيلات ابتدائي را در دبستان هاي همدان و کرمانشاه و تحصيلات متوسطه را در دبيرستان هاي شرف و تربيت و دانشسراي مقدماتي به پايان رسانيد، و به تحصيل در دانشکده ادبيات در رشته زبان و ادبيات فارسي پرداخت و پس از دريافت ليسانس به شغل دبيري اشتغال ورزيد و به تحصيل در رشته دکتراي ادبيات ادامه داد و رساله دکتراي خود را با عنوان ( شعر فارسي در نيمه قرن نهم ) تهيه کرد. با دريافت بورس تحصيلي به انگلستان رفت و درجه دکترا نيز از دانشگاه هاي انگلستان دريافت داشت.

دکتر احسان يارشاطر پس از مراجعت به ايران به تدريس در دانشگاه پرداخت، با مجله سخن همکاري کرد، به کارهاي تحقيقي و فرهنگي بيشماري پرداخت که از جمله (دانشنامه ايران و اسلام) بود. با تاًسيس (انجمن کتاب) به دبيري انجمن فلسفه و علوم انساني وابسته به يونسکو برگزيده شد. از سال 1337 براي تدريس در دانشگاه کلمبيا دعوت شد و در آنجا به تاًسيس کرسي مستقل ايران شناسي پرداخت.

کار بسيار مهم دکتر احسان يارشاطر تهيه و تنظيم (ايرانيکا) در خارج از کشور مي باشد که با همکاري دانشگاه کلمبيا و کمک ايرانيان تا کنون چند جلد کتاب آن منتشر شده است.

دکتر يارشاطر در سال 1340 با لطيفه الويه ازدواج کرد که صاحب فرزندي نيست ولي آنقدر کتاب و مجله و نشريه و مقاله تهيه و تنظيم کرده که همه اينها فرزندان او هستند. اکنون در آمريکا اقامت دارد و براي جلب کمک ايرانيان به نشريه ( ايرانيکا ) به نقاط مختلف دنيا سفر مي کند. مجله گردون مي نويسد : سرانجام همت انساني فرهنگدوست از نقطه اي که در ذهنش پديد آمده بود به مثابه هسته اي در دل خاک، درختي تناور و پربرگ، بال گسترد و دانشنامه ايران شکل گرفت تا فرهنگ ما را براي جهانيان تعريف کند.

دقيقي



ابومنصور محمد بن احمد دقيقي، از شاعران نامي دوره ساماني است. دقيقي که بگفته بعضي اهل طوس است، در عصر منصور بن نوح و پسرش نوح بن منصور ساماني ميزيست و با امراء چغانيان نيز که دست نشانده سامانيان بودند ارتباط داشت.



دقيقي از جمله شاعراني است که قبل از فردوسي در صدد نظم شاهنامه برآمد، اما از شاهنامه او جز هزار بيت که در وقايع عهد گشتاسب و ظهور زرتشت و بهمان وزن شاهنامه است چيزي باقي نمانده؛ و آنرا نيز فردوسي بمناسبت خوابي که ديده است بخواهش دقيقي در شاهنامه خويش نقل کرده است. ابيات دقيقي، رواني و استحکام اشعار فردوسي را ندارد و با شاهنامه استاد طوس چندان در خور مقايسه نيست.



چنانکه از گفته فردوسي بر مي آيد، دقيقي فرصت بپايان رسانيدن شاهنامه را نيافته است و در جواني بدست بنده اي کشته شده است. بجز اين هزار بيت شاهنامه، دقيقي اشعار ديگري هم از نوع قصيده و غزل داشته که جز مقدار کمي از آن باقي نمانده است.



از دو بيت زير که جزء يکي از غزلهاي اوست چنين بر مي آيد که وي آئين زردشتي داشته است:



دقيقي چاره خصلت بر گزيده ست

بگيتي از همه خوبي و زشتي

لب ياقوت رنگ و ناله چنگ

مي چون زنگ و کيش زردهشتي



و در طي داستان گشتاسب و ظهور زرتشت هم که نظم کرده است، علاقه او بدين زرتشتي آشکار است. قطعات و غزليات مختصري که از او باقي مانده است، محکم و متين است و پيداست که با وجود جواني شاعري استاد بوده است.



دقيقي در سال 367 هجري قمري در جواني بدست غلامي بقتل رسيد.

دانشمند فرزانه ، احمد كسروي

سيداحمد كسروي تبريزي در سال 1269 شمسي در شهر تبريز، در يك خانواده روحاني به دنيا آمد. اجدادش عنوان ملايي و پيشوايي داشتن؛ اما پدرش حاجي ميرقاسم، از ملايي دوري گزيده و به بازرگاني پرداخته بود. سيداحمد فارسي و قرآن و مقدمات عربي را در مكتب آموخت؛ و دوازده ساله بود كه پدرش به سال 1281 شمسي درگذشت و او خاه ناخواه مكتب و درس را ترك گفت و چندي به كار قاليبافي پرداخت و بعد، از آن كار دست كشيد و باز به مكتب رفت و در مدرسه طالبيه، نخست بار با شيخ محمد خياباني، كه درس هيئت قديم مي‌داد، آشنا شد.

در سال 1285 كه مشروطه پديد آمد، سيداحمد بدان دل بست و شيفته دلبريهاي ستارخان و ديگر قهرمانان آزادي شد، تا مشروطه‌خواهان غالب آمدند و بساط استبداد و ”انجمن اسلاميه“ برچيده شد. دوباره تحصيل را دنبال كرد و به پايگاه ملايي رسيد.

از سال 1298 شمسي به بعد كه محمدعلي ميرزا به ايران بازگشت و بار ديگر در ايران و تبريز جنگها برخاست، سيداحمد كه گوشه گرفته و از اين جريانات به دور بود، از راه مطالعه مجله المقتطف و كتابهاي عربي و تاليفات طالبوف به دانشهاي اروپايي راه يافت. در اولتيماتوم روس به ايران و جنگ مجاهدان تبريز با روسهاي تزاري، شبها از بالاي منبر به شورانيدن مردم مي‌پرداخت و از آن ببعد در شمار آزاديخواهان درآمد.

در ايامي كه وحشيگريها به كار افتاده بود و صمدخان شجاع‌الدوله و روسها هر چند روز يكبار مردم آزاده را به دار مي‌آويختند، سيداحمد كتابي به دست آورده در خانه مي‌خواند و مي‌انديشيد. مخصوصاً سياحت نامه ابراهيم بيگ تكان سختي در او پديد آورد و باد به آتش درونش زد. تا رفته رفته با آزاديخواهان آذربايجان آشنا شد.

در تابستان 1293، جنگ جهانگير اروپا آغاز گرديد و آذربايجان ميدان جنگ شد. سيداحمد براي اينكه زبان انگليسي ياد گيرد، سال بعد به آموزگاري زبان عربي وارد مدرسه آمريكايي شد، و در همان مدرسه، براي ياد دادن عربي به شاگردان، كتاب النجمه‌الدريه را در دو جلد نوشت كه سالها در دبيرستانهاي تبريز از روي آن درس مي‌خواندند و هم در آن مدرسه بود كه زبان انگليسي و اسپرانتو را فراگرفت.

در تيرماه 1295، براي اينكه، به گفته خود، از شر معاندان برهد و در يكي از شهرهاي قفقاز به كار پردازد، به روسيه رفت، اما چون در قفقاز كار به دست نياورد از راه عشق‌آباد به مشهد رفت و از مشهد به باكو و تفليس بازگشت و در تفليس به وسيله اسماعيل حقي با آزاديخواهان قفقاز آشنا شد و بعد به تبريز آمد و باز در مدرسه آمريكايي مشغول تعليم و تعلم شد. در اين هنگام بود كه خياباني و ساير آزاديخواهان تبريز به كار و كوشش برخاسته بودند. سيداحمد نيز به جمع دموكراتها پيوسته و در جلسات ”تجدد“ حضور مي‌يافت؛ و ضمناً در مدرسه متوسطه تبريز، كه تازه گشايش يافته بود، درس عربي مي‌داد.

سال 1297 فرا رسيد. عثمانيان، كه به تبريز راه يافته بودند، خياباني و نوبري و چند تن ديگر از آزاديخواهان تبريز را دستگير و تبعيد كردند و حزب اتحاد اسلام و روزنامه تركي پديد آوردند. ولي، چون جنگ به شكست آلمان و همدستان او پايان يافت و عثمانيان از تبريز رفتند، سيداحمد با سيدجليل اردبيلي حزب دموكرات و جلسات تجدد را برپا كرد. در اين ميان، خياباني از تبعيد بازگشت و انتخابات مجلس چهارم آغاز شد (تيرماه 1298)، و كار كسروي و ياران او با خياباني به دودستگي كشيد و كسروي و همراهان او به ”انتقاديون“ معروف شدند. روز سه شنبه 17 فروردين 1299، دموكراتها در تبريز قيام كردند و سيداحمد ناچار به تهران آمد. در تهران، چندي در دبيرستان ثروت درس عربي مي‌داد، تا قيام تبريز برافتاد و خياباني به دست مخبرالسلطنه هدايت كشته شد.

سيداحمد، در تهران، از يكسو با اسپرانتيست‌ها آشنا درآميخت، و از سوي ديگر با سران بهايي آشنايي يافت و با آنان به گفتگو پرداخت.

كسروي در دي ماه 1299 به عضويت استيناف تبريز منصوب و روانه آذربايجان شد. اما در عدليه تبريز بيش از سه هفته نماند، زيرا در آن روزها كودتاي سيدضياءالدين در تهران پيش آمد، و روز 23 اسفند به دستور او درهاي عدليه بسته شد. دولت سيدضياء برافتاد و قوام‌السلطنه روي كار آمد؛ ولي درهاي عدليه همچنان بسته ماند. و چون باز شد، پست او را به ديگري داده بودند. پس روز 29 شهريور 1300 به تهران حركت كرد، و در 26 آبان به عنوان عضو استيناف به مازندران رفت، و چهارماه در ساري بود كه استيناف آنجا برچيده شد و او به تهران آمد و چندي مأمور دماوند شد. در مهرماه 1301، او را براي امتحان به تهران خواستند. امتحان داد و نمره اول گرفت. در دي ماه مأمور عدليه زنجان شد و در آنجا، تاريخ حوادث آذربايجان را، كه در دماوند به زبان عربي نوشته بود، اصلاح كرد و براي مجله العرفان صيدا (از شهرهاي سوريه) فرستاد؛ كه بعدها اصل آن از سال 1313، به نام تاريخ هجده سالة آذربايجان، به ضميمه مهنامه پيمان، چاپ شد...

پس از آن كه کابينه قوام‌السلطنه افتاد و سردار سپه، وزير جنگ، به نخست وزيري رسيد، سيداحمد به رياست عدليه خوزستان مأمور شد. او در شوشتر زبانهاي شوشتري و دزفولي را آموخت و به تحرير تاريخ خوزستان پرداخت. خوزستان به دست سردار سپه فتح شد، و كسروي عدليه را به ناصريه (اهواز) برد و چون فرماندار نظامي با اين عمل مخالفت كرد و كار به سختي كشيد، مرخصي خواست و روز سوم فروردين 1304 سفري به عراق كرد و به شوشتر بازگشت، تا او را از مركز خواستند، و روز 22 ارديبهشت به تهران عزيمت كرد. كسروي چندي در تهران به بيكاري و خواندن و نوشتن گذرانيد و مطالعات خود را راجع به تاريخ خوزستان دنبال كرد. دفتر آذري يا زبان باستان آذربايجان را به چاپ رسانيد؛ و از اينجا همبستگي او با انجمنهاي دانشي جهان آغاز گرديد. ابتدا به عضويت انجمن آسيايي همايوني و انجمن جغرافيايي آسيايي و دو انجمن در آمريكا، و، پس از همه، به عضويت آكادمي آمريكا برگزيده شد. در همان هنگام، تاريخ پانصدساله خوزستان را به پايان رسانيد و كوتاه شده آن را در مجله آينده چاپ كرد. و مقاله‌اي درباره تبار صوفيه در آينده نوشت كه اهميت تاريخي فوق‌العاده داشت و آوازه‌اش به همه جا رسيد؛ و نيز در اين ايام، تحقيقات خود را درباره نيمزبانها دنبال كرد و به آگاهيهاي ژرفي درباره زبان فارسي رسيد.

پادشاهي خاندان قاجار پايان پذيرفت و رضاشاه به روي كار آمد. كسروي، در آغاز سال 1305، سمت بازرسي و رياست يكي از محكمه‌هاي جديدالتأسيس انتظامي را داشت كه داور وزير عدليه شد و عدليه را منحل كرد. باز كسروي بيكار ماند و فرصت مطالعه يافت. در اين هنگام، گفتارها در مهنامه آينده مي‌نوشت؛ و درباره تاريخچه شير و خورشيد آگاهيهايي به دست آورد. در اوايل سال 1306، پروفسور هرتسفلد كلاسي براي آموختن خط و زبان پهلوي بنياد كرد و كسروي، كه اندك اطلاعي در اين رشته داشت، با دلخوشي به آن كلاس رفت و بهره بسيار از آن برد. در تشكيلات داور، به سفارش تيمورتاش، وزير دربار، دادستان تهران شد ولي با روشي كه در كار پيش گرفته بود، نتوانست ديري در آن سمت بماند و بيست روز از گشايش عدليه نگذشته بود كه او را مأمور خراسان كردند؛ و چون غرض تبعيد او بود و اجازه مرخصي نمي‌دادند، پنجمين تلگراف را چنين نوشت: ”وزارت جلیله عدلیه بي اجازه حركت كردم“.

پس از ورود به تهران، چون با داور نتوانست كار كند، كناره‌جويي كرد و پروانه وكالت گرفت. در آن روزها بود كه به خواندن و فراگرفتن زبان ارمني كهن (گراپار) و زبان ارمني نو (آشخاپار) پرداخت. كسروي براي تحقيق در رشته تاريخ و زبانشناسي، بويژه تاريخ و زبان آذربايجان كه از هر باره بستگي به تاريخ و زبان ارمنستان داشت، خود را به اين زبان نيازمند مي‌ديد و باز، در همان روزها، "كارنامه اردشير بابكان" را از پهلوي به فارسي درآورد.

كسروي در پائيز سال 1307، به دادگاه جنايي دعوت و مشغول كار شد؛ در 29 دي ماه همان سال به رياست كل محاكم بدايت منصوب گرديد. در همان روزها بود كه به نوشتن كتاب شهرياران گمنام پرداخت و بخش يكم و دوم آن را به چاپ رسانيد. در زمستان سال 1308 ، جزو هيئت بازرسي كشور به اراك و همدان و پيرامونها سفر كرد؛ و در همدان با عارف قزويني، كه در تبعيدگاه مي‌زيست، آشنا شد. در اين سفر، هشت هزار نام از نامهاي ديه‌ها و آباديها را از همدان و كرمانشاهان و ديگر جاها گرد آورد، و از سنجيدن آنها به نتيجه‌هاي سودمندي رسيد و كتابهايي نوشت. سال 1308 به پايان مي‌رفت كه منتظر خدمتش كردند.

كسروي در تمام مراحل خدمت خود در عدليه، به واسطه صراحت رأي و بي پروايي و نرفتن زير بار توصيه و نفوذ، سختيها و آزارها ديد تا آنجا كه در زمستان سال 1311، كه از عدليه پا كشيده و وكالت مي كرد، بر اثر كينه‌جوييها و بويژه به علت نامه‌اي كه مستقيماً به شاه نوشته و در آن عدليه را دستگاه بيهوده و دكاني براي سودجويي داور و دوستان او خوانده و قانونها را بيخردانه ناميده بود، از دادگاه انتظامي به سه رتبه تنزل محكوم شد، ولي حكم اجرا نگرديد و با حقوق رتبه هشت بازنشسته شد.

كسروي، در يك سخنراني كه در يكم آذر 1323 ايراد كرده و به صورت كتاب مستقلي به نام "چرا از عدليه بيرون آمدم؟" چاپ شده است، مي‌گويد: ”جاي بسيار خشنودي است كه در اين كشوري كه رشوه‌خواري و نادرستي از در و ديوارش مي‌بارد، من، كه در عدليه در كانون رشوه‌خواري مي‌بوده‌ام، خدا مرا از لغزش دور داشته است. در اين كشوري كه چاپلوسي و پستي گريبانگير خرد و بزرگ مي‌باشد، من، با همه آميزش كه با چاپلوسان و پست‌نهادان، آلوده خوي آنان نگرديده‌ام.

تا اينجا كار و كوشش كسروي بيشتر تحقيق و مطالعه در تاريخ و زبانشناسي بود، و چنان كه ذكر شد، در اين دورشته، مقالات و رسالات بسيار نفيسي به وجود آورد. اما، از سال 1312 به بعد، تغيير كلي در ديد و دريافت او پديد آمد. او ديگر يك مورخ و محقق و دانشمند زبانشناس نبود، بلكه داعیه اصلاح جامعه و، به قول خود، برانداختن ”پندارها“ را در سر داشت. در همين سال دو جلد كتاب آيين را منتشر كرد و با انتشار اين كتاب شهرت فوق‌العاده يافت و در تهران و شهرستانها پيرواني پيدا كرد. و هم در آن سال، ماهنامه پيمان را بنياد نهاد. و در آن ماهنامه، انديشه‌هاي خود را در هر رشته از امور ديني و اجتماعي، با بيان خاص خود و از راههاي گوناگون، روشن كرد. بعد از حوادث شهريور 1320، به جاي مجله پيمان، روزنامه پرچم را، كه بيشتر جنبه سياسي داشت، انتشار داد. روزنامه پرچم يكي از جرايد اصولي كشور و، به نوشته صاحبش، ”از هر آلودگي و ناپاكي مبرا بود“. اما پس از چندي، پرچم يوميه را هم تعطيل و پرچم ماهانه را، كه در واقع جانشين ماهنامه پيمان بود، منتشر كرد.

پس از رفتن رضاشاه، از ايران، كساني مانند سرپاس مختاري و پزشك احمدي، به جرم اعمالي كه در گذشته انجام داده بودند به محاكمه كشيده شدند. كسروي وكالت تسخيري مختاري را پذيرفت و از عهده آن به خوبي برآمد، و مطالبي در دادگاه عنوان كرد كه بسيار ارزنده و حتي در آن دوره تند و جسورانه بود.

انتقاد بي پرده و بي پرواي كسروي از برخي عقايد سياسي و مذهبي و برخي از رسالات كوبنده او درباره ادبيات و انديشه‌هاي عرفاني، جمعي را در پيرامون او گرد آورد و گروهي را با وي دشمن كرد. بارها تهديد شد، و در سال 1324 قصد جانش را كردند ولي او از راهي كه در پيش گرفته بود برنگشت و اگرچه اين دفعه از خطر مرگ رست، اما همچنان بي پروا مي‌نمود.

ادوار زندگاني و كار و كوشش كسروي را مي‌توان چنين خلاصه كرد:

1 ـ از جواني تا آمدن تهران ـ در اين دوره به كسب علوم و مطالعه ادب عرب پرداخته و با مبلغين مسيحي مباحثه مي‌كند؛ و در صرف و نحو عربي كتاب مي‌نويسد؛ به مطبوعات عربي مقاله مي‌فرستد؛ از اسپرانتو ترجمه مي‌كند و به قيام خياباني خرده مي‌گيرد.

2 ـ از آمدن تهران تا تأسيس مجله پيمان، در اين دوره به تحقيق تتبع مي‌پردازد؛ كتب عربي و زبانهاي ديگر را مي كاود؛ زبان ارمني و پهلوي را فرامي‌گيرد؛ از ايران و مفاخر ايراني سخن مي‌راند؛ سه جلد شهرياران گمنام را، كه از بهترين آثار اوست، و نيز رساله بيمانندي درباره زبان باستان آذربايجان به وجود مي‌آورد؛ در اسامي شهرها و ديه‌ها و در تبار سلسله صفوي تحقيق مي‌كند، تا جايي كه توجه علما و فضلا و خاورشناسان را به خود جلب مي‌نمايد.

3 ـ از تأسيس پيمان تا پايان زندگي ـ در اين مرحله، به موضوعهاي ديني و اجتماعي و سياسي و اخلاقي، و به قول خود او، به ”آيين زندگي“ مي‌پردازد؛ مجله پيمان و روزنامه پرچم و مجله پرچم را پياپي بنياد مي‌نهد. در كتاب آيين و بعد در ورجاوند بنياد، به تمدن نوين اروپايي و فلسفه ماديگري و ماشينيسم مي تازد و مفاسد آنها را يكايك برمي‌شمارد؛ بر ضد خرافات و تعصبات بيجا و بيهوده و به اختلافات مذهبي از صوفيگري و بهائيگري و همچنين به برخي معتقدات شيعي مي‌تازد؛ بر فرهنگستان و لغت‌سازان ايراد مي‌گيرد و خود، زبان و لغت خاصي به نام ”زبان پاك“ به كا مي‌برد؛ با شعر و شاعري، به معناي متعارف آن، مخالفت مي‌ورزد، رمان‌نويسي و داستانسرايي را كار بيهوده و نابخردانه مي‌خواند؛ فلسفه و عرفان را به باد انتقاد مي‌گيرد، و اغلب احاديث را مجعول مي‌داند؛ و در همه اين كوششها، كه سرانجام به قيمت جانش تمام شد، آنچه را مي‌گويد و مي كند به راست مي‌دارد.

كسروي از پركارترين دانشمندان ايران در عهد اخير بود. دوره‌هاي ماهنامه پيمان و پرچم مملو از يك رشته انتقاداتي است از اوضاع زندگي و طرز معاشرت و آداب اجتماعي، كه همه مطالب آنها را خود او مي‌نوشت. او كسي است كه خيلي چيزها را نخست بار عنوان كرده و راه تحقيق را براي ديگران گشوده است.

كوشش كسروي در نمودن معني درست حكومت مردم بر مردم و زنده كردن نام مجاهدان و فدائيان و شهداي مشروطيت و گرد آوردن كارهاي اين گردان و رادمردان كوششي ارجمند بود

خواجه نصيرالدين طوسي

خواجه نصيرالدين طوسي
رياضيدان و منجم و فيلسوف الهي و سياستمدار برجسته ايران



خواجه نصيرالدين محمد بن حسن جهرودي طوسي مشهور به خواجه نصيرالدين طوسي از اهالي جهرود از توابع قم بوده است كه در تاريخ 15 جمادي الاول سال 597 هجري قمري ولادت يافته است. او به تحصيل دانش، علاقه زيادي داشت و از دوران جواني در علوم رياضي و نجوم و حكمت سرآمد شد و از دانشمندان معروف زمان خود گرديد.

خواجه نصيرالدين طوسي ستاره درخشاني بود كه در افق تاريك مغول درخشيد و در هر شهري پا گذارد آنجا را به نور حكمت و دانش و اخلاق روشن ساخته و در آن دوره تاريك و در آن عصري كه شمشير تاتار و مغول خاندانهاي كوچك و يا بزرگ را از هم پاشيده و جهاني از حملات مغولها به وحشت فرو رفته و همه در گوشه و كنار منزوي و يا فراري مي شدند و بازار كسادي دانش و جوانمردي و مروت مي بود و فساد حكمفرما. وجود و بروز چنين دانشمندي مايه اعجاب و اعجاز است.



خواجه نصيرالدين طوسي را دسته اي از دانشوران خاتم فلاسفه و گروهي او را عقل حادي عشر نام نهاده اند. بهرحال خواجه نصيرالدين دوره تحصيل ابتدايي را قسمتي نزد دائي خود بابا افضل ايوبي كاشاني و فخرالدين داماد كه او شاگرد صدرالدين سرخسي و او شاگرد افضل الدين جيلاني و او شاگرد ابوالعباس ريوگيري و او شاگرد بهمن يار از شاگردان شيخ الرئيس ابوعلي سينا تحصيل كرده است.



بقول مولف آثار الشيعه خواجه نصيرالدين طوسي با سيدعلي بن طاوس حسيني و شيخ ميثم بن علي بحراني در مدرسه ابوالسعاده اصفهان متفقاً درس خوانده و بنا به عقيده دسته اي از مورخين ابن ميثم در فقه استاد و در حكمت شاگرد خواجه نصيرالدين طوسي بوده است.



شهيد ثاني در رساله چهل حديث خود مي نويسد محققاً خواجه نصير در علوم منقول شاگرد پدرش بود كه او از شاگردان فضل اله راوندي بود و او از شاگردان ثقه الاسلام سيد مرتضي علم الهدي مي باشد.



يكي از شاگردان خواجه نصيرالدين طوسي علامه حلي مي باشد و علامه حلي در موقع اجازه دادن به يكي از شاگردانش بنام ابن زهره درباره استادش در همان اجازه نامه چنين مي نويسد:

خواجه نصيرالدين طوسي افضل عصر ما بود و از علوم عقليه و نقليه مصنفات بسيار داشت او اشرف كساني است كه ما آنها را درك كرده ايم، خدا نوراني كند ضريح او را. قرائت كردم در خدمت او الهيات، شفاي ابن سينا و تذكره اي در هيئت را كه از تاليفات خود آن بزرگوار است. پس او را اجل محتوم دريافت و خداي روح او را مقدس کند.



در آن روزگاري كه آوازه دانش خواجه نصيرالدين به اطراف و اكناف رسيده بود، رئيس ناصرالدين محتشم كه از دانشوران اسماعيليه بود بديدار خواجه مايل شد و او را به قائنات دعوت كرد و مقدم او را بسيار گرامي داشت و خواجه مدتها در آنجا بود و كتاب تهذيب الاخلاق ابن مسكويه را به فارسي ترجمه و شرح داد و بنام اخلاق ناصري تاليف كرد.



خواجه نصيرالدين طوسي در خدمت هلاكوخان ايلخان مغول


خواجه نصيرالدين طوسي در تمام امور كشوري و لشگري مغول براي نيل به مقاصد عاليه خود دخالت داشته و تا اندازه اي كه توانست از پيش آمدها و سختي هاي ناگوار كه متوجه جامعه مسلمين مي شد جلوگيري مي كرد، گاهي با سخنان علمي و زماني با گفتگوهاي مختلف و هنگامي با اندرزهاي سياسي مقاصد مهم اساسي خود را با دست هلاكوخان انجام مي داد پيشرفتهاي علمي و نوازش فضلاء و علما با دست خواجه صورت مي گرفت و روي اين نظريات روزبروز در دربار هلاكو محبوبتر شده و مورد توجه خاص ايلخان مي گرديد.



خواجه نصيرالدين هميشه اصول مقاصد ديني را نصب العين خود قرار داده و تمام حركات سياسي و علمي كه شايسته يك مرد ديني آشنا به مصالح اجتماعي و سياسي اسلامي است بكار مي بست. يكي از اقدامات مهم خواجه نصيرالدين طوسي تشويق هلاكوخان به فتح بغداد و برانداختن دودمان عباسي و كشتن خليفه به دست ايلخان مغول بود.





تاسيس رصدخانه به تشويق هلاكو بوسيلة استاد طوس


محقق طوسي به اتفاق كليه مورخين آن عصر بر عقل هلاكو چيره شده و تا مي توانست از قدرت و تسلط او بنفع كشور خود استفاده مي كرد و به جهان علم و ادب خدمت كرد و به نيروي اراده و تدبير خود توانست عقايد و آراء خود را بنام دلالت هاي فلكي عملي ساخته و از اوهام و خرافاتي كه مانند حسام الدين منجم ها بنام نجوم مي گفتند جلوگيري كند و در اثر نوازشهاي محقق طوسي دانشمندان توانستند با فراغت بال مشغول تاليف و تصنيف و اشتغالات علمي شده و هر كدام در محيط تاريكي كه بر اثر فساد اخلاق و كشتارها و خونريزيهاي پراكنده ، آشفته شده بودند، مشعل فروزاني گرديده و در تشريح فضائل بكوشند و تا اندازه اي از فساد اخلاق و بيدادگري جلوگيري نمايند.



رفتن محقق طوسي به حله جهت زيارت شيخ نجم الدين ابوالقاسم حلي مولف كتاب شرايع الاسلام تاثير عميقي در محافل علمي اسلامي نمود و يك درس عبرتي بود كه تاكنون داستان آن بر سر زبانها است. از جمله اقدامات ديگر خواجه نصيرالدين طوسي كه تاريخ هيچوقت آن را فراموش نخواهد كرد تاسيس رصدخانه مراغه مي باشد كه از يادگارهاي علمي و فلكي خواجه طوس مي باشد كه بدست او با همراهي عده اي از فضلا و دانشمندان بنا شده اين رصدخانه از مشهورترين رصدخانه هاي اسلامي است كه در شرق نزديك خاورميانه ذكر شده و آوازه آن تمام جهان آن روز را فرا گرفته و تاكنون با اين همه تطورات و تغييراتي كه در جهان پديد آمده باز نام آن رصدخانه هنوز با اسم باني آن بر سر زبانهاست.

بدستور محقق بزرگ طوسي فخرالدين ابوالسعادات احمد بن عثمان مراغي معمار معروف آن عصر ساختمان وسيع و با شكوه رصدخانه را با نقشه استاد شروع نموده و محلي كه براي رصدخانه انتخاب شده بود تلي است كه در شمال غربي شهر مراغه واقع شده بود و اينك بنام رصد مراغه معروف است.



براي كمك به رصدخانه علاوه بر كمكهاي مالي دولت اوقاف سراسر كشور نيز در اختيار خواجه گذارده شده بود كه از عشر آن جهت امر رصدخانه و خريد وسائل و اسباب و آلات و كتب استفاده مي نمود. و در نزديكي رصدخانه كتابخانه بزرگي و بسيار عالي ساخته شده بود كه در حدود چهارصد هزار جلد كتاب نفيس جهت استفاده دانشمندان و فضلا قرار داده بود كه از بغداد و شام و بيروت و الجزيره بدست آورده بودند. و در جوار رصدخانه يك سراي عالي از براي خواجه و جماعت منجمين ساخته بودند و مدرسه علميه اي جهت استفاده طلاب دانشجويان ساخته شده بود و اين كارها مدت 13 سال بطول انجاميد، تا اينكه ايلخان هلاكوي مغولي در سال 663 درگذشت. ليكن خواجه تا آخرين دقايق عمر خود مواظبت و اهتمام بسيار نمود كه آن رصدخانه و كتابخانه از بين نرود و خللي در كار آنجا رخ ندهد.



بناي رصد خانه مراغه از افراط و تفريط منجمين آندوره جلوگيري كرده و از اوهام و خرافاتي كه بنام دلالت هاي فلكي انتشار پيدا كرده بود و مغولان آن را دامن مي زدند جلوگيري كرد. يكي از دانشمندان مشهور امريكا بنام فانديك در يكي از تعليقات خود مي نويسد:‌ دانشمندان نجومي اروپا براي هر يك از كوههاي كره ماه نامهائي از فضلاي جهان را كه خدمات شايسته اي به جهان علم كرده اند نام گذاري نموده اند از جمله يكي از كوههاي كره ماه بنام خواجه نصيرالدين طوسي نامگذاري شده است.



به هرحال عظمت روحي محقق طوسي نشاط مخصوصي در قلب فضلاي رنج ديده و آواره از وطن آن زمان ايجاد كرده و سبب شده بود كه تمام مشقات و صدمات خانمانسوز را در اطاق نسيان گذارده و با شوق وافري در حمايت استاد بدرس و بحث در دانشگاهي كه او در مراغه و بغداد ايجاد كرده بود اشتغال ورزيده و معضلات هر علمي را مطرح و با تبادل افكار وسعه اطلاعات استاد كل حل نمايند.



بعضي از كتب مشهور خواجه نصيرالدين طوسي

1-شرح اشارت ابن سينا

2- تجريد الاعتقاد

3-التذكره في علم الهيئت بنام تذكره نصيريه

4- تحرير المجسطي در هيئت و نجوم

5- اخلاق ناصري

6- اوصاف الاشراف در عرفان

7- الادب ابوخير للولد الضغير با اشعار عربي و فارسي ازخود خواجه

8- جواهر الفرائض ـ اصول علم فرائض و مواريث

9- اساس الاقتباس در فن منطق

10- بيست باب در اصطرلاب در علوم غريبه

11- زيج ايلخاني

12- مثلثات كروي



و همچنين رسالات و كتب متعددي در منطق و هيئت از خواجه باقيمانده است تاليفات خواجه به سال 1652 ميلادي به زبان لاتين در لندن به طبع رسيده است و همچنين در مصر و هندوستان و ايران قسمتي چاپ شده است كه بعداً با همكاري خواجه دست اندركار امر رصد شده بودند از قبيل: علامه قطب الدين شيرازي ـ شمس الدين شيرواني ـ حسام الدين شامي ـ دامغاني ـ كمال الدين الابكي ـ علي بن محمود ـ نجم الدين اصطرلابي ـ صدرالدين علي بن خواجه نصير طوسي كه متولي رصدخانه نيز بوده و فومنجي چيني و محي الدين مغربي و فريدالدين ابوالحسن بن حيدر بن علي طوسي از جمله دانشمندان معروف عصر خود در حكمت و عرفان و اشراق بوده و در علم رياضي و نجوم و رصد كواكب از سرآمدان عصر خود بوده اند.



داوري تاريخ درباره خواجه نصرالدين طوسي


گروهي خواجه را بر هم زننده وحدت دولت عربي و اسلامي مي پندارند و مي گويند بدست او وحدت عربي در آن زمان پاشيده شد. خوبست در تاريخ بي غرضانه داوري كرد تا معلوم شود نامه هاي خليفه عباسي معاصر سلطان خوارزمشاه به چنگيزخان مغول و تشويق او در حمله به ايران براي از بين بردن دولت عظيم الشان اسلامي ايران كه مقدمه هجوم چنگيزيان به بغداد گرديد، و در حقيقت خواجه در اين باب گناهي نداشت و اگر لياقت خواجه پس از آن همه وقايع و خونريزي به داد مسلمانان نرسيده بود، جهان اسلامي امروز چه وضعيتي داشت؟

در حدود چهل سال كم و زياد ايران در دست چنگيزيان غيرمسلمان قتل عام مي شد و در تمام اين مدت دربار خلفاي عباسي در دو طرف دجله در بغداد به عيش و نوش مشغول و خوشحال بودند كه يك حكومت مقتدر و نافع با آن كه مسلمان بود،‌ لكن كعبه مصنوعي دربار عباسي را بنام دين و ايمان سجده نمي كرد منقرض مي شد. در صورتي كه اساس و بنياد خلفاي عباسي و انقراض بني اميه با دست ايرانيان مسلمان انجام گرفت و عاقبت بدست آنان نيز واژگون شد.



وفات خواجه نصيرالدين طوسي


در سال 672 هجري قمري خواجه نصير با جمعي از شاگردان خود به بغداد رفت كه بقاياي كتابهاي تاراج رفته را جمع آوري و به مراغه ارسال دارد اما اجل مهلتش نداد و در تاريخ 18 ذي الحجه سال 672 هجري قمري در بغداد دار فاني را وداع گفت و جسدش را به كاظمين انتقال داده و در جوار امامين همامين مدفون گرديد.

جهان پهلوان - غلامرضا تختي






جهان پهلوان تختي در روز پنجم شهريور ماه سال 1309 خورشيدي در خانواده اي متوسط در محله خاني آباد تهران متولد شد. پدرش به سبب اعتقادات مذهبي و ارادت به امام هشتم، نام غلامرضا را براي وي برگزيد. دو پسر و دو دختر ديگر از غلامرضا بزرگتر بودند.

شادروان تختي به لحاظ مشکلات خانوادگي فقط 9 سال در دبستان و دبيرستان منوچهري خاني آباد درس خواند و در سال 1329 به سبب علاقه به کشتي و ورزش باستاني به باشگاه پولاد رفت.

تختي در دوران زندگي ورزشي اش رکورد دار شرکت در المپيک ها و کسب بيشترين مدال از اين آوردگاه بود. در چهار دوره المپيک حضور داشت و حاصل آن يک طلا، دو نقره و يک عنوان چهارم بود که در کشي ايران اين امر اتفاق نادري است. جهان پهلوان علاوه بر قهرماني، به لحاظ منش و رفتار انساني و سجاياي اخلاقي پسنديده و جوانمردي و نوع دوستي شهره خاص و عام بوده است.

او زندگي خود را وقف مردم کرده بود. شادروان تختي در ورزش باستاني و کشتي پهلواني نيز داراي تبحر و مهارت بود، چنان که سه بار پهلوان ايران شد و هر بار کشتي گيران نامداري را مغلوب کرد.

وي چهار ماه پس از بازگشت از آخرين سفر خود(توليدو،1966) در آبان ماه سال 1345 زندگي مشترک خود را با همسرش آغاز کرد؛ که حاصل آن تولد بابک در سال 1346 بود و سرانجام پس از گذشت چهار ماه از تولد فرزندش خبر درگذشت جهان پهلوان همه را در اندوهي عظيم و بهتي شگفت انگيز فرو برد.


داستان زندگي تختي را بشنويد

بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم


افتخارات تختي:

بازيهاي المپيک:

52 هلسينکي: مدال نقره (79 کيلو گرم)

56 ملبورن: مدال طلا (87 کيلو گرم)

60 رم: مدال نقره (87 کيلو گرم)

64 توکيو: چهارم (97 کيلو گرم)

قهرماني جهان:

51 هلسينکي: مدال نقره (79 کيلو گرم)

54 توکيو: نفر پنجم (87 کيلو گرم)

61 يوکوهاما: مدال طلا (87 کيلو گرم)

62 توليدو: مدال نقره (97 کيلو گرم)

بازيهاي آسيايي:

58 توکيو: مدال طلا (87 کيلو گرم)

جمع مدالهاي غلامرضا تختي: 8 (4 طلا، 4 نقره)

المپيک 3 - جهاني 4 - بازيهاي آسيايي 1

تيمورتاش


عبدالحسين تيمورتاش معروفترين و بانفوذترين رجل سياسي ايران در دوران سلطنت رضا شاه پهلوي است، که در هفت سال اول سلطنت او مقتدرترين شخصيت سياسي ايران بعد از رضا شاه به شمار مي آمد. سقوط ناگهاني او از اريکه قدرت، در آغاز هشتمين سال سلطنت رضا شاه، يکي از اسرارآميز ترين وقايع عصر پهلوي به شمار مي آيد، که راز واقعي آن پس از گذشت بيش از شصت سال هنوز فاش نشده است.

عبدالحسين تيمورتاش، که نام اصلي او عبدالحسين خان نرديني است و پيش از گرفتن نام خانوادگي تيمورتاش در آستانه سلطنت رضا خان، نخست معززالملک و سپس سردار معظم لقب داشته است، در سال 1258 يا 1260 ( در منابع مختلف هر دو تاريخ ذکر شده است ) شمسي در يک خانواده متشخص خراساني به دنيا آمد. عبدالحسين خان پس از انجام تحصيلات مقدماتي در خراسان، براي ادامه تحصيل به روسيه اعزام شد و در مدرسه نظام سن پترزبورگ ثبت نام کرد. مدت تحصيل او در روسيه که بيش از تحصيل صرف خوشگذراني شد، قريب شش سال به طول انجاميد، ولي عبدالحسين خان در بازگشت از اين سفر دو زبان روسي و فرانسه و آداب و رسوم اروپايي را بخوبي فرا گرفته بود.

عبدالحسين خان، که بعد از بازگشت به ايران لقب پدر، معززالملک را براي خود انتخاب نمود، چند ماه بعد از مراجعت به تهران نقل مکان کرد و در سن بيست و چهار سالگي به عنوان مترجم زبان روسي وارد خدمت وزارت خارجه شد و ضمن خدمت در وزارت خارجه، زبان انگليسي را هم فرا گرفت. دوران خدمت عبدالحسين خان معززالملک در وزارت خارجه با آغاز سلطنت محمد علي شاه مصادف شد و معززالملک به عنوان مترجم يک هيئت تشريفاتي از طرف وزارت خارجه براي اعلام سلطنت شاه جديد به دربارهاي اروپا به چند کشور اروپايي سفر کرد، ولي در بازگشت از اين ماموريت محيط آشفته سياسي آن روز تهران را باب طبع خود نيافت و نزد پدر خود، که در آن زمان حاکم سبزوار بود، به خراسان بازگشت. عبدالحسين خان مدتي هم از طرف پدر حاکم بلوک جوين شد و با دختر يکي از خوانين خراسان ازدواج کرد.

زندگي سياسي عبدالحسين خان معززالملک، که از اين به بعد او را به همان نامي که معروف شده، تيمورتاش ميخوانيم، از سال 1288 به دنبال سقوط محمد علي شاه و انتخابات مجلس دوم آغاز شد. تيمورتاش خود را نامزد نمايندگي مجلس کرد و با نفوذ خانوادگي پدر و همسرش به مجلس راه يافت. تيمورتاش با اينکه جوانترين نماينده مجلس دوم بود با ايراد چند نطق و اظهار نظر در لوايحي که مطرح مي شد، خيلي زود جاي خود را در مجلس باز کرد. ولي فترت طولاني بين مجلس دوم و سوم موجب بازگشت او به خراسان شد و اين بار در دوران حکومت نيرالدوله پدربزرگ همسر خود به رياست نظام يا فرماندهي قشون خراسان منصوب شد و لقب " سردار معظم " گرفت.

تيمورتاش که حالا سردار معظم خراساني لقب داشت؛ در انتخابات مجلس سوم نيز بدون مشکلي از قوچان به وکالت مجلس انتخاب شد. و اين بار به يکي از کارگردانان مجلس تبديل گرديد، ولي عمر اين مجلس نيز با آغاز جنگ بين الملل اول و اشغال بخش بزرگي از ايران به وسيله نيروهاي بيگانه به پايان رسيد. تيمورتاش بعد از تعطيل مجلس سوم مدتي بيکار بود، تا اينکه در فروردين ماه سال 1298 در اوايل نهضت جنگل، در دوران زمامداري وثوق الدوله به حکومت گيلان منصوب شد. حکومت گيلان که بيش از يک سال به طول نينجاميد، از نقاط تاريک زندگي سياسي تيمورتاش به شمار مي آيد، از آن جمله در عالم مستي، حکم اعدام عده اي را که دکتر حشمت معروف نيز در ميان آنها بود، صادر نمود.

تيمورتاش در بهمن ماه سال 1300، با حفظ سمت نمايندگي مجلس چهارم در کابينه ميرزاحسن خان مشيرالدوله به سمت وزارت عدليه منصوب شد و در جلسات کابينه با رضا خان وزير جنگ روابط نزديکي برقرار ساخت. بعد از سقوط کابينه مشيرالدوله، تيمورتاش به حکومت کرمان و بلوچستان تعيين شد و در مدت بيست ماه حکومت در اين ايالت دست از پا خطا نکرد، زيرا هم از اشتباهات خود در گيلان پند گرفته بود و هم زن تازه و جواني داشت که او را به خود جلب کرده بود. در مدت حکومت تيمورتاش در کرمان و بلوچستان عمر مجلس چهارم نيز به پايان رسيد و تيمورتاش در انتخابات مجلس پنجم مجدداً از نيشابور به نمايندگي انتخاب گرديد.

تيمورتاش به پاس نطقهاي تملق آميز به طرفداري از رضا خان، در کابينه سوم رضا خان که در شهريورماه سال 1303 تشکيل شد به وزارت فوائد عامه و تجارت منصوب گرديد، و اين سمت را تا پايان رئيس الوزرائي رضا خان حفظ نمود. تيمورتاش ضمن عضويت در کابينه، به اتفاق دوست نزديک خود علي اکبر داور، مقدمات تصويب طرح خلع قاجاريه را در مجلس پنجم فراهم ساخت و با تلاش شبانه روزي در اين راه بيش از پيش توجه و اعتماد رضا خان را به خود جلب نمود.

تيمورتاش در اواخر آذرماه سال 1304، يک هفته بعد از انتقال سلطنت از قاجاريه به خاندان پهلوي، به سمت وزير دربار رضا شاه منصوب شد و با تشريفات مفصلي که براي تاجگذاري رضا شاه در اوايل سال 1305 ترتيب داد توانايي خود را در اين کار به منصه ظهور رساند.

تيمورتاش در چهار سال اول سلطنت رضا شاه به سرعت از نردبان قدرت بالا رفت، ولي صعود او به قله قدرت، با سقوط ناگهاني نصرت الدوله متوقف گرديد. نصرت الدوله به اتهام مشارکت در طغيان ايلات فارس و توطئه عليه شخص رضا شاه از کار برکنار و زنداني شد. بد گماني رضا شاه به نصرت الدوله، اعتماد مطلق او را به تيمورتاش که از روابط نزديک وي با نصرت الدوله اطلاع داشت، متزلزل ساخت؛ ولي تيمورتاش با مهارت و چرب زباني توانست خود را از اعمال نصرت الدوله بي اطلاع نشان دهد و در مقام منيع خود باقي بماند.

دومين ضربه بر قدرت و موقعيت بلامنازع تيمورتاش، با ورود فروغي و تقي زاده به کابينه مخبرالسلطنه در دو پست کليدي وزارت خارجه و وزارت ماليه، وارد آمد. فروغي از ابتدا نسبت به تيمورتاش نظر مثبتي نداشت و او را عامل برکناري خود از مقام نخست وزيري در اوايل سلطنت رضا شاه ميدانست و تقي زاده هم کسي نبود که زير بار امثال تيمورتاش برود و به قول معروف براي او تره خورد بکند. تيمورتاش که با غرور و تبختر در جلسات هيئت دولت حضور مي يافت و به وزيران کابينه، حتي شخص نخست وزير امر و نهي مي کرد، ناگهان خود را در برابر کساني يافت که نه فقط از او حرف شنوي نداشتند، بلکه علناً به مخالفت با او بر مي خاستند و گاهي با لحني تحقيرآميز با وي سخن مي گفتند. تيمورتاش که هوا را پس ديد در مقابل اين دو حريف نيرومند کوتاه آمد و طرح دوستي با آنها ريخت، ولي قدرت و ابهت پيشين را عملا از دست داد و از سال 1309 به بعد ديگر آن تيمورتاش سالهاي 1304 تا 1308 نبود.

آخرين مرحله سقوط تيمورتاش از اريکه قدرت با ماجراي نفت و لغو قرارداد دارسي آغاز مي شود. درباره اين ماجرا معتبرترين روايت، خاطرات تقي زاده است که مستقيماً در جريان وقايع از مذاکرات مقدماتي به وسيله تيمورتاش تا لغو قرارداد دارسي و پيامدهاي آن بوده است. تقي زاده در قسمتي از خاطرات خود درباره اين ماجرا مي نويسد:

« رضا شاه با مرحوم فروغي سر و سر داشتند. يعني به او همه چيز را مي گفت.... قبل از آن حرکت که امتياز نامه را انداخت توي بخاري، فروغي را خواسته بود. قدري با او صحبت کرده و گفته بود من امروز مي آيم به هيئت وزرا و اشتلم مي کنم و به شما هم شايد بد بگويم. به او قبلا گفته بود که دلگير نشود. گفته بود به فلاني هم بگوييد( يعني به من ). از من اين ملاحضه را داشت. مي دانست اگر حرف تندي مي زد که اينها در اين کار تاخير کردند، من جواب مي دهم... آمد و همين تئاتر را بازي کرد. گفت که به من مي گويند وزير خارجه بيايد. وزير خارجه داخل چه آدمي است؟ وقتي که رفت ( بعد از انداختن قرارداد دارسي در بخاري ) بدبخت تيمورتاش بدنش مي لرزيد. تيمورتاش گفت آقايان تشويش نداشته باشيد، اين تغيير و اوقات تلخي که شد به من بود و به فلان کس (يعني من).......... وقتي که امتيازنامه نفت را پاره کرد و انداخت توي بخاري گفت برداريد بنويسيد ما اين امتيازنامه را فسخ کرديم... تيمورتاش خيلي مضطرب بود... گفت بايد امشب از اين جا نرويم و اين کار را بکنيم والا اسباب زحمت مي شود. ما همان شب فسخ امتيازنامه را نوشتيم...»

تقي زاده سپس به تفضيل شرح مي دهد که بعد از فسخ امتياز و ابلاغ آن به شرکت نفت انگليس و ايران، او به وسليه سهيلي که با مصطفي فاتح ( عضو ارشد ايراني شرکت نفت ) دوست بوده مطلع مي شود که انگليسيها از تمام جزئيات، يعني حرفهاي رضا شاه در هئيت دولت و انداختن پرونده نفت در بخاري خبر دارند. تقي زاده به تيمورتاش مي گويد که اين هيئت وزيران ما سوراخي دارد که خبرها از آن به بيرون درز مي کند و تيمورتاش هم پيش از اين که اين مطلب از طريق فروغي يا تقي زاده به گوش رضا شاه برسد، موضوع را به رضا شاه مي گويد و عين حرف تقي زاده را هم نقل مي کند. رضا شاه به آيرم رئيس شهرباني وقت دستور تعقيب قضيه را مي دهد و آيرم پس از ملاقات و مذاکره با تقي زاده و سهيلي، نتيجه تحقيقات خود را، که احتمالا سوءظن را متوجه خود تيمورتاش ميکرده است به رضا شاه مي دهد. تقي زاده پس از اشاره به اين مطلب مي گويد « بيچاره تيمورتاش تقصيري نداشت، ولي رضا شاه مي گفت سوراخ خود تيمورتاش است و از طريق اوست که آنها مطلع شده اند. اين شد که همان روز جمعه که دفتر هم نبود به او کاغذ نوشت که از وزارت دربار معاف است. فردا که ما رفتيم ديديم تيمورتاش نيست...»

تقي زاده ضمن اشاره به وقايعي که بعد از برکناري تيمورتاش رخ داد مي گويد: « سوءظن شاه نسبت به تيمورتاش مثل مرض بود. دائما از او حرف مي زد. به پيشخدمت هم که چايي مي آورد مي گفت. فروغي دل به دلش ميداد، به من هم هميشه مي گفت، من جواب نمي دادم... يک روز به من گفت چطور مي شود آدم اين قدر بي شرف ميشود. جواب ندادم. حوصله اش سر آمد و گفت شما چه مي گوئيد؟ گفتم هر چه بود از اول همي طور بود! اين حرف خيلي بهش برخورد..... گفته بود تيمورتاش مي خواهد پسر مرا از بين ببرد. يکي از دوستان من گفت رضا شاه خودش به او گفته بود نمي داني اين پدرسوخته چه خيالاتي داشته.... ولي ما از اين نيت او آثاري نديديم. او غافلگير شد. اگر به خاطرش خطور کرده بود که چنين روزي در انتظار اوست تدبيري مي کرد.....»

درباره علت سوءظن رضا شاه به تيمورتاش، علاوه بر مواردي که تقي زاده به آن اشاره مي کند، در بعضي منابع به موضوع جاسوسي وي براي روسها نيز اشاره شده و داستان کيف گمشده او در آخرين سفرش به لندن و مسکو، که گويا حاوي مدارکي دال بر جاسوسي او براي روسها بوده و به وسيله مامورين جاسوسي انگليس ربوده شده بود، از جمله اين مطالب است که در بعضي از اين منابع مانند « خاطرات و خطرات » مخبرالسلطنه هدايت نقل شده ولي صحت و سقم آن روشن نيست. در سال 1983 بوريس باژانف منشي استالين در دفتر سياسي حزب کمونيست شوروي، که در زمان سلطنت رضا شاه از طريق ايران به غرب گريخت، خاطرات خود را در پاريس منتشر کرد. در اين کتاب نيز فصلي به داستان جاسوسي تيمورتاش براي روسها اختصاص يافته و نويسنده مدعي شده است که حين فرار از طريق ايران، اسرار اين ماجرا را در اختيار مقامات ايراني گذاشته است. اگر اين مطلب واقعيت داشته باشد، اين سئوال پيش مي آيد که چرا رضا شاه در همان موقع از اين ماجرا پرده بر نداشت و تيمورتاش را به اتهام جاسوسي محاکمه و تيرباران نکرد؟ جواب اين سئوال هم اين است که رضا شاه نمي خواست با افشاي موضوع جاسوسي وزير دربارش براي روسها، به اشتباه خود در ابراز اعتماد به چنين شخصي اعتراف کند و ترجيح مي داد او را به جرم حقيري به زندان بيفکند و در زندان به حيات وي خاتمه دهد.

تيمورتاش بعد از برکناري از وزارت دربار قريب به دو ماه در خانه اش تحت نظر بود تا اينکه در 29 بهمن ماه سال 1311 بازداشت گرديد و با وضع موهني به زندان شهرباني انتقال يافت. تيمورتاش در اواخر اسفند ماه 1311 به اتهام تدليس و سوءاستفاده از موقعيت، که شامل گرفتن مبالغي ارز از بانک ملي و فروش آن به قيمت آزاد بود به سه سال حبس مجرد محکوم گرديد و در دومين محاکمه در تيرماه 1312 به جرم ارتشاء به پنج سال حبس مجرد محکوم گرديد. تيمورتاش علاوه بر محکوميت زندان در دو محاکمه به پرداخت 920/585 ريال و 10712 ليره انگليسي محکوم شد، که با تبديل ليره به نرخ روز جمعاً به 840/228/1 ريال بالغ مي گرديد. اين مبلغ در آن زمان رقم هنگفتي به شمار مي آمد و ارزش تمام اموال منقول و غير منقول تيمورتاش بيش از اين مبلغ نبود.

درباره چگونگي قتل تيمورتاش، دکتر جلال عبده دادستان ديوان کيفر در جريان محاکمه مختاري آخرين رئيس شهرباني رضا شاه و همدستان او روايتي دارد و بر اساس پرونده هاي موجود مي نويسد: « پزشک احمدي، تيمورتاش را بر حسب دستور رئيس کل شهرباني وقت و رئيس زندان، با تزريق استرکنين مسموم مي کند، ولي چون مختصر حياتي داشته، به شهادت دکتر محمد خروش و اظهارات معين طبيب ابوالقاسم حائري، براي اين که کار وي زودتر تمام شود، بالش و پتو را بر دهان وي گذارده و خفه مي کنند....»

قتل تيمورتاش روز نهم مهرماه 1312، فرداي سفر کاراخان معاون وزارت امورخارجه شوروي به تهران، اتفاق افتاد. مخبرالسلطنه هدايت نخست وزير وقت ايران، ارتباط سفر کاراخان را با زنداني شدن تيمورتاش در "خاطرات و خطرات" خود تاييد کرده و مهدي بامداد شرح مفصل تري در اين مورد داده و مي نويسد « در هشتم مهرماه 1312 کاراخان قائم مقام کميسر امور خارجه شوروي ايران آمد و دولت تشريفات مفصلي براي پذيرايي از وي به عمل آورد و چند جلسه مذاکرات بين او و نخست وزير و وزير امورخارجه راجع به امور تجاري-اقتصادي و امور سرحدي صورت گرفت. ظاهر قضيه براي حسن تفاهم و ارتباط حسنه بين دو همسايه و امور مذکوره در بالا بود، لکن باطن امر و علت آمدن کاراخان به ايران فقط براي آزادي و رهايي تيمورتاش از بند بود و حتي اين موضوع يعني بخشايش و عفو تيمورتاش را هنگام ملاقات با شاه عنوان کرد، ولي شاه چون قبلا موضوع مورد بحث را کاملا درک کرده بود، موقعي که کاراخان موضوع تيمورتاش را پيش کشيد و از شاه عفو و بخشايش او را تقاضا کرد، جواب داد از قرار معلوم حال مزاجي او خوب نيست ولي فکري در اين باب مي کنم....... بعد خود کاراخان براي تماشاي زندان قصر رفت و نظرش از رفتن به قصر اين بود که تيمورتاش را ملاقات کند، اما وقتي که از او جويا شد و جاي او را پرسيد، زندانبانها به وي گفتند: « چند روز است که در گذشته است....»

بعد از مرگ تيمورتاش، فرزندان او بيشتر فروغي و تقي زاده را در بد گماني رضا شاه نسبت به پدرشان گناهکار مي دانستند. فروغي هرگز درباره تيمورتاش سخني نگفت، ولي آنچه از نوشته هاي تقي زاده برمي آيد، او هم برخلاف تصور فرزندان تيمورتاش در اين ماجرا نقشي نداشته است. تقي زاده آيرم رئيس شهرباني رضا شاه را که به گفته او " بدترين آدمها بود و از شمر و يزيد بدتر " عامل اصلي ايجاد سوءظن در رضا شاه نسبت به تيمورتاش ميداند.

پروفسور محسن هشترودي



محسن هشترودي فرزند شيخ اسماعيل هشترودي در دي ماه 1286 شمسي در تبريز متولد شد و پس از تحصيلات مقدماتي در زادگاهش به تهران آمد و مدارس اقدسيه و دارالفنون را به پايان رسانيد.

محسن هشترودي در رشته پزشکي به تحصيل پرداخت ولي وقتي به اروپا رفت رشته رياضي را انتخاب کرد و از دانشگاه سوربن درجه دکتراي دولتي گرفت.

محسن هشترودي پس از مراجعت به ايران به تدريس پرداخت. بدواً رئيس فرهنگ تهران و سپس رئيس دانشگاه تبريز شد و مدتي رئيس دانشکده علوم بود و هزاران شاگرد تربيت کرده است.

دکتر هشترودي در خيلي از مجامع علمي جهان عضويت يافت و به سخنراني هاي علمي پرداخت و به تدريج از مفاخر علمي معاصر ايراي شد.

پروفسور هشترودي با وجود داشتن همسر و خانواده خوب به علت فوت يک دخترش در جواني دچار ناراحتي فراوان گرديد و اشعاري هم در اين زمينه سروده است.

دکتر هشترودي در مدت 69 سال زندگي پر بارش آثار پر ارزشي از خود به يادگار نهاده و درگذشت او در سال ر1355 يک ضايعه بزرگ براي جامعه دانشگاهي ايران و مجامع علمي تلقي شد.

بيهقي

به سال 385 ه. ق در ده حارث آباد بيهق(سبزوار قديم) كودكي به جهان آمد كه نامش را ابوالفضل محمد نهادند. پدر كه حسين ناميده مي‏شد، كودك را به سالهاي نخستين در قصبه بيهق و سپس، در شهر نيشابور به دانش‏اندوزي گماشت. ابوالفضل كه از دريافت و هوشمندي ويژه‏اي برخوردار بود و به كار نويسندگي عشق مي‏ورزيد، در جواني از نشابور به غزنين رفته (حدود 412 هـ.ق)، جذب كار ديواني گرديد و با شايستگي و استعدادي كه داشت به زودي به دستياري خواجه ابونصر مشكان گزيده شد كه صاحب ديوان رسالت محمود غزنوي بود و خود از دبيران نام ‏آور روزگار. اين استاد تا هنگام مرگ لحظه ‏اي بيهقي را از خود جدا نساخت و چندان گرامي و نزديكش مي‏داشت كه حتي نهفته ‏ترين اسرار دستگاه غزنويان را نيز با وي در ميان مي‏نهاد، و اين خود بعدها كارمايه گرانبهايي براي تاريخ بيهقي گرديد، چنانكه رويدادهايي را كه خود شاهد و ناظر نبوده از قول استاد فرزانه خويش نقل كرده كه پيوسته «در ميان كار» بوده است و در درستي و خرد بي‏همتا.

پس از محمود، بيهقي در پادشاهي كوتاه مدت امير محمد (پسر كهتر محمود) دبير ديوان رسالت بود و شاهد دولت مستعجل وي؛ و آنگاه كه ستاره اقبال مسعود درخشيدن گرفت، نظاره ‏گر لحظه به لحظه اوج و فرود زندگاني او بود، و هم از اين تماشاي عبرت انگيز است كه تاريخ خويش را چونان روزشمار زندگي اين پادشاه و آيينه تمام نماي دوران وي فراهم آورده است. پس از در گذشت بونصر مشكان (431 هـ.ق) سلطان مسعود، بيهقي را براي جانشين استاد از هر جهت شايسته ولي«سخت جوان» دانسته ــ هر چند كه وي در اين هنگام چهل و شش ساله بوده است ـــ از اين رو بو سهل زوزني سالخورده را جايگزين آن آزادمرد كرد و بيهقي را بر شغل پيشين نگاه داشت. ناخشنودي بيهقي از همكاري با اين رئيس بدنهاد، در كتاب وي منعكس است، تا آنجا كه تصميم به استعفا گرفته است، ولي سلطان مسعود او را به پشتيباني خود دلگرم كرده و به ادامه كار واداشته است.

پس از كشته شدن مسعود (432 هـ.ق) بيهقي همچون ميراثي گرانبها، پيرايه دستگاه پادشاهي فرزند وي (مودود) گرديد، و پس از آنكه نوبت فرمانروايي به عبدالرشيد ـ پسر ديگري از محمود غزنوي ـ رسيد، بيهقي چندان در كوره روزگار گداخته شده بود كه در خور شغل خطير صاحبديواني رسالت گردد. اما ديري نپاييد كه در اثر مخالفت و سخن چيني‏هاي غلام فرومايه ولي كشيده‏ اي از آن سلطان، از كار بر كنار گرديد، و سلطان دست اين غلام را در بازداشت بيهقي و غارت خانه وي باز گذارد. بيهقي سر گذشت دردناك اين دوره از زندگي خود را در تاريخ مفصل خود آورده بوده است كه اين بخش از نوشته ‏هاي وي جزو قسمتهاي از دست رفته كتاب است، ولي خوشبختانه عوفي در فصل نوزدهم از باب سوم «جوامع الحكايات» اين داستان را نقل {به معنا} كرده است:

هنگامي كه سلطان عبدالرشيد غزنوي، به دست غلامي از غلامان شورشي (طغرل كافر نعمت) كشته شد (444 هـ.ق) با دگرگون شدن اوضاع، بيهقي از زندان رهايي يافت، ولي با آنكه زمان چيرگي غلام به حكومت رسيده، پنجاه روزي بيش نپاييده و به قول صاحب «تاريخ بيهق» بار ديگر «ملكبا محموديان افتاد»، بيهقي ديگر به پذيرفتن شغل و مقام درباري گردن ننهاد و كنج عافيت گزيد و گوشه‏ گيري اختيار كرد.

زمان تأليف كتاب


بيهقي كه ديگر به روزگار پيري و فرسودگي رسيده و در زندگي خود و پيرامونيان خويش فراز و نشيبهاي بسيار ديده بود، زمان را براي گردآوري و تنظيم يادداشتهاي خود مناسب يافته و از سال 448 هـ .ق به تأليف تاريخ پردازش خود پرداخت و به سال 451 اين كار را به انجام رسانيد، يعني اندكي پس از درگذشت فرخزاد بن مسعود و آغاز پادشاهي سلطان ابراهيم بن مسعود(جلـ 451، ف 492).

مرگ بيهقي



بيهقي هشتاد و پنج سال زيسته و به تصريح ابوالحسن بيهقي در«تاريخ بيهق» به سال 470 هـ.ق در گذشته است و به اين ترتيب نوزده سال پس از اتمام تاريخ خويش زنده بوده و هرگاه به اطلاعات تازه اي در زمينه كار خود دسترسي مي‏يافته، آن را به متن كتاب مي‏افزوده است.

نام كتاب


كتابي كه امروز به نام «تاريخ بيهقي» مي‏شناسيم، در آغاز «تاريخ ناصري» خوانده مي‏شده است به دو احتمال: نخست به اعتبار لقب سبكتگين(پدر محمود غزنوي) كه ناصرالدين است و اين كتاب تاريخ خاندان و فرزندان و فرزندزادگان وي بوده، و ديگر لقب سلطان مسعود كه «ناصرالدين الله» بوده است. به هر حال كتاب به نامهاي ديگري نيز ناميده مي‏شده، از اين قرار:

تاريخ آل ناصر، تاريخ آل سبكتگين، جامع التواريخ، جامع في تاريخ سبكتگين و سرانجام تاريخ بيهقي، كه گويا بر اثر بي‏ توجهي به نام اصلي آن (تاريخ ناصري) به اين نامها شهرت پيدا كرده بوده است. بخش موجود تاريخ بيهقي را «تاريخ مسعودي» نيز مي‏خوانند از جهت آنكه تنها رويدادهاي دوره پادشاهي مسعود را در بر دارد.

باقر خان سالار ملي

باقر خان سالار ملّي قبل از مشروطيت بنّا بود. پس از مشروطيت مجاهد شد. رياست مجاهدين محله خيابان (خيابان يکي از محلات قديمي تبريز است مشتمل بر بخش هاي واقع در جنوب رودخانه آجي در شرق شهر که تا جنوب شرقي نيز ميرسيد)، تبريز به دست او افتاد. پس از به توپ بستن مجلس، به دستور انجمن ايالتي مانند ستارخان دست به اسلحه برد و با قشون دولتي که تبريز را در محاصره داشت جنگ کرد. امّا پس از اوّلين شکست که از قشون دولتي خورد، سست شده در صدد تسليم برآمد. تا کار ستّارخان که در اميرخيز، محله ديگر تبريز با دولتيان جنگ مي کرد قوت گرفت، وي نيز سستي را از خود دور ساخته بار ديگر به جنگ با قشون دولتي پرداخت. در اثر همکاري او با ستّارخان کار مشروطه طلبان پيشرفت کرد و تبريز از فشار محاصره راحت شد. انجمن ايالتي تبريز باقرخان را به لقب سالار ملي ملقب ساخت، و از او تقدير کرد و آوازه اشتهارش در سراسر ايران پيچيد.

چنانکه در تواريخ مشروطيت نوشته اند، در اثر مجاهدت ستّارخان و باقرخان مشروطيّت نجات يافت. اما خود تبريز ديري نگذشت که به دست قشون روس افتاد. سالار ملي و سردار ملي در تبريز نماندند و به تهران حرکت کردند. يک استقبال شاهانه از اين دو مجاهد شجاع از طرف دولت مشروطه به عمل آمد.

باقرخان در تهران منزوي ميزيست تا قضيه مهاجرت پيش آمد. او ديگر در تهران درنگ نکرد و دنبال مهاجرين رفت. شبي در نزديکي قصر شيرين عده اي از اکراد بر سر او و رفقايش ريختند و سرشان را بريدند. (مرگ باقرخان به همراه هجده نفر از ياران و همراهانش در محرم 1335 قمري / آبان 1295 خورشيدي به دست يکي از اشرار معروف اکراد قصرشيرين به نام محمد امين طالباني به قصد تصاحب اسب و وسائل مهمانان خود، صورت گرفت.)

باقرخان بر خلاف ستّارخان که شيخي بود، از متشرعه بود. از علماي مخالف مشروطيت که متشرعه بودند جانبداري مي کرد و به آنها احترام مي گذاشت. با ستارخان رقابت داشت و مي گفت: مرد آن نيست که در اميرخيز جنگ کند. مرد منم که در ساري داغ با قشون دولتي جنگ کرده ام. (علي رغم اين سخن اين دو بزرگوار دو بازوي قوي و شکست ناپذير انقلاب مشروطيت بودند)

در هر حال سالار ملّي مردي جسور و ساده بود. حق بزرگي به گردن مشروطيت ايران دارد. او و ستارخان براي مشروطيت با قواي دولتي به جنگ برخواستند و موفق شدند. پس از آنکه مشروطيت بار ديگر مستقر گرديد اين دو نفر به عنوان قهرمان مشروطيت معرفي شدند؛ چه، مشروطيت براي خود قهرمان لازم داشت. اين دو نفر از توده برخاسته بودند، در سخت ترين ايام با اتکاء به توده تبريز با شاه مستبد مبارزه کرده بودند؛ يک حرکت و نهضت ملي را رهبري کرده بودند، مسلمان بودند و به مشروطيت ايمان داشتند. اين بود که به آساني قهرمان ملت شناخته شدند.

دمکراتهاي آذربايجان که نهضت خود را در دنباله نهضت مشروطيت و مکمل آن و خود را وارث سنن مجاهدين آن دوره مي دانستند، مجسمه باقر خان را در ميدان شهرداري تبريز تصب کردند. در 24 آذر ماه 1325 پس از سقوط پيشه وري مردم در تحت تأثير احساسات آن مجسمه را که اثر دمکراتها بود برانداختند. از اين عمل معلوم مي شود که نهضت پيشه وري چقدر به ضرر مشروطيت و آزادي و اين قبيل معاني بوده است.

داماد باقر خان سرتيپ هاشمي است که فرمانده قواي دولتي مأمور آذربايجان بود که در طي جنگي مختصر قواي دمکراتها را در قافلانکوه مغلوب کرد و در ميدان جنگ به درجه سرتيپي نايل آمد.

 

 

استاد گل گلاب

استاد گل گلاب در سال 1276 شمسي در تهران متولد شد. تحصيلات را در مدرسه علميه و دارالفنون طي کرد. او فرزند ابوتراب خان ( مصورالملک ) نقاش زمان قاجار بود که به ادامه تحصيل فرزندش خيلي علاقه داشت.

چند تن از معلمين دارالفنون فرانسوي بودند که گل گلاب نزد آنها فرانسه آموخت و چون شاگرد برجسته اي بود ضمن تحصيل به کار تدريس هم پرداخت.

استاد گل گلاب اولين کسي است که کتاب طبيعي نوشت. او از سال 1304 تا سال 1317 دوازده جلد کتاب در رشته جغرافيا و طبيعي تهيه کرد که در مدارس تدريس مي شد.

استاد گل گلاب از سال 1307 مسئول تحقيقات علمي گياه شناسي شد و از زمان تاًسيس دانشگاه تهران تا سال 1345 به تدريس اشتغال داشت و هيچگاه گرد سياست و تجارت نگشت.

استاد گل گلاب با همکاري کلنل کاظم وزيري و علينقي خان وزيري به کار موسيقي پرداخت و براي تعليم تار به کلاس او مي رفت. پس از سرودن ( سرود اي ايران ) که تحت تاً ثير اشغال ايران توسط متفقين در ايران ساخته شد، روح الله خالقي آهنگ آن را ساخت و بنان نيز آن را خواند که جاودانه شد.

بعد از انقلاب به علت خواندن سرود ( اي ايران ) چند تن بازداشت و زنداني و مجازات شدند و خواندن اين سرود ميهني جرم تلقي شد ولي هنگام جنگ ايران و عراق براي تهييج جوانان از اين سرود استفاده شد و دشمني با سراينده و خوانندگان سرود از بين رفت.

استاد گل گلاب در فرهنگستان ايران عضويت داشت و لغات زيادي خصوصاً در رشته علوم طبيعي پيشنهاد کرد که تصويب شد و اکنون در زبان فارسي رواج کامل دارد.

استاد گل گلاب در 86 سالگي به تنظيم فرهنگ نامه و بيولوژي و گياهان ايران اشتغال داشت که عمر وفا نکرد و معلوم نيست که مطالعات او به کجا رسيد.

استاد گل گلاب در اسفند ماه 1363 در 87 سالگي درگذشت و آثار گرانبهائي از خود به يادگار نهاد است .

روحش شاد .

استاد ابوالحسن صبا

يکي از هنرمندان بزرگ ايران که خدمت مهمي به عالم هنر کرده است، ابوالحسن صبا مي باشد که از خانواده اي هنرمند بود و پدر و پدربزرگ و جدش نيز از هنرمندان زمان بودند و شاگردان زيادي در کشور ما تربيت کرده اند.

ابوالحسن صبا فرزند دکتر ابوالقاسم کمال السلطنه فرزند جعفرخان حکيم باشي معروف به صدرالحکماء و از نواده هاي فتحعلي خان صبا ملک الشعراي دربار قاجار بوده است. ابوالحسن صبا در سال 1281 خورشيدي در خانواده اي تولد يافت که اهل هنر و ادبيات و طبابت بودند. به علت تسلط پدر صبا به ادبيات فارسي و عربي به او لقب کمال السلطنه را دادند. مادر صبا نقل کرده است که ابوالحسن از بچگي لب ايوان مي نشست و چند تار به انگشت خود مي بست و با دهان صداي سازهاي مختلف را در مي آورد. کمال السلطنه پسر ديگري داشت به نام عبدالحسين و سه دختر داشت که همه هنرمند و دلبسته به موسيقي بودند. با اين که برادرش عضو وزارت خارجه بود و صاحب مقاماتي شد ولي به کار هنري ادامه ميداد.

دکتر گلشن ابراهيمي مي نويسد: ابوالحسن صبا تحصيلات مقدماتي را در مدرسه علميه و سپس در کالج آمريکايي به پايان رسانيد و به زبان و ادبيات فارسي و انگليسي آشنايي يافت.

ابوالحسن صبا در سال 1308 به مديريت مدرسه صنايع ظريفه رشت منصوب شد و شاگردان زيادي تربيت کرد. با تمام علاقه اي که به مردم گيلان داشت به علت آب و هواي گيلان که برايش مساعد نبود به تهران آمد و خانه موروثي خود را در کوچه ظهير الاسلام براي تدريس موسيقي در نظر گرفت که بعداً به (موزه صبا) تبديل شد.

ابوالحسن صبا قبل از فوتش در مصاحبه اي گفت، تا کنون سه هزار تن را تعليم داده است. از بدشانسي موسيقيدانان ايران و دوستداران هنر، ابوالحسن صبا خيلي زود از جهان رفت و در تاريخ 29 آذر سال 1336 چراغ عمرش خاموش شد و دوستان و علاقمندان بيشمار خود را دچار حرمان ابدي نمود.

ابوالحسن صبا درباره فراگرفتن موسيقي چنين مي گويد:

پدرم علاقه مفرطي به موسيقي داشت، يعني خودش هم آشنا به ساز ايراني بود و از کودکي يعني از شش سالگي مرا نزد اساتيد وقت راهنمايي کرده بود. قبل از اين که شروع به مشق ويلن بکنم با سازهاي ايراني از قبيل سه تار، تار، سنتور و ضرب آشنا شدم، حتي قدري هم کمانچه زدم. بعداً اطلاعات خودم را به ويولون منتقل کردم و تقريباً يک مکتب خصوصي براي ويولن ايجاد شد و کتابهايي در اين خصوص نوشته و انتشار دادم.

صبا از کودکي در نواختن انواع سازهاي اصيل ايراني مهارت داشت، اما شگفتي هنر او را بايد از زمان تأسيس مدرسه عالي موسيقي دانست که در سال 1302 به همت استاد علينقي وزيري و با ياري سردار سپه در تهران آغاز به کار کرد. تأسيس اين مدرسه ميداني براي عرضه مهارت و نبوغ او بود.

اديب الممالک فراهاني

ميرزا محمد صادق اميري فرزند حاج ميرزا حسين و نواده ميرزا معصوم متخلص به محيط مي باشد. لقبش در ابتدا امير الشعرا بود و بعد به اديب الممالک مشهور گرديد و تخلص وي به اميري نيز بدين جهت بوده است. ولادتش به نوشته خود او در روز پنجشنبه 14 محرم 1277 هجري قمري(1237 خورشيدي) در قريه گارزان از توابع اراک اتفاق افتاد.

او پانزده سال بيشتر نداشت که پدرش به سال 1291 هجري قمري درگذشت و نظم خانواده اش برهم ريخت. او به دربار شاهزاده طهماسب ميرزا مويدالدوله راه يافت و با حسنعلي خان امير نظام گروسي که در آنزمان وزير فوايد عامه بود آشنا شد و به مناسبت او نام و تخلص خود را از پروانه به اميري مبدل ساخت. در سال 1309 هجري قمري به اتفاق وي به کرمانشاه رفت و تا سال 1313 هجري با او در کرمانشاه بود تا در اواخر آن سال به تهران بازگشت.

در سال 1316 معاون و نايب رئيس مدرسه لقمانيه تبريز شد. در اوايل 1318 هجري قمري به قفقاز و از آنجا به خوارزم رفت و چندي نزد محمدخان - خان خيوه به سر برد. از آنجا به مشهد آمد و تا سال 1320 قمري در مشهد زيست و در اواخر آن سال يا اوايل سال بعد به تهران آمد. در سالهاي 1321 و 1322 هجري قمري نويسنده مهم و درجه اول روزنامه ايران سلطاني بود؛ در سال 1323 هجري قمري سفري کوتاه به باکو کرد و در آنجا با روزنامه ارشاد ترکي همکاري داشت و ورقه ضميمه آنرا به فارسي انتشار ميداد.

در شعبان سال 1324 هجري قمري که مجلس شواري ملي گشايش يافت، در تهران بود و سردبيري روزنامه مجلس را که ميرزا محمد صادق طباطبايي تأسيس کرده بود بر عهده داشت. در سال 1327 هـ.ق. جزء مجاهدان فاتح مسلمان وارد تهران شد و چندي بعد به خدمت وزارت عدليه درآمد و حملات او به ادارات و روساي عدليه از همين تاريخ شروع شد. اميري در سال 1335 که مأمور عدليه يزد بود سکته کرد و به تهران آمد و روز چهارشنبه 28 ربيع الثاني آن سال در 58 سالگي در تهران درگذشت.

او در انواع شعر بجز غزل و مخصوصاً در قصيده سازي بسيار توانا بود. در شيوه سخن سرايي پيرو استادان قديم و در دوره تجديد حيات ادبي همطراز قاآني و سروش است. او هم مانند اسلاف خود شعر و شاعري را از مداحي آغاز کرد و به قصد صله پاداش و تأمين وسايل زندگي قصايد تملق آميز و بلند بالا در وصف امرا و ارکان زمان خود سروده است. او حتي بعد از انقلاب مشروطيت و اعلان آزادي هم که به کشمکشهاي سياسي و مطبوعاتي افتاد صفت اصلي شعر خود را که همان قصيده سرايي است از دست نداد. او در علوم ادب لغت فارسي و عربي استاد بود و حافظه اي قوي داشته که اين حافظه به وي قدرت آنرا ميداده که در اشعار خود از تمام علوم و محفوظات استفاده کند.

در علم حکمت، رياضي، نجوم، رمل، اسطرلاب و کفبيني نيز بيشتر از آنچه که يک شاعر بايستي مطلع باشد، آگاهي داشت؛ از زبان روسي، کلداني، ترکي و پهلوي آگاه بود و نيز قدري فرانسه و انگليسي ميدانست.

زندگي ادبي اديب الممالک را ميتوان به دو دوره تقسيم کرد؛ نخست از آغاز شاعري تا سالهاي پيش از جنبش مشروطيت و ديگر از سالهاي نزديک به اوج گيري نهضت مشروطه تا پايان عمر.

ابوريحان بـيـروني

ابوريحان محـمد بن احـمد خوارزمي از نوابغ و دانشمندان بزرگ ايران در سال 362 هـجري قـمري در منـطقه خارج از شهـر خوارزم بدنـيا آمد، و به هـمين دليل او را "بـيـروني" لقـب دادند. در نوجواني نـزد يکي از اميرزدگـان ، دانشمند معـروف به ابونصر عـراق (از خاندان آل عراق) به تحـصيل مثـلثات کروي و دانش رياضي پـرداخت و با حـمايت مالي هـمين فرد بود که توانست نزد استادان مخـتـلف به فراگـيري عـلوم و دانش هاي زمانه خود هـمچـون طب و فـلسفه بپـردازد. در جـواني به دربار سلسله خوارزمشاهـيان، که اهـل عـلم و ادب و حامي و مشوق دانشمندان و اديـبان بودند، پـيوست. پس از انـقراض دوران زمامداري اين سلسله به ري رفت و در مباحثات رياضي با دانشمندان آن ديار شرکت کرد. حاصل گـفت و گـوهاي عـلمي بـيروني با اين دانشوران در کـتاب " مقاليد عـلم الهـيئت " آورده شده است.

ابوريحان سپس به جرجان(گـرگـان) و به دربار قابوس بن وشمگـير، پادشاه آل زيار رفـت و به پاس حمايت قاموس، کـتاب مشهـور خود به نام " آثارالباقـيه" را به نام وي تاليف کرد. در هـمين دوره بود که به اکـتـشاف نجـومي و رصد ستارگـان پرداخت و طول و عرض جـغـرافـيايي جرجان را محاسبه کرد.

بـيروني در اوايل سال 394 از جرجان به خوارزم رفـت و مدتي با ابوعلي سـينا و ساير دانشمندان دربار عـلي بن ماًمون خوارزمشاه به بحث علمي پـرداخت. ماًمونيان، که شاخه اي از سلسله خوارزمشاهـيان به حساب مي آيند (و آنها را خوارزم شاهان ماًموني نيز مي نامند)، در دانش دوستي و ادب پـروري شهـره بودند. وجود وزيري اهـل فضل در دستگـاه مأمونيان به نام ابوالحسن احمد بن محمد سهـيلي باعث رونق ادب و دانش شد و فضايي بسيار مطلوب براي رشد عـلم و اکتـشافات و اخـتراعات فراهـم آمد.

با حمله غـزنويان و به پايان آمدن دوران خوارزمشاهـيان، ابوريحان با سپاهـيان سلطان محـمود غـزنوي از خوارزم به غـزنـين رفت و تا سال درگـذشت خود مقـيم اين شهـر بود. به عـبارت ديگر ابوريحان 32 سال از عـمر پربار خويش را در دربار سلطان محـمود، سلطان مسعـود و سلطان مودود گـذراند.

شهـرت عالمگـير ابوريحان در مدت اقامتـش در هـند در معـيت غـزنويان باعث گـرديد عـليرغـم آن که هـنديان سپاهـيان غـزنوي را دشمن خود مي پـنداشـتـند مقام و مرتـبه اش را گـرامي دارند. ابوريحان در اين مدت زبان سانسکريت و عـلوم و دانش هـنديان را فرا گـرفت و برآيـند پژوهـش هاي خود را در کتابي به نام " کـتاب الهـند " درآورد که منـبعـي موثـق براي شناخت مکاتب و عـقايد هـنديان است. وي هـمچـنين کـتابي دربارهً نجـوم و رياضيات از سانسکريت به فارسي برگـرداند که عـنوان آن " زيج سند هـند " است.



اختراعات، اکـتشافات و پـژوهـش هاي ابوريحان:

اصل تسطيح کره و ترسيم نقـشه هاي جـغرافـيايي
چاه آرتـزين ( عليرغـم ادعاي غـربـيان در نسبت دادن اين کشف به خود، ابوريحان در آثارالباقيه مفصلا به آن پرداخته)
ترازوي ابوريحان که از دقـيق ترين ترازوهاي تاريخ عـلم است
اصل نجومي تسوية البـيوت
اصل نجـومي مطرح شعـاع
سير نور و صوت
محاسبه مساحت، محيط و قطر کـره زمين
طول و عـرض جـغـرافـيايي و سمت قـبلهً بـلاد
چـگـونگي تعـيـين قـله و ساحت محـراب مسجـد
رصد ميل کلي و ميل اعظم در نجوم
حرکت زمين
حرکت وسطي و اوج خورشيد
خاصيت فيزيکي الماس و زمرد
جزر و مد رودها و نهـرها
اشکال هـندسي گلها و شکـوفه ها
امکان ايجاد خلاء
پـژوهـش در مورد چگـونگي توليد عسل
رصد خسوف و کسوف
پـژوهـش تاريخي در مورد سلسله ساسانيان
تـنظيم خانه هاي شطرنج
ساخت افزارهاي ويـژه رصدي ( سه ميله، شاقول، ... )
ساخت کرهً جـغـرافـيايي
طرح نظريهً وجود قارهً آمريکا

ابو علی سینا

ابو علي سينا




ابوعبيد جوزجاني که يکي از شاگردان مقرب و ياران هميشگي ابن سينا بوده است از قول استادش زندگينامه او را چنين روايت مي کند:

« پدرم عبدالله پسر حسن پسر علي ابن سينا از اهالي بلخ بود. در زمامداري امير نوح ساماني به سوي بخارا نقل مکان کرد و در دهکده اي از توابع بخارا سکني گزيد و به برزگري و کشاورزي پرداخت. در آن ايام با دختري ستاره نام در دهکده افشنه که جز همان دهستان بود، ازدواج کرد. من در سال 259 خورشيدي (980 ميلادي) به دنيا آمدم. بعد از مدت زماني پدرم به شهر بخارا آمد، مرا به مکتب برد و به دست استاد (که گويا ابوبکر برقي بوده است) سپرد. درس قرآن و ادبيات را شروع کردم و در ده سالگي قرآن را حفظ نموده و در ادبيات مقامي کسب کردم که همدرسانم را تحت الشعاع قرار داده بودم. با کمال جديت نزد اسماعيل زاهد فقه روي آوردم و در اين رشته رشته به حدي رسيدم که مفتي حنفيان بخارا شدم. در همان زمان حساب را پيش يکي از سبزي فروشها که در علم حساب توانا بود فرا گرفته و رياضي را از استادي به نام محمد مساح کسب نمودم. ديري نگذشت که شخصي به نام عبدالله ناتلي به شهر ما آمد؛ او خود را فيلسوف معرفي کرد و پدرم وي را در خانه خود جا داد و از او خواهش کرد که مرا تعليم دهد. کتاب ايساغوجي را پيش وي خواندم و هر مسئله اي را که استاد شرح مي داد، من بهتر از او تفسير مي کردم. در مدت زماني اندک توانستم در علم منطق، سرمايه زيادي کسب کنم. کتاب اقليدس را نيز نزد ناتلي شروع کردم، پنج يا شش شکل آن را تشريح کرد، بقيه مشکل را خود حل کردم. اين بار کتاب ديگري را مورد مطالعه قرار دادم و ديگر نيازي به ناتلي نمانده بود. ناتلي از ما جدا شد، بعد از علم منطق و هندسه و فلکيات، که از ناتلي و غيره فرا گرفته بودم؛ به فراگيري علوم طبيعي و ماوراء الطبيعه و علوم طب پرداختم. کتاب ماوراء الطبيعه تأليف ارسطو را پيدا کردم، ديدم بسيار مشکل است. چهل بار از اول تا به آخر خواندم و تمام مندرجاتش را حفظ کردم، اما چيزي از محتواي آن نفهميدم. تا روزي در بازار صحافان بخارا به سمساري برخوردم، کتابي در دست داشت، گفت: ابوعلي اين کتاب را بستان که بسيار ارزان است و صاحبش آن را از سر نيازي که به مال دارد ميفروشد. کتاب را به سه درهم خريدم و به خانه آوردم. کتاب يکي از تأليفات فارابي و شرح ماوراءالطبيعه ارسطو بود. آن وقت بود که به کمک اين کتاب ارزشمند، مشکلات علم ماوراءالطبيعه همگي بر من روشن شد. در زمينه علم طب بسياري از کتاب هاي طبي را که در آن روزگار متداول بود، مطالعه کردم ديدم علم طب بسيار مشکل نيست.

بسيار زود در اين باره نيز پيشرفتهايي حاصل شد، که از ساير اطباي وقت پيشي گرفتم و شروع به مداواي بيماران کردم. در طب علمي تجاري بر من کشف شد که بسياري از نظريات مندرج در کتاب ها را وارونه ديدم. در آن ايام که با طب سر و کار داشتم شانزده سالم بود. اين را نيز بايد يادآوري کنم که پدرم عبدالله و برادرم، که از من بزرگتر بود، گرويده باطني بودند. اکثر اوقات بر سر مباحث نفس و عقل، که از فرقه اسماعيليه تلقين گرفته بودند، به بحث و جدل مي پرداختـند. من گوش مي دادم، اما مرام و جدل آنان را نمي پسنديدم و وقتي که مرا دعوت به گرويدن به فرقه خود نمودند ابا ورزيدم.»

ابوعبيد جوزجاني به روايتش ادامه مي دهد و مي گويد:

« هنگامي که ابن سينا در سن هفده سالگي بود، اتفاقاً امير نوح بن منصور ساماني، که زمامدار بخارا بود، بيمار شد. طبيبان بزرگ بخارايي با به بالين امير دعوت کردند. اين سينا جوان هم خود را در ميان آنان جا زد و به عيادت امير رفت». خود او در اين باره مي گويد: « طبيبان همگي از تشخيص بيماري درماندند. خدا را شکر که تشخيص من درست از آب درآمد و مداواي من اثر رضايت بخش بخشيد و امير به زودي شفا يافت.»

گويند بيماري امير نوح ساماني چنان بود که جملگي عضلاتش چنان سخت و سفت شده بود که توان حرکت را به کلي از او سلب کرده و ياراي هيچ حرکتي نداشت. طبيباني که به بالينش رفتند از علاج درمانده و سپر انداختند. ابن سيناي جوان بعد از معاينه دقيق دستور داد که حوض حياط امير را مملو از ماهي رعاده (لرز ماهي) کنند. امير را لخت کرده و در قفس چوبين قرار داد و در وسط حوض جا داد. در اثر نيروي الکتريسيته اي که از ماهي رعاده توليد مي شود و با جسم امير تماس مي گرفت، امير به کلي از بيماري سفتي عضلات نجات يافت. ناگفته نماند که در هر ماهي رعاده قدرت توليد الکتريسيته به سي ولت مي رسد. از اين رو پيداست که ابوعلي سينا يک هزار سال قبل از پيدايش روش معالجه با برق و حتا قبل از اختراع برق به تأثير آن پي برده است. امير نوح در مقابل اين معالجه شگف انگيز مي خواست پاداش شاياني به ابن سيناي جوان بدهد. در جواب امير که گفت: « ابو علي هر چه بخواهي مي دهم». ابن سينا گفت: « تنها پاداش من اين باشد که اجازه بفرمايي در مطالعه کتاب هاي کتابخانه امير آزاد باشم».

براي هر حکمي در معالجه و هر بياني در تشريح جسم آدمي، دلايل له و عليه را با هم آورده است. شيخ الرئيس ابن سينا اولين دانشمند اسلامي است که کتابهاي جامع و منظم در فلسفه نوشته است. کتاب شفاي او در واقع حکم يک دائرةالمعارف فلسفي را دارد. علاوه بر شفا کتاب هاي نجات، اشارات و تنبيهات، قراضه طبيعيات، مبداء و معاد و داستان حي بن يقطان را همگي در فلسفه نوشته است.

ابن سينا در مدت اقامت در همدان به قصد ايجاد رصد خانه، دستگاهي که شباهت زيادي به ورنيه امروزي داشت، اختراع کرد و مفاهيم مهم فيزيکي از قبيل: حرکت، نيرو، فضاي خالي، نور، و حرارت را به دقت بررسي کرده است. ابن سينا استاد تعليم و تربيت، اولين دانشمند اسلامي است که در اين باره اظهارات بسيار ارزنده اي داشته است. کتاب تدابير المنازل و چهار فصل از فن سوم کتاب اول قانون و مقاله اول از فصل پنجم کتاب شفا را به تعليم و بهداشت کودکان اختصاص داده است. ابن سينا راجع به ورزش و انواعش، درباره برگزيدن هنر و حرفه دست بشر را مي گيرد و به سر منزل سعادت مي رساند. ابن سينا هزار سال پيش مربيان اطفال را سفارش مي دهد که از همان اوان کودکي علاقه و شوق بچه را بسنجند و در هر پيشه اي که استعداد و علاقه دارد او را در آن پيشه و هنر تشويق کنند. ابن سينا منطق دان، کتاب قانون در طب را سراسر بر اساس صغرا کبراي پي ريزي کرده، برابر کرده و نتيجه گيري منطقي را ابراز مي دارد که جاي شک و گماني نماند.

ابن سيناي روانشناس، در کتاب قانونش بحث هايي درباره روان شناسي و روان پزشکي دارد که واقعا مايه تعجب است. ابن سينا با وجود عمر کوتاه و با آن همه گرفتاري و دغدغه و اختفا و فرار و زندان، که گريبانگيرش بوده است، توانسته 476 کتاب و رساله در هر علمي از علوم متداول زمان خود را به جامعه تقديم کند. که اکنون 246 کتاب و رساله او باقي و در کتابخانهاي مختلف دنيا موجود است. ابن سينا، فيلسوف در فلسفه اش متأثر از افلاطوني نو بوده و کوشش کرده آن را با دين اسلام وفق دهد؛ که در اين باره از ابن رشد بسيار پيشي گرفته و کمتر از ابن رشد از ارسطو تبعيت کرده است. با اين همه چندي از کوته فکران او را کافر و زنديق خوانده اند. ابن سيناي طبيب که قانون را نوشته، در حقيقت بايد گفت که دايرةالمعارف طبي را به دنيا ارزاني داشته است. قانون در طب ابن سينا که شامل پنج کتاب است، تا قرن هفدهم در سراسر اروپا معتبرترين کتاب طبي بوده و در هر دانشگاهي آن را تدريس کرده اند، و حتي امروزه هم مي توان از توجيهات و اشارات او بهره ها کسب کرد. شرح هايي که در دنياي اسلام بر کتاب قانون ابن سينا نوشته شده از علماي زير است:

علي رضوان، متوفي 460 هجري قمري، امام فخر رازي، نجم الدين احمد نخجواني، محمد بن محمود آملي متوفي بسال 733 ه.ق.، سعدالدين محمد فارسي، فخرالدين محمد خجندي، جمال الدين حلي، رفيع الدين گيلي، يعقوب بن اسحق سلوي، ابوالفرج يعقوب بن اسحق معروف به ابن القف، هبه الله يهودي مصري، حکيم محمد بن عبدالله آق سرايي، حکيم علي گيلاني، ......

حال که در دنياي اسلام راجع به ابن سينا نوشته ها را نوشتيم، بياييد که به خارج و به دنياي غرب سفري کنيم و ببنيم اروپائيان درباره ابن سينا چه عقايدي دارند و تا چه حد از او قدرداني کرده اند.

دکتر نجيب عقبقي از مصر کتابي را در سه جلد به نام المستشرقون تأليف کرده که در سال 1946 در دارالمعارف مصر چاپ و انتشار يافته است. در اين کتاب هر چه آثار مستشرقين غربي است گرد آمده است؛ شصت و پنج صفحه کتاب مزبور اختصاص به ابوعلي سينا دارد.

کتابهاي قانون و شفا، اثر ابن سينا بارها و بارها به زبانهاي مختلف از جمله عربي، لاتين، فرانسوي و ايتاليايي ترجمه و در دانشگاه هاي مختلف جهان تدريس مي شدند.

خواص بادنجان

بادنجان خام داراى ويتامين ((آ))، ((فسفر)) و ((كلسيم )) است .
اصل بادنجان از سروستان است و از آنجا به ساير نقاط عالم پراكنده شده است .
بادنجان به وسيله اعراب به اروپا برده شد و كشت گرديد. گياه بادنجان از خانواده سولانه است كه سيب زمينى ، گوجه فرنگى و توتون و مهرگياه نيز تعلق به اين خانواده دارد.
بادنجان در قرن پانزدهم شهرت بدى يافته است . چنان كه يكى از نويسندگان آن عصر درباره بادنجان مى نويسد ميوه اى است كه به شكل گلابى است و بزرگ مى شود ولى داراى خواص بدى است و به آن ملون جنا مى گويند!
نويسندگان ديگرى در همان عصر بادنجان را به نام (مالن زنا) نام برده و مى نويسند مصرف بادنجان باعث ايجاد تب و صرع مى شود!
تا سال 1760 بادنجان به صورت گياهان تزيينى بود و فقط در نواحى مديترانه به عنوان غذا مصرف مى شود و از سال 1870 در فرانسه و اروپا بادنجان را به چشم يك سبزى خوردنى نگاه كردند و در كتابهاى طباخى انواع غذا را از آن تهيه كرده و دستور طباخى آن را داده اند. با وجود اين هنوز بادنجان در نواحى مركزى و شمالى فرانسه كاملا شناخته نشده و مردم اين نواحى آن را سبزى مخصوص نواحى جنوبى فرانسه مى دانند.
در ايران بادنجان شهرت و معروفيت فراوانى دارد و بطورى كه نقل مى كنند در ناحيه بم كرمان بوته هاى بادنجان بلند شده و به صورت درختچه اى در آمده است . به همين علت ضرب المثلى در ايران معروف شده است كه مى گويد: بادمجان بم آفت ندارد.
در طباخى ايران بادنجان مصرف زيادى دارد. از آن خورش بادنجان ، بادنجان سرخ كرده ، كوكوى بادنجان ، دلمه بادنجان ، ميرزا قاسمى ، حليم بادنجان ، ته چين ، يتيم چه ، ترشى بادنجان درست مى كنند.
ارزش غذايى بادنجان
ارزش غذايى بادنجان خيلى پايين است و عملا هيچگونه خاصيت غذايى ندارد زيرا صد گرم بادنجان در حدود سى كالرى حرارت ايجاد مى كند. ولى اين سبزى براى رژيم لاغرى كه بايد كالرى كمى مصرف كرد جاى نمايانى دارد زيرا علاوه بر اين كه كالرى ندارد، اگر آن را با آب بپزند و سرخ نكنند و بخورند خاصيت ادرار آور دارد البته بادنجان آبپز مزه خوبى ندارد و بسيارند كسانى كه آن را دوست ندارند.
بادنجان را در اغذيه به هر ترتيبى كه مصرف كنند اغلب با روغن سرخ مى كنند و چون به اندازه حجمش روغن مى كشد پس از اين كه سرخ شد سنگين و ثقيل الهضم مى شود و مصرف كنندگان را به جاى اين كه مفيد واقع شود مضر مى گردد.
يك حكايت از بادنجان
سلطان محمود را در حالت گرسنگى بادنجان بورانى پيش آوردند خوشش ‍ آمد، گفت بادنجان طعامى است خوش : نديمى در مدح بادنجان فصلى پرداخت چون سير شد گفت بادنجان سخت مضر چيزى است .
نديم باز در مضرت بادنجان مبالغتى تمام كرد.
سلطان گفت اى مردك نه اين زمان مدحش مى گفتى ؟
گفت من نديم توام نه نديم بادنجان . مرا چيزى مى بايد كه تو را خوش آيد نه بادنجان را.

خواص هندوانه

از كجا آمده است و چه خواصى دارد؟
هندوانه از ميوه هايى است كه سابقا فقط در تابستان آن را مى ديديم ولى ايجاد راهها و توسعه كشاورزى در سراسر كشور تقريبا امروز در تمام فصول ما مى توانيم هندوانه تازه داشته باشيم زيرا در زمستان كه هواى تهران سرد مى شود و اغلب برف مى بارد هندوانه تازه را از بندرعباس و كمى بعد از جيرفت مى آورند و طورى هندوانه به عمل مى آيد كه تقريبا مى توانيم در سراسر سال هندوانه تازه ببينيم .
در سالهاى اخير تخم هندوانه را از آمريكا و آرژانتين آورده و در ايران كاشته اند كه در نتيجه هندوانه هاى بزرگ و پر آبى به عمل مى آيد كه رنگ آن هم قرمز است و اگر خوب برسد خيلى شيرين است و گاهى قد آن به يك متر مى رسد. سابقا در تهران نوعى هندوانه داشت كه به نام خانمى معروف بود تخمهاى آن خيلى ريز ولى گوشت آن پر آب و شيرين بود و بعلاوه از شريف آباد قزوين هم هندوانه هاى خوبى به دست مى آمد كه در حال حاضر رفته رفته كم شده و شايد جاى آن را زراعت ديگرى گرفته است .
تاريخچه هندوانه
هندوانه را از قرن ها پيش از ظهور مسيح در كشورهاى حوزه مديترانه مى كاشته اند و در آفريقاى جنوبى به حالت وحشى مى رويد. هندوانه را وقتى پاره كنيد به رنگ زرد يا قرمز است . داراى تخمه هايى به رنگ هاى مختلف و گوشتى شيرين و پر آب است در صحراى كالاهارى واقع در آفريقاى جنوبى هندوانه به حالت خودرو و وحشى مى رويد و به قبايل و طوايفى كه در آن نواحى زندگى مى كنند. اين ميوه خودرو از نظر آب آشاميدنى كمك مى كند زيرا مردم آن قبايل آب هندوانه را به جاى آب مشروب مى نوشند.
هندوانه در مجارستان و روسيه جنوبى و آمريكا زياد كاشته مى شود. كشت آن در كليه سرزمين هاى استوايى و نيم گرم متداول و معمول است و در ايران اسمى كه به اين ميوه داده اند از هند گرفته شده و شايد ميوه اى باشد كه از سرزمين هند به كشور ما آمده است و كشت آن در ايران معمول است .
در حال حاضر در فصل تابستان در تمام نقاط ايران هندوانه به عمل مى آيد و يكى از ميوه هاى سنتى اين كشور است كه تقريبا همه مردم از فقير و غنى آن را مى خورند.
آقاى هانرى لوكلر در كتاب خود مى نويسد كه هندوانه از ميوه هاى بومى آفريقا و دره رود نيل و احتمالا عربستان است . اين همان ميوه است كه در كتاب مقدس مسيحيان به نام آباتيشيم ناميده شده و اسم عربى آن بطيخ يا (باتكا) مى باشد.
اشعارى كه ويرژيل سروده است ثابت مى كند كه هندوانه را روميان قديم مى شناخته اند. زيرا معروف است كه يكى از صاحبان مسافرخانه در رم قديم براى اين كه مسافرى رهگذر را در مسافر خانه خود جلب و نگهدارى كند تمام ميوه ها را به او نشان داد تا مجذوب آن شود وقتى هندوانه را به او نشان داد آن مسافر مجذوب اين ميوه شد و مدتى طولانى به خاطر آن در اين مسافرخانه اقامت داشت .
اعراب درباره هندوانه مطالب زيادى گفته و نوشته اند.
عبدالرزاق جزايرى مى نويسد كه پيامبر اكرم براى هندوانه اهميت خاصى قائل بود و عقيده داشت كه اگر هندوانه را قبل از غذا بخورند بدن را شستشو داده و مرض را از جسم دور مى كند.
جنگجويان صليبى ، هندوانه را از فلسطين به اروپا آوردند و آن با به نام خربزه فلسطينى معروف كردند. فرهنگ دارويى قرن وسطى درباره هندوانه اين طور مى نويسد:
((خربزه هاى فلسطين كه به نام خربزه سارازن هم معروف است اين خاصيت را دارد كه براى دفع حرارت كسانى كه زياد در معده شان گرمى شده است و يا تب كرده اند مفيد است و مصرف آن تجويز مى شود.)) سربازان ناپلئون وقتى به مصر رفتند با اين كه در اثر مصرف زياد هندوانه مبتلا به دل درد و اسهال شدند با اين حال ناپلئون به يكى از فرماندهان بزرگ فرانسه گفته بود كه هندوانه هاى مصر موجب رفع عطش سربازان ما در اين سرزمين گرم و آفتابدار شد و شايد يكى از علل بزرگ پيروزى ما در مصر باشد و ما به اين ميوه دره نيل خيلى مديون هستيم . بوته هندوانه نازك و حقير است . به روى زمين مى خزد و از آن گلهاى كوچكى پيدا مى شود كه از آن گل هندوانه كه در ابتدا در اندازه يك فندق است پديدار گشته رفته رفته بزرگ مى شود و آدمى وقتى به آن نگريست تعجب مى كند كه چگونه از بوته اى حقير ميوه اى به اين بزرگى به وجود مى آيد.
از پوست هندوانه هاى كلفت و ضخيم خانم هاى خانه دار مرباى خوشمزه اى درست مى كنند و تخمه هندوانه را هم بو داده و به عنوان آجيل مصرف مى كنند.
اغلب ، هندوانه تا بريده و باز نشود نمى توان گفت كه رسيده و شيرين است به همين علت است كه به دختر و پسر جوانى كه تازه مى خواهند ازدواج كنند و هنوز حقايق زندگى را درك نكرده و خود را آن طور كه هستند نشان نداده اند مى گويند (مثل هندوانه در بسته اى هستند).
هندوانه داراى آب ، قند، املاح معدنى و ويتامين مخصوصا ويتامين مى باشد.

خواص طالبى و گرمك

لطافت و شفافيت پوست چهره خود را به وسيله طالبى و گرمك حفظ كنيد
طالبى و گرمك از ميوه هاى لطيف و پر آب فصل تابستان است كه داراى آب و ويتامين هاى مختلف است .
آيا مى دانيد چه كسانى بايد طالبى بخورند و چه كسانى نخورند؟
يك طالبى را جلو خود بگذاريد و خوب به آن نگاه كنيد در سطح خارجى آن كه پوست آن را تشكيل مى دهد هشت تا دوازده خط شيارى جدا از هم مى بينيد كه به رنگ سبز و يا قرمز كمرنگ است .
طالبى از ميوه هايى است كه زودتر از خربزه به عمل مى آيد، لطيف و پر آب و معطر و گاهى خيلى شيرين است ولى چون ميوه ظريفى است زياد نمى شود آن را نگهدارى كرد و بعلاوه طاقت و تحمل راههاى دور و دراز حمل و نقل را هم ندارد.
اگر صدگرم طالبى را در آزمايشگاه تجزيه علمى بكنيد.
6/0 گرم آن مواد نشاسته اى است .
11/0 گرم آن مواد چربى است .
27/3 گرم آن مواد استخراجى است .
33/0 گرم آن سللوز است .
24/0 گرم آن قند است .
05/1 تا 6 درصد آن ويتامينهاى آ و ب 2 و ث مى باشد.
ارزش غذايى طالبى و گرمك و حتى خربزه كم است به همين علت كه در فارسى ضرب المثلى است كه مى گويند (فكر نان كن كه خربزه آب است ) طالبى : خنك ، اشتهاآور، ملين ، ادرار آور و موجب طراوت پوست است .
چه كسانى مى توانند طالبى بخورند:
1- كسانى كه كم خونى دارند. 2- كسانى كه سل ريوى دارند.3- كسانى كه مبتلا به يبوست و بواسير هستند. 4- كسانى كه حبس البول شده اند. 5- كسانى كه نقرس و روماتيسم دارند. 6- كسانى كه مزاج صفرايى دارند. 7- خانمهايى كه مى خواهند معالجه زيبايى كنند.
چه كسانى طالبى نبايد بخورند و يا در خوردن آن حداعتدال و احتياط را رعايت كنند.
1- كسانى كه مرض قند دارند. 2- كسانى كه ورم روده دارند. 3- كسانى كه هضم مشكل و دردناك دارند.
طالبى را چه وقت و چگونه بايد خورد؟
طالبى را بدون شكر و يا چيزهايى ديگر به طور ساده بايد پيش از غذا خورد كسانى كه طالبى را با نمك و فلفل مى خورند هضم آن را آسانتر مى كنند ولى در مقابل ، خاصيت ملين آن را كم مى كند.
استعمال خارجى
گوشت طالبى را اگر روى سوختگيهاى سبك و سطحى و يا ورم پوست بگذارند آن را تسكين داده و شفا مى بخشد.
خانمهايى كه پوست خشكى دارند بايد از آب طالبى براى شستشوى صورتشان استفاده كنند و هر شب با آب طالبى با مخلوط زير كه به اندازه مساوى بايد تهيه شود صورت خود را بشويند تا پوست چهره آنها صاف و شفاف شود.
آب مقطر - شير تازه نجوشيده گاو - آب طالبى .
آب طالبى و شير تازه نجوشيده و آب مقطر را به هر اندازه تهيه مى كنند بايد به مقدار مساوى با يكديگر مخلوط گردد و مصرف نمايند.
طالبى وقتى به اندازه يك گردو مى شود مى چينند و با سركه از آن ترشى درست مى كنند.
تخم طالبى و يا گرمك با تخم كدو و تخم خيار تشكيل تخمهاى خنك را مى دهند و براى تسكين و نرم كردن سينه مصرف مى شود. طرز مصرف آن اين است كه اين سه تخم را كمى مى كوبند و در آب مى ريزند تا شيره آن در آب مخلوط گردد سپس آن را صاف كرده و مصرف مى كنند.

خواص شاه توت

با مصرف شاه توت كمبود املاح معدنى بدن را ترميم كنيد
شاه توت را توت شامى هم مى گويند. در بيشتر نقاط ايران درخت آن وجود دارد و بعد از اينكه توت سفيد تمام شد شاه توت مى رسد و به بازار مى آيد.
درخت شاه توت بزرگ و بلند مى شود. ميوه آن هم درشت و آبدار است وقتى كاملا برسد طعم شيرين معطرى پيدا مى كند كه هر ذائقه اى آن را مى پسندد. در جنوب فرانسه درخت شاه توت به عمل آمده است و بطورى كه مى گويند اين درخت از ايران به آن كشور رفته و غرس شده است .
شاه توت چه دارد؟
شاه توت را تجزيه علمى كرده اند و ديده اند كه داراى مقدار كمى مواد آلبومينوئيد، مواد چربى ، پكتين و سقز مى باشد. شاه توت وقتى كاملا رسيد از گلوكوز و ماده قندى سرشار است . داراى املاح معدنى اسيد آزاد، اسيد سوكسينيك يك ماده رنگى به نام سيانين و ويتامينهاى ((آ)) و ((ث )) مى باشد. شاه توت از ميوه هاى مغذى ، تصفيه كننده خون محسوب مى شود. نرسيده آن قابض و رسيده آن ملين است . در كشورهاى بالكان به برگ شاه توت اهميت فراوان مى دهند و آن را مى جوشانند و جوشانده آن را به كسانى كه بيمارى قند (ديابت ) دارند مى دهند تا آنها را معالجه كند. معالجه بيمارى قند در كشورهاى بالكان با جوشانده برگ شاه توت اهميت و شهرت فراوانى دارد.
ميوه شاه توت براى چه كسانى خوب است ؟
مصرف شاه توت براى بچه ها و دانشجويان كه از امتحان خسته شده اند مفيد است زيرا با مصرف آن كمبود املاح معدنى و ويتاميهاى ((آ)) و ((ث )) بدن آنها ترميم مى گردد شاه توت وقتى كاملا رسيد و شيرين شد خاصيت ملين پيدا مى كند و به رفع خستگى و يبوست مزاج كمك مى كند. مربا و مارمالاد شاه توت وقتى خوب تهيه شده باشد براى همان مصارفى كه در بالا شرح داديم عالى است .
آب شاه توت نرسيده را اگر در دهان غرغره كنند براى رفع برفك و آنژين و ورم دهان مفيد است . وقتى با ماده رنگى شاه توت آغشته شد با شستشوى معمولى از بين نمى رود و براى پاك كردن آن بايد برگ درخت شاه توت را به دست ماليد و با آب شست تا رنگ شاه توت را از دست محو كند.
برگ شاه توت را وقتى در دست له كنيد و با آن دست را بشوييد كفى مانند كف صابون از آن پيدا مى شود شاه توت را هم حتى الامكان مثل توت وقتى شكم خالى است بايد خورد والا اگر شكم پر باشد توليد گاز و نفخ خواهد كرد و اگر روى غذايى مثل ماست خورده شود شخص را به اسهال مبتلا مى سازد.
طريقه مصرف شاه توت
ميوه شاه توت وقتى كاملا رسيده است براى يبوست مفيد است .
وقتى شاه توت كاملا نرسيده است آب آن را مى گيرند. يك ليتر آب شاه توت كاملا نرسيده 20 تا 25 گرم اسيد سيتريك دارد. در اين حالت آن را مى جوشانند تا كمى غليظ شود.
اين شربت خاصيت قبض كننده دارد بدين جهت مواقعى كه گلودرد مى گيريد و با آنژين مى شود يا در دهان برفك پيدا مى شود آنرا غرغره مى كنند.
برگهاى شاه توت را دم مى كنند و دمكرده آن را به عنوان دواى ديابت مصرف مى كنند و يا شيره برگهاى شاه توت را مى گيرند و براى معالجه ديابت 30 تا 50 قطره آن قبل از غذا مى خورند.
در آخرين تجزيه علمى كه از شاه توت شده است اين مواد ديده شده است : 1- آب : 75/84 درصد 2- مواد قندى : 19/9 درصد 3- اسيد آزاد: 86/1 درصد. 4- مواد نشاسته اى : 39/0 درصد. 5- مواد پكتينى ، چربى ، املاح و سقز: 20 تا 30 درصد. 6- خاكستر: 57/0 درصد. مواد غير محلول : 25/2 درصد. تانن ، سيانين (ماده رنگين )، اسيد سوكسينيك و ويتامينهاى ((آ)) و ((ث )).
حكيم موفق الدين هروى در كتاب خود راجع به شاه توت مى نويسد:
اگر توت سياه را خشك كنى و بكوبى آرد آن شكم ببندد و معده قوى گرداند و صفرا ساكن كند و معده پاك گرداند. شيره توت رسيده آماس گرم را كه در دهان و گلو بود بنشاند.
مولف فرحنامه مى نويسد: شاه توت طبعش سرد و تر است ، صفرا بنشاند و گرمى ببرد.

خواص توت فرنگى

اگر مى خواهيد زيبا و تندرست شويد به طرز مصرف توت فرنگى آشنا شويد.
شايد وقتى اين مطلب را مى خوانيد توت فرنگى به دست آمده و كم و بيش ‍ فروشندگان آن را به شما عرضه مى كنند. چون توت فرنگى ميوه ظريفى است كه تحمل حمل و نقل طولانى را ندارد و مدت زيادى حتى در يخچال نمى ماند بدين جهت قيمت آن گران است . در همه جاى ايران و همه وقت هم نمى توانيم آن را به دست بياوريم .
اگر شما از كسانى هستيد كه در باغ يا باغچه خود توت فرنگى كاشته ايد اين شانس را داريد كه هر وقت خواستيد توت فرنگى تازه و لطيف و رسيده را چيده و بخوريد. از نام توت فرنگى پيداست كه اين ميوه از فرنگ به ايران آمده است و چون به شكل توت بوده است با مضاف اليه كلمه ((فرنگى )) نام خود را بين فارسى زبانان به دست آورده است .
توت فرنگى چه دارد؟
طبق آخرين تجزيه علمى كه از توت فرنگى كرده اند معلوم شده است كه در صدگرم توت فرنگى 80/ گرم پروتئين ، 14/ گرم مواد چربى ، 468/2 گرم سللوز و مواد روغنى ، 137/ گرم آهك و آهن ، 146/0 گرم املاح حل شدنى در آب توت فرنگى وجود دارد.
بين املاح معدنى بايد از كلسيم ، فسفر، سديم ، منيزيم ، سيليس ، آهن ، گوگرد، بروم و يد نام ببريم .
توت فرنگى داراى اكسيد ساليسيليك به مقدار يك ميلى گرم در صد گرم است و اين اسيد ساليسيليك را كه يكى از تركيبات طبيعى ميوه هاست با اسيد سالسيليك داروخانه ها نبايد اشتباه كرد.
توت فرنگى داراى ويتامين هاى ب و ث و كا مى باشد.
مقدار ويتامين ث توت فرنگى زيادتر از مقدار ويتامين ث ليموى ترش ‍ است .
در هر صد گرم توت فرنگى شصت ميلى گرم ويتامين ث موجود است يعنى به اندازه چهار پنجم احتياج روزانه ما به ويتامين ث مى باشد زيرا ما در هر روز به حداقل 75 ميلى گرم ويتامين احتياج داريم .
توت فرنگى چه خواصى دارد و در چه مواردى بايد مصرف كرد؟
آنچه توت فرنگى دارد به اين ميوه خاصيت تقويت كننده و مغذى و تصفيه كننده خون و ادرارآور و ترميم كننده املاح معدنى بدن و قليا كننده خون داده است .
براى دفاع بدن ، در مقابل ميكروبها و سموم ، ميوه اى مفيد است ، براى منظم كردن اعمال كبد موثر است و فشار خون را به حد معتدل نگه مى دارد براى اشخاصى كه مرض قند دارند مصرف آن مفيد است و دكتر هانرى لوكلر مصرف آن را به بيماران ديابتيك تجويز مى كند. زيرا قند توت فرنگى از نوع ((لولوز)) مى باشد و چنانكه مى دانيد قند لولوز براى كسانى كه ديابت دارند مفيد است و تجويز مى شود.
توت فرنگى را به عنوان صبحانه و يا شام بدون هيچ غذاى ديگرى مى توانيد از نيم كيلو تا يك كيلو مصرف كنيد.
اگر مى خواهيد رژيم توت فرنگى بگيريد بايد دو تا سه روز به جاى غذا آن را تا دو كيلو مصرف كنيد ولى هيچ غذاى ديگر جز همين توت فرنگى نخوريد.
فونته نل نويسنده و اديب معروف فرانسه كه آثار و افكار متجددانه او معروف است در آثار خود نامى از مرگ نبرده است زيرا به مرگ فكر نمى كرد و خودش صد سال زندگى كرد و طول عمر خود را از توت فرنگى مى دانست زيرا تا مى توانست به جاى هر غذاى روزانه توت فرنگى مى خورد.
شايد بعضى از اشخاص مدعى شوند كه مصرف توت فرنگى در آنها كهير و خارشهاى پوستى ايجاد مى كند چنين اشخاص حق دارند اين ادعا را بكنند زيرا آنها توت فرنگى را بعد از غذاهاى سنگين و ثقيل به عنوان دسر مى خوردند و دچار اين عارضه مى شوند و حال آنكه عارضه زودگذر آنها مربوط به توت فرنگى نيست بلكه مربوطه به مسموميت خود آنهاست كه در اثر سوء تغذيه و يا پرخورى بر آنها عارض شده است .
با اين حال كسانى كه سنگ كليه از نوع او كسالت دارند مصرف توت فرنگى براى آنها منع گرديده است و نبايد آن را مصرف كنند.
بهترين طرز مصرف توت فرنگى در ابتداى غذاست و بايد آن را بدون شكر و يا كرم مصرف كرد و به همين ترتيب عادت كرد كه تمام ميوه ها را در ابتداى غذا مصرف نمود تا بدن به بهترين وجهى از مواد آن استفاده كند.
توت فرنگى را وقتى كاملا رسيده است انتخاب كنيد و با آب جارى بشوييد ولى آن را در آب نيندازيد كه مدتى بماند زيرا عطر و خواص مفيد آن از دست مى رود.
فوايد برگ و ريشه توت فرنگى
برگ و ريشه توت فرنگى براى درمان و معالجه اسهالهاى مزمن و جلوگيرى از ترشى زياد معده مفيد است ، همچنين براى درمان ورم كيسه مثانه و مجارى ادرار تاءثير سودمندى دارد.
براى مصرف برگ و ريشه توت فرنگى بايد سى تا شصت گرم برگ يا ريشه توت فرنگى را در يك ليتر آب پنج دقيقه بجوشانيد و ده دقيقه دم كنيد بعد آن را مصرف نماييد.
ريشه توت فرنگى را بايد در بهار از خاك در آورده و بشوييد و مصرف كنيد و برگهاى آن را بايد از گل دادن بچينيد و مورد استفاده قرار دهيد.
جوشاندن برگ يا ريشه توت فرنگى قابض و ادرارآور است گاهى اين جوشانده ادرار را به رنگ تندى در مى آورد كه نبايد از آن نگران شد زيرا سموم بدن از اين راه به خارج دفع مى شود.
برگهاى توت فرنگى را اگر دم كنيد چاى مطبوعى خواهد بود كه همه آن را دوست دارند و مى توان طعم آن را با اضافه كردن ليمو و وانيل و دارچين افزايش داد.
دم كرده برگ توت فرنگى خواص تصفيه كننده خون و ادرار آورنده دارد و به همين جهت است كه دكتر هاوزر غذاشناس و طبيب معروف رژيمهاى غذايى در كتاب چه بايد خورد و چگونه بايد پخت ، دم كرده برگ توت فرنگى را در رژيمهاى هفت روزه و سى روزه خود تجويز مى كند.
اگر برگ و ريشه توت فرنگى وحشى را كه اغلب در جنگلها مى رويد به دست آوريد آثار و خواص آن افزونتر خواهد شد.
باز هم از موارد مصرف توت فرنگى
كسانى كه كرمك دارند و از اين مهمان ناخوانده ناراحت هستند بايد صبح ناشتا به فاصله نيم ساعت در سه بار پانصد گرم توت فرنگى را بدون شكر و شيرينى بخورند و تا ظهر هيچ غذاى ديگرى مصرف ننمايند.
با مصرف توت فرنگى به ترتيب بالا طفيليهاى روده دفع خواهد شد و از شر اين مهمانان ناخوانده راحت خواهيد شد.
آب توت فرنگى ميكروب حصبه و تيفوئيد را مى كشد. عملا اين نكته را امتحان كرده اند و در مايعى كه يك چهارم آن آب توت فرنگى و بقيه آب بوده است (باميل ابرت ) را غوطه ور كرده و با تلسكوپ ديده اند كه به فاصله كمى كشته مى شوند و از بين مى روند.
خانمهايى كه مى خواهند از توت فرنگى به عنوان معالجه زيبايى استفاده كنند بايد پنج يا شش عدد توت فرنگى را در يك پارچه نازك بريزند و فشار دهند تا آب آن در ظرفى خارج و جمع شود و بعد آن را به صورت خود بمالند تا پوست آنها شفاف و با طراوت شود.
طريقه ديگر هم براى معالجه پوست صورت اين است كه توت فرنگى را خوب له كنند و به صورت ماسك ، روى صورت خود بگذارند.
اثر آب توت فرنگى بر روى پوست زيادتر مى شود اگر ده قطره تنطور بنتروان و بيست قطره گلاب به آن اضافه كنند و آن را به هم مخلوط كنند و به روى پوست صورت خود بمالند. ماسك و يا آب توت فرنگى بايد يك ساعت روى صورت بماند و بعد از يك ساعت هم نبايد صورت را با صابون شست بلكه بايد با آب بيكربونانته شستشو داد و بايد هشت گرم جوش شيرين را در نيم ليتر آب مخلوط كنيد و صورت را با آن بشوييد.
خانمهايى كه با آب توت فرنگى و يا ماسك آن معالجه زيبايى مى كنند بايد هر دو روز يكبار در فصل توت فرنگى آن را انجام دهند.
خانمهايى كه به اين ترتيب عمل كرده اند بعد از چندى برق و لطافت جوانى را در چهره خود ديده اند. آيا شما هم نمى خواهيد اين درخشندگى و لطافت را در چهره خود ببينيد؟
شستشوى صورت و پوست و معالجه زيبايى خانمها با آب توت فرنگى از زمان ملكه كلئوپاترا معروف شده و تا امروز شهرت و اهميت خود را حفظ كرده است .

توت سفيد

مواد غذايى موجود در توت كدام است و چه موقع بايد خورد تا مفيد واقع شود؟
اگر فصل توت باشد، توت سفيد را در همه جا مى توانيد بيابيد. مى خواهيد بدانيد اين ميوه ريز كه گاهى درخت آن كهن شده و دانه هاى شيرين كه بر درختى بزرگ جا دارد و خود را به اين طرف و آن طرف مى رساند چه خواصى دارد و از نظر غذايى و دوايى چه نقشى را بازى مى كند.
درخت توت سفيد كه توت كرم ابريشم هم مى گويند در تمام ايران پراكنده است . در قديم كه خانه ها وسعت زيادى داشت و اغلب باغ و باغچه اى هم كه در اين خانه ها وجود داشت ، كم و بيش يك يا دو درخت توت سفيد در آنجا به چشم مى خورد كه وقتى ميوه آن مى رسيد آن را مى تكانيدند و مى خوردند اما فعلا با كوچك شدن خانه ها و وسعت شهرها درختان توت كم و بيش در شهرها ناپديد شده اند و بايد براى ديدن درختان توت و خوردن ميوه آن به حومه شهرها رفت .
به خاطرم مى آيد سى و چهار سال پيش كه در اروميه بودم نزديك شهر توتستانهاى وسيعى بود كه درختان آن را پيوند زده و پرورش داده بودند. هنگامى كه توت اين درختان نزديك به رسيدن بود عده اى روزها آلتى را كه از دو تخته ساخته شده بود به هم مى زدند تا كلاغ و گنجشك و سار از آن دور شوند و توتها از حمله آنها مصون باشند.
اغلب ، عصرها مردم اروميه براى خوردن توت به آنجا مى رفتند، توتى كه از اين درختان چيده مى شد بزرگى آن به اندازه يك بند انگشت بود و به قدرى آبدار و شيرين بود كه اغلب شيرينى آن دل آدم را مى زد
شنيده ام كه توت سفيد خراسان هم بى اندازه آبدار و شيرين است و در فصلى كه به دست مى آيد يكى از ميوه هاى معروف خراسان محسوب مى شود.
تاريخچه درخت توت
درخت توت سفيد يا توت كرم ابريشم ، گهواره پرورش آن در چين بوده است و از آنجا به ساير نقاط ايران پراكنده شده است . در چين بيشتر براى خوراك كرم ابريشم درخت توت سفيد را پرورش مى دادند. توت سفيد وقتى به ايران آمد با آب هواى ايران سازگارى بسيار نشان داد و ميوه آن پر آب و شهداگين شد. زيرا اين درخت در جايى كه آفتاب دارد و هوا نسبتا خشك است خوب رشد مى كند و ميوه آبدار و شيرينى مى دهد و اگر شاخه هاى آن را قطع نكنند گاهى آن قدر بالا مى رود كه ارتفاع آن به بيشتر از هجده متر مى رسد.
درخت توت سفيد را در قرن پانزدهم از ايران به فرانسه برده و كشت كرده اند. كشت آن در جنوب فرانسه كه داراى آفتاب زيادى شبيه به ايران است رشد كرده و زياد شده است .
توت سفيد چه موادى دارد؟
توت سفيد داراى كمى از ماده ((آلبومى نوئيد)) مواد چربى ، پكتين و سقز است . همچنين سرشار از مواد قندى گلوكوز، املاح معدنى ، و اسيد سوكسينيك و ويتامين هاى ((آ)) و ((ث )) مى باشد.
چه وقت بايد توت خورد؟
بطور كلى بايد وقتى توت خورد كه شكم از غذا خالى باشد و بهترين موقع آن صبح ناشتا و يا عصر در فاصله غذاى ظهر و شام است كه زود هضم مى شود و مواد غذايى آن جذب بدن مى شود. معمولا اگر روى غذاهاى سنگين ، مخصوصا گوشتى آن را بخورند هضم آن مشكل مى شود و توليد نفخ در شكم و روده ها مى كند.
به همين علت است كه حكيم ابونصر هروى در كتاب خود توصيه مى كند كه موقعى توت بخورند كه شكم خالى باشد. ((چون توت را بخورند وقتى كه معده پاك بود، زود از معده بشود و اندر تن هيچ خلط برنيانگيزد.))
ابوبكر مطهر جمالى يزدى در كتاب فرخ نامه مدعى است كه اگر بخواهند ميوه توت سفيد، سياه شود، گودالى نزديك ريشه درخت توت بكنند و دو غربال توت سياه در بن درخت انبار كنند تا سال ديگر توت سفيد، توت سياه به بار آورد. همچنين اگر توت سفيد در بن درخت توت سياه كنند سپيد گردد؟!
در ايران توت سفيد را وقتى رسيد خشك مى كنند و در زمستان به عنوان غذاى پر انرژى مثل كشمش مى خورند. از توت سفيد شيره اى مثل شيره انگور مى پزند كه مصرف آن مشابه شير انگور است . كسانى كه مرض قند دارند اغلب به جاى قند سفيد مصنوعى ، چاى خود را با توت خشك مى خورند. برگ درخت توت را هم به مصرف غذاى كرم ابريشم مى رسانند.
پوست شاخه هاى جوان درخت توت را اگر خشك كنند و خشك كرده آن را در آب بجوشانند و بنوشند لينت مزاج مى آورد. چنانكه حكيم موفق مى گويد:
((پوست دار توت را چون بپزى آبش اسهال طبيعت كند.))

هلو

براى تسكين تحريكات عصبى ، دمكرده شكوفه درخت هلو بكار ببريد
اصل هلو از چين بوده است و بعد به ايران آمده و از ايران به اروپا رفته است . هنوز هم در چين ، يك نوع هلوى وحشى مى رويد كه هسته آن درشت ولى خود آن كوچك است . در قرون وسطى نام هلو در كتابهاى فرانسه آمده است و دستور داده اند آب هلو را با عسل بجوشانند و شيرين بيان به آن اضافه كنند و بنوشند تا نفس مطبوعى پيدا كنند.
ارزش غذايى هلو
هلو مثل تمام ميوه ها خواص ادرارآور و ملين دارد. گوشت هلو، داراى سلولوزهاى نرمى است و كاملا هضم مى شود. هلو ميوه اى نسبتا كم ترشى است . مواد قندى و نشاسته اى آن به آسانى هضم مى شود و معده به راحتى هضم آن را تحمل مى كند.
به نظر مى رسد كه مواد قندى هلو، ترشحات غده هاى هاضمه را تقويت مى كند و هضم غذا را آسان مى سازد.
هلو ميوه اى است كه خيلى ويتامين دارد. ويتامين هاى ((ب 1)) و ((ب 2)) و ((پ ، پ )) و ((ث )) و مخصوصا ويتامين ((آ)) در هلو فراوان است .
اين ويتامينها به مقدار زيادى در پوست هلو تمركز يافته است و به همين علت مثل لويى چهاردهم ، بايد هلو را با پوست خورد و دندان در پوست و گوشت آن گذاشت .
توصيه شده است كه پوست هلو را، ولو سفت هم باشد، بايد جويد و خورد.
هر چند كه پوست هلو با كركهاى نرمى كه دارد، به ذائقه بعضى ها خوش ‍ نمى آيد.
مصرف هلو به چه اشخاصى توصيه مى شود:
تمام كسانى كه از سلامتى طبيعى برخوردارند، به شرط آن كه هلو كاملا رسيده باشد مى توانند آن را مصرف كنند. زيرا هلوى رسيده براى همه ، حتى كسانى كه دستگاه هاضمه ظريفى دارند قابل هضم است .
كسانى كه از روده ها عليل هستند، بايد از خوردن پوست هلو خوددارى كنند. كسانى كه از بستر بيمارى برخاسته اند و دوره نقاهت را مى گذرانند، بچه هاى كوچك پير مردان ، مى توانند هلو را بجوشانند و بخورند و يا پخته آن را به صورت كمپوت كه دسر مخصوص رژيم غذايى است به مصرف برسانند.
اشخاصى كه مرض قند دارند، بايد از مصرف هلو چشم پوشى كنند. زيرا هلو سرشار از مواد قندى است . هلو، دسرى عالى براى اشخاص چاق است . زيرا كم كالرى است و هر صد گرم هلو بيش از شصت كالرى حرارت ندارد.
كسانى كه امراض كليوى و يا رماتيسم دارند، بايد هلو بخورند زيرا هلو ادرار آور است و قليايى كننده خون است .
چه هلويى را انتخاب كنيم ؟
هلو، شفتالو، شليل ، خواص يكسانى دارند ولى هلوهايى كه سفت است ، براى كمپوت مناسب تر است .

هلو و انواع آن بايد كاملا رسيده باشد. هلوهاى سبز رنگ و سفت ، داراى عناصر تحريك كننده است و براى جدار روده هاى عليل خوب نيست و توليد اسهال مى كند.
هلو وقتى زياد رسيده باشد و داراى لكه هاى قهوه اى باشد، علامت اين است كه مقدارى از مواد حياتى خود را از دست داده و در حال پوسيدن است .
موارد مختلف استعمال هلو
گوشت هلو وقتى له شد آب آن شير زيبايى طبيعى براى خانمهايى است كه به سلامت و ظرافت پوست خود علاقه دارند. زيرا آب هلو قبض كننده است و وقتى آن را به پوست صورت و يا بدن خود بماليم ، سوراخهاى پوست را جمع مى كند ويتامينها و مواد معدنى هلو، پوست را غذا مى دهد و رنگ روشن و درخشانى به آن مى بخشد.
پس وقتى گوشت و يا آب هلو را به صورت خود مى ماليد، آن را تا مدتى پاك نكنيد و بگذاريد به صورت شما خشك شود و بعد هم صورت خود را با آب باران يا گلاب و يا آب مقطر بشوييد.
هسته هلو در زمانهاى قديم ، نوشداروى عوارض بدمستى بود كه آن را مى كوبيدند و براى دفع ميگرن و درمان نورالژى روى پيشانى و شقيقه ها مى ماليدند ولى در زمانهاى حاضر مصرف آن را تجويز نمى كنند و عقيده دارند كه هسته هلو، داراى مواد سمى است .
روغنى كه از هسته هلو استخراج مى شود، در قديم مصارف زيادى داشت از جمله مادربزرگهاى ما آن را براى معالجه ورم بواسير مصرف مى كردند.
شكوفه درخت هلو به عنوان دم كرده ، خاصيت تسكين اعصاب دارد. زيرا داراى تركيبات سياتيك است و به علت همين تركيبات سمى است ، كه بايد آن را با احتياط و به مقدار كم مصرف كرد.
شربت گل هلو، داراى خواص ضد سرفه است و مجارى تنفس را وقتى تحريك شد، آرام مى كند و ترشح خلط را از سينه آسان مى سازد اخيرا هلوى رسيده را تقطير كرده اند و از آن اسانسى به دست آورده اند كه داراى مواد: اتر، لينالول ، اسيدفورميك ، آستيك ، والريك ، كاپريليك ، آستالدهيك ، پورپورول ، و كاردى نن است .
هلو را در تابستان خشك مى كنند و در زمستان برگه هلو را در آب مى خيسانند و به عنوان غذاى ملين براى رفع يبوست مى خورند.
در قمصر كاشان : نوعى هلوى مخصوص به عمل مى آيد كه به آن الك مى گويند و بيشتر آن را براى ساختن جوز قند سفيد قمصر مصرف مى كنند.

ليمو ترش

ميوه اى سرشار از ويتامين و دوست سلامت بخش پير و جوان
اصل ليمو ترش از هندوستان بوده است كه از آن كشور به ساير نقاط عالم رفته و كشت شده است ؛ شمال و جنوب ايران درختان ليموى ترش زيادى به بار مى نشيند و محصول آن به بازار مى آيد و در دسترس همه قرار مى گيرد. يك نوع ليموى كوچك كه از جنوب ايران مى آيد در كشورهاى ديگر كمياب است و يا اصلا مثل آن پيدا نمى شود.
در اروپا، كشورهاى ساحل مديترانه مثل يونان : ايتاليا، اسپانيا داراى ليموى خوبى است كه وزن آن زياد و آب آن فراوان است . ليموى پرتقال هم معروفيت دارد. از پوست ليمو با فشار اسانسى مى گيرند كه عطر مخصوصى دارد. ليموى سبز و نرسيده بيش از ليموى زرد و رسيده اسانس ‍ دارد.
معمولا براى يك كيلوگرم اسانس ليمو بايد پوست سه هزار ليمو را فشار داد و اسانس آن را گرفت .
طبق آخرين تجزيه هاى علمى ليمو سى درصد آب دارد كه شش تا هشت درصد آن اسيد سيتريك (جوهر ليمو)، آسيد ماليك ، سيترات دوشو و سيترات دوپتاس مى باشد.
ليمو، قند مخصوصى دارد كه داراى گلوكوز، فروكتوز و ساكاروز مى باشد.
املاح معدنى ليمو عبارتند از: كلسيم ، آهن ، سيليس ، فسفر، منگنز، مس . بعلاوه ليمو داراى سقز، موسلاژ و آلبومين هم مى باشد.
ويتامين هاى ليمو عبارتند از ويتامين ب (ب 1، ب 2، ب 3) هم چنين ويتامين ((آ)) ((ث )) و ((پ پ )).
ويتامين هاى ب ليمو در تغذيه اثر مهمى مخصوصا در تعادل عصبى دارد.
پرو ويتامين (آ) كه به نام كاروتن خوانده مى شود و در پوست آن جمع شده است خود ويتامين ((آ))ى ليمو در گوشت و آب تازه آن وجود دارد. بطورى كه مى دانيد ويتامين ((آ)) اهميت زيادى در پديده هاى رشد و حفظ جوانى سلولهاى پوست دارد.
ويتامين ث ليمو كه مقدار آن در صد گرم ليمو از چهل تا پنجاه ميلى گرم است اهميت زيادى در حفظ تاءمين سلامت و نشاط بدن ما دارد همچنين تاءثير زيادى در غده هاى داخلى بدن دارد.
ويتامين هاى پ پ ليمو حامل حفظ عروق و شريانهاى بدن هستند. اسانس ‍ ليمو داراى نود و پنج درصد ترپن ها مى باشد، كه عبارت است از پى نن ، ليمونن ، فلاندرن ، كامفن ، ليانول و كامفر.
مصارف مختلف ليمو
1- آب ليموى ترش را با آب و شكر يا قند مخلوط مى كنند و از آن شربت ليمو درست مى كنند كه مقوى است و براى كسانى كه تب دارند يا حالت دل به هم خوردگى دارند و يا مبتلا به خونريزى هستند مفيد است . ترتيب ، تهيه آن اين است كه نصف ليموى تازه را بايد به صورت برشهاى نازك در آورده و در نصف ليوان آب قند ريخت و نوشيد.
2- كسانى كه مى خواهند رژيم آب ليمو بگيرند بايد يك يا دو يا ده روز هر روز دوازده ليمو را مصرف كنند و بعد مقدار آن را كم كرده و به يك يا دو ليوان برسانند و آن را چهار يا پنج هفته ادامه دهند ولى توجه كنند كه ليمو كاملا رسيده باشد.
3- براى دفع كرم و اينكه ليمو را به جاى دواى كرم بكار ببريد بايد يك ليمو را با پوست و گوشت و هسته له كنيد دو ساعت آن را در آبى كه مقدارى عسل دارد بخيسانيد و بعد آن را بفشاريد و با فشار شيره آن را بكشيد و وقتى مى خواهيد بخوابيد بنوشيد.
دمكرده ليموى كامل يعنى پوست و گوشت و هسته آن بايد له شود و در آب جوش دم شود و مصرف گردد. مصرف دمكرده ليمو براى دفع كرم روده مفيد است . 4- كسانى كه كرمك دارند ساده ترين و طبيعى ترين معالجه اين است كه هسته ليمو را بسايند با عسل مخلوط كنند و صبح ناشتا بخورند.
5- كسانى كه كبدشان كار نمى كند بايد شب سه ليمو را قطعه قطعه كنند و آب جوش روى آن بريزند و بگذارند تا صبح بماند و صبح آب آن را ناشتا بنوشند.
6- كسانى كه چاق هستند و مى خواهند وزن خود را كم كنند بايد دسر گل بابونه را با يك ليمو قاچ قاچ كنند و در يك ليوان روى آن آب جوش بريزند و بگذارند دم بكشد صبح كه شد آن را صاف كنند و ناشتا بنوشند.
دمكرده ليمو با گل بابونه براى دفع بلعيدن هوا كه به فرانسه آن را (آئروفاژى ) مى گويند مفيد است .
اسانس ليمو را به مقدار پنج تا ده قطره روى يك حبه قند و يا به عنوان شربت مصرف مى كنند.
مصارف خارجى ليمو
1- وقتى به زكام مغزى مبتلا شديد و يا سينوزيت داشتيد چند قطره آب ليمو را در سوراخهاى بينى بچكانيد و هر روز چند بار اين كار را تكرار كنيد.
2- وقتى مبتلا به خونريزى دماغ شديد يك تامپون از پنبه را در آب ليمو بخيسانيد و در سوراخهاى بينى خود بگذاريد.
3- براى معالجه بيمارى برفك دهان بايد آب ليمو را با هل و آب مخلوط كنيد و هر بار چند بار دهان را با آن بشوييد.
4- وقتى مبتلا به آنژين شديد آب ليمو را بگيريد و در يك ليوان آب نيم گرم بريزيد و با آن غرغره كنيد.
5- وقتى مبتلا به بلفاريت شديد يك يا دو قطره آب ليمو را در چشم بچكانيد چشم را به شدت خواهد سوزانيد ولى بايد مقاومت بكنيد و از سوزش آن ناراحت نشويد.
6- وقتى درد ميگرن شروع شد بايد خود ليمو را به پيشانى گذاشت يا برشهاى ليمو را در دو طرف شقيقه جا داد.
7- اگر زخمهاى جلدى داشتيد آب ليمو را روى آن بماليد.
8- وقتى گوش شما صدا كرد و سوت زد چند قطره آب ليمو را در گوش ‍ خود بچكانيد.
9- اگر ناخنهاى شما شكننده شده است و زود مى شكند بايد شب و صبح مدت يك هفته آب ليمو را به آن بماليد و ماساژ دهيد.
10- اگر پوست شما چرب است مقدارى پنبه را در آب ليمو بزنيد و به صورت خود بماليد و بيست دقيقه بگذاريد به همان حال بماند و بعد كرم يا پودر مخصوص صورت را بماليد.
11- براى معالجه جوشهاى قرمز صورت بايد آب ليمو را كه كمى نمك به آن اضافه شده و به صورت محلول در آمده به صورت خود بماليد.
12- براى برطرف كردن چين و چروك پوست بايد محلول شستشوى صورت را دو بار در هفته از آب ليمو ترتيب دهيد، محلول شستشوى صورت با آب ليمو برق و لطافت خاصى به چهره مى بخشد.
13- براى اين كه هميشه دستهاى نرمى داشته باشيد آب ليمو را با گليسرين و اودكلن به اندازه مساوى مخلوط كنيد و اين مخلوط را به دستهاى خود بماليد.
14- براى اين كه دندانهاى سفيدى داشته باشيد هفته اى يك بار با آب ليمو دندانهاى خود را مسواك كنيد.
15- اگر پاهاى شما خسته و حساس شده است با دمكرده تيول آن را بشوييد و حمام دهيد و بعد با آب ليمو آن را مالش دهيد.
با ليمو چه كارهايى مى توان كرد؟
1- وقتى چرم سياه و كثيف شده است و شما مى خواهيد آن را پاك كنيد يك ليمو را دو نيمه كنيد نيمى از آن را با نمك درشت روى چرم بماليد تا پاك و براق شود.
2- براى اين كه چيزهايى كه با نقره ساخته شده است پاك كنيد بايد يك برش ليمو را به آن بماليد و بعد با آب داغ بشوييد و با پوست آهو آن را خشك كنيد.
3- براى اينكه سنگهاى مرمر سفيد بخارى را پاك كنيد نصف ليمو را روى آن بماليد و مخصوصا در جايى كه خال و لكه افتاده است زيادتر بماليد و بعد با پارچه اى كه كمى روغن مايع به آن ماليده است بكشيد و پاك كنيد.
4- اگر لكه سياهى روى پارچه سفيد افتاده است كه مى خواهد آن را زايل كند بايد دو برش ليمو را در پارچه اى بگذاريد و آن پارچه را روى آن لكه بگذاريد و اطوى داغ روى آن بگذاريد تا لكه از بين برود، گاهى لازم است چند بار اين كار تكرار شود.
5- براى اين كه دستشويى خود را پاك كنيد و خالها را از بين ببريد بايد آب ليمو كه با نمك مخلوط شده است با پارچه اى به آن بماليد.
6- لكه هايى كه از سبزيها و يا ميوه ها و يا مركب و جوهر روى انگشتان مى ماند با آب ليمو پاك مى شود.
7- براى اينكه بيد را دفع كنيد بايد كيسه هايى را در قفسه هاى لباس خود آويزان كنيد كه محتوى پوست خشك ليمو باشد.
همچنين براى اينكه مورچه ها را دفع كنيد بايد يك ليموى گنديده را در جايى كه مورچه ها هجوم آورده اند بگذاريد.

گريپ فوريت

ميوه اى كه تازه در ايران شناخته شده و داراى خواص شفا بخشى است
گريپ فوريت را من در كتاب ((سبزى ها و ميوه هاى شفا بخش ))(پرتقال امريكايى ) ناميده ام ولى بطورى كه مى دانيم اسم آمريكايى آن كه به نام گريپ فوريت است بيشتر تعميم پيدا كرده است و حتى ميوه فروشان بى سواد هم اين نام را براى اين ميوه بر زبان مى آورند.
در گذشته نوع گريپ فرويت كه از خانواده مركبات است در ايران شناخته نشده بود و شايد هم وجود نداشت ، ولى بيست سال پيش كه براى اولين بار كتاب ((گذرنامه براى يك زندگانى نوين )) و سپس كتاب ((چه بايد خورد و چگونه بايد پخت ))اثر غذاشناس نامى جهان دكتر گيلورد هاوزر به فارسى ترجمه شد اين ميوه در ايران شناخته شد و كسانى كه به خارج رفتند آن را ديدند و چشيدند و طرفدار آن شدند و رفته رفته كشت آن در شمال و جنوب ايران رواج يافت و اكنون محصول گريپ فرويتى كه در جيرفت و بم و شهداد كرمان به دست مى آيد شايد بتوان گفت بهترين نوع آن در دنيا است . زيرا پوست آن نازك ، درون آن پر آب و طعم آن كمى شيرين است و در مقام مقايسه مى توان گفت گريپ فرويت جيرفت و كرمان با بهترين نوع آنكه محصول فلسطين است برابرى مى كند.
خود من در نه سال پيش در يكى از شهرهاى فلسطين گريپ فرويت را به اندازه يك طالبى بزرگ ديدم و خريدم كه وقتى آن را پاره كردم قاچهاى آن به اندازه قاچ طالبى بود اكنون همين گريپ فرويت و بزرگتر آن را ما در باغهاى شمال و جنوب مى توانيم ببينيم .
گريپ فرويت چگونه در دنيا پراكنده شد
وقتى كتابهاى قديمى را براى آشنايى به تاريخ گريپ فرويت و پراكندگى و رواج آن در دنيا ورق مى زنيم مى بينيم كه در چين ، چينى ها عادت داشته اند اين ميوه را قبل از غذاى خود به عنوان اشتهاآور بخورند.
اين عادت را آمريكاييها تقليد كردند و با تعميم كشت درخت گريپ فرويت اين عادت را در آمريكا رواج دادند در نتيجه امروز هر خانواده آمريكايى اين ميوه و آب آن را به فراوانى و ارزانى در دسترس خود دارد و از آن استفاده مى كند.
درخت گريپ فوريت كه ارتفاع آن تا هفت متر و قطر آن به شصت سانتيمتر مى رسد گلهاى سفيد و معطر، شبيه گلهاى پرتقال و نارنج دارد. ولى بزرگتر از آن است . ميوه آن داراى پوست زرد روشن و بطور عادى بزرگتر از پرتقال است ولى گاهى به بزرگى يك طالبى هم مى رسد.
گلهاى گريپ فوريت از نظر طبى خاصيت ضد تشنج و لرز را دارد و آن را دم مى كنند و در موقع تشنج و گريپ و تب مى نوشند.
آقاى هانرى لوكلر در كتاب خود مى نويسد: كه اصل و گهواره گريپ فرويت در آسيا بوده است و از چين و هندوستان به ديگر كشورهاى دنيا راه يافته و ترويج شده است .
مدتها در امريكا به گريپ فوريت ((شادوك )) مى گفتند زيرا: ((شادوك )) نام فرمانده كشتى اى بود كه از هند نهال گريپ فوريت را به آمريكا آورد و كشت آن را رواج داد.
در قرن گذشته بهترين گريپ فرويتى كه به اروپا مى آمد از اتازونى بود و در بازار فرانسه به نام پرتقال فلوريدا به فروش مى رفت و امروز بيشتر گريپ فوريت ((ژافا)) در بازار اروپا معروفيت دارد كه آن هم از اسرائيل وارد مى شود.
گريپ فرويت چه دارد؟
مواد اصلى كه در گريپ فرويت شناخته شده است عبارتند از: اسيد سيتريك ، قند، پكتين ، روغن مايع اصلى ، ليمونن ، پى نن ، سيترال و انواع الكلها، ويتامين ((ث )) و ويتامين ((پ )) به طورى كه مى دانيد اين دو ويتامين حافظ سلامت قلب و عروق بدن ما است .
بنابراين گريپ فرويت براى دستگاه بدن ما قند و چند ماده حياتى مى آورد.
عناصر تلخ آن و روغن هاى مايع فرارى كه دارد ريه ها و معده ما را تقويت مى كند.
گريپ فرويت اشتها را تقويت كرده و عمل هضم را آسان مى سازد و موجب جريان سريع عصير معدى و ترشح كيسه صفرا مى شود.
اگر گريپ فرويت را صبح ناشتا بخوريد خواص ادرارآور آن زياد مى شود و سموم را از بدن خارج كرده و خون را تصفيه مى كند و كليه و كبد را پاك مى نمايد.
آب گريپ فوريت خوشمزه و لذيذ است و به آسانى مى توان آن را گرفت و پيش از غذا يك ليوان كوچك از آن را نوشيد و اين كار را در هر روز دو يا سه بار تكرار كنيد.
اشتباه بزرگى است اگر به آب گريپ فرويت شكر اضافه كنيد زيرا عمل شفا بخش اين ميوه جالب را در بدن تضعيف مى كند. اگر شما از طعم كمى ترشى آب گريپ فرويت خوشتان نمى آيد مى توانيد يك قاشق عسل و يا كمى آب پرتقال شيرين و يا ليمو شيرين را به آن اضافه كنيد و بنوشيد.
بطور خلاصه گريپ فرويت اين خواص را دارد:
1. اشتها آور است . 2. هضم كننده غذاست . 3. خون را تصفيه مى كند. 4. ادرار آور است . 5. كبد را از سموم پاك مى كند. 6. ضد خون ريزى بواسير است . 7. خنك و دافع عطش است .
و اما چه كسانى بايد گريپ فرويت مصرف كنند.
1- كسانى كه كم اشتهايى دارند. 2- كسانى كه غذا را به سختى هضم مى كنند. 3- كسانى كه خونشان غليظ شده و در چهره شان برافروختگى ظاهر مى شود. 4- كسانى كه اختلال مفصلى دارند. 5- كسانى كه كم ادرار مى كنند. 6- كسانى كه نارسايى كيسه صفرا دارند. 7- كسانى كه موهاى سرشان مى شكند. 8- كسانى كه عفونتهاى ريوى و تب خيز دارند.
بلندى درخت گريپ فرويت به اندازه 30 تا 50 فوت است و سر آن به شكل مخروطى است برگ آن بيضى شكل است و پوست درخت آن صاف خاكسترى مايل به قهوه اى است گلهاى آن سفيد و بزرگ است و يا به طور جدا و يا در يك دسته از 20 عدد گل مى باشند - ميوه هاى آن در خوشه هاى كوچكى مانند خوشه انگور توليد مى شود شكل ميوه بيضى شكل است و رنگ ليمو يا پرتقال است - پوست آن نازك است و گوشت ميوه آن زرد يا سرخ رنگ است - در باغها انواع و اقسام آن به وجود مى آيد - تاريخ به وجود آمدن آن از نظر گياه شناسى چندان معلوم و روشن نيست - به نظر مى رسد كه آن را از درخت توسرخ بزرگ بوجود آورده اند - (در هندوستان غربى ) و اول مرتبه راجع به آن در سال 1750 در جزيره باربادوس نوشته بودند - در آسياى شرقى به شكل طبيعى ديده نشده است در صورتى كه توسرخ به حال طبيعى در آسياى شرقى ديده شده بود-
در آمريكا گريپ فرويت به وسيله اسپانيوليها به ايالت فلوريدا آورده شده بود و از سال 1880 آن را براى مقاصد تجارتى در باغها كاشته بودند - از اين تاريخ (گريپ فرويت ) از ميوه هاى معروف در تجارت ايالات كاليفرنيا و اسپانيا مى باشد و خصوصا در ايالات تگزاس خيلى زياد است در كليه نقاط دنيا امروز (گريپ فرويت ) كاشته مى شود.
گريپ فرويت را در ناشتايى زياد استعمال مى كنند خود ميوه و يا آب آن را مى خورند - بسيار خوشمزه و با خاصيت و مقوى است .

رابرت هوك (Robert Hooke)

هوك فيزيكدان انگليسي گرچه در سراسر عمر از بيماري رنج مي برد ليكن يك لحظه از كار و كوشش و خدمت باز نايستاد. هوك نه فقط از تيزهوشي و نيروي كار خود بهره گرفت بلكه پيوند او با بزرگان دانش سبب شد كه با سرعت به درجه سازندگي برسد و آثار مهمي را به تنهايي با مشاركت آن ها به انجام رساند.

هوك در سال 1663 ميلادي به عضويت انجمن سلطنتي انگليس در آمد و سال ها منشي انجمن بود. هوك در تلسكوپ ها و ديگر ابزارهاي نجومي و ساعت هاي آن عصر اصلاحات بسياري به عمل آورد.

او مي دانست كه حركت سيارات به دور خورشيد را بايد يك مساله مكانيكي در نظر گرفت و براي نيروي گرانشي قانون عكس مجذور فاصله را پيشنهاد كرد. امام آنچه بيشتر دليل معروفيت هوك است استخراج رابطه تجربي F=KX است. او براي نخستين بار توانست با آزمايش هاي زياد و دقيق آن را بدست آورد. 
 

ويليام استنلي  

William Stanley در سال 1858 متولد شد. در طول زندگي‌اش 129 حق امتياز براي گستره وسيعي از قطعات الكتريكي دريافت كرد. مهمترين آنها سيم‌پيچ القاء بود كه يك تبديل‌كننده بود كه جريان الكتريكي متناوب توليد مي‌كرد. در سالهاي 1880 هر سيستم توزيع الكتريسيته از جريان مستقيم استفاده مي‌كرد. مسئله اين است كه انتقال DC در فاصله‌هاي زياد ازنظر عملي ناممكن، نيازمند سيم‌هاي كلفت و خطرناك است و نمي‌تواند براي دادن روشنايي استفاده شود. در مقابل سيستم‌هاي جريان متناوب، اين اشكالات را ندارند ولتاژ سيستم‌هاي AC مي‌توانست با استفاده از سيم‌پيچ‌هاي القا تغيير كند اما هنوز هيچ سيستم سيم‌پيچ عملي اختراع نشده بود. حق امتياز 611 و 349 استنلي همه اينها را عوض كرد و يك شكل اوليه براي تمام مبدلهاي بعدي شد.
استنلي در بروكلين نيويورك متولد شد. او پيش از نامنويسي در دانشگاه Yale در مدارس خصوصي شركت مي‌كرد. او شروع به تحصيل حقوق در سن 21 سالگي كرد ولي در كمتر از يك ترم، مدرسه را ترك كرد تا شغلي در عرصه الكتريسيته پيدا كند.
اولين شغل استنلي، يك متخصص برق در يكي از اولين كارخانه‌هاي كليدهاي تلگراف و هشداردهنده‌هاي آتش بود. او يكي از اولين تأسيسات الكتريكي كشور را براي يك فروشگاه در خيابان پنجم نيويورك انجام داد.بعد از اينكه George Westinghouse كه يك مخترع و صنعت‌گر بود از فضائل استنلي مطلع شد، استنلي را به عنوان مهندس اصلي خود در كارخانة Pittsburgh به كار گرفت. در اين زمانها بود كه استنلي شروع به كار روي مبدل كرد.
بعد از آن كه استنلي Pittsburgh را ترك كرد، در سال 1886 اولين سيستم AC را ساخت كه براي دفاتر و فروشگاه‌هاي خيابان اصلي Great Barrington ، Massa Chusset روشنائي فراهم مي‌كرد. او مبدلها، تجهيزات الكتريكي كمكي و اسباب الكتريكي را ساخت. شركت توليدي الكتريكي استنلي توسط General Electric در سال 1903 خريداري شد.

نيوتن



Isaac Newton 1643-1727


فيزيكدان و رياضيدان بزرگ انگليسي در سال درگذشت گاليله به دنيا آمد. او به دليل هوش سرشار خود در هفده سالگي به طور رايگان وارد دانشگاه كمبريج شد و به سرعت از استادان خود پيشي گرفت.
 
در سال 1663 به دليل همه گير شدن بيماري طاعون نيوتون مجبور به ترك دانشگاه شد و در مدت 18 ماه كه بيشتر مراكز علمي اروپا بسته بود نيوتون به خودسازي علمي خويش پرداخت. او در اين مدت نظريه ذره اي نور- قانون جاذبه عمومي و بسياري از نظريات خود را پايه گذاري كرد. نيوتون در ادامه كارهاي كپلر دليل بيضي بودن مسير سياره ها را يافت وقانون جاذبه عمومي را كشف كرد. نيوتون حاصل پژوهشهاي خود را در كتابي به نام اصول رياضي فلسفه طبيعي نوشت. اين كتاب مشتمل بر قانون هاي نيوتن درباره حركت است. نيوتن با استفاده از قانون جاذبه عمومي اثر ماه بر زمين را كه بصورت جزر و مد ظاهر مي شود شرح داد.

نيوتن نخستين تلسكوپ بازتابي را ساخت. او با ساختن تلسكوپ و اهداي آن به انجمن سلطنتي انگليس به عضويت اين انجمن در آمد. از اكتشافات ديگر نيوتن تهيه منشور براي تجزيه نور بود كه با آن طيف تشكيل دهنده نور سفيد را مشاهده كرد.

نيكولاس اتو

متولد شده در سال 1832 در آلمان ، نيكولاس آگواست اوتو ، اولين نمونه عملي موتور بخار را اختراع كرد . او اولين موتور چهار تكانه خود را در سال 1861درست كرد . سپس با همكاري يك صنعتگر آلماني به نام Langer Evgen طرح خود را پيشرفته تر كرد و توانست مدال طلاي نمايشگاه در 1867 پاريس را از آن خود كرد .قبل از پايان سال 1876 اوتو با استفاده از يك چرخه پيستون چهار تكانه يك موتور احتراق دروني ساخته بود كه امروزه به افتخار او چرخه اوتو ناميده ميشود.در اين طراحي پيستون سبب فشرده شدن مخلوط گاز و هوا در سيلندر ميشود كه يك انفجار دروني را به دنبال دارد.او امتياز 365701 را به خاطر موتور گازي خود دريافت كرد.به سبب كارايي و قابليت اعتمادوصداي كم موتورهاي اوتو بيش از 30000 تاي آنها در ده سال بعد به فروش رفت.او همچنين سيستم هاي احتراقي مغناطيسي با ولتاژ كم را براي موتورهايش توسعه داد كه سبب آساني روشن شدن ميشوند.